دهان بيرون ريخت...

اما يكى از آنان گوشت را جويد و فرو برد...

در پى آن پيامبر بر آن فرياد زد:

«دست نگهداريد!...» ياران پيامبر دست از خوراك برداشتند...

پيامبر- درود بر او- فرمود تا آن زن يهودى، آن هديه آورنده را پيش آورند...

پيامبر به او گفت:

«آيا گوسفند را زهرآگين كردى؟...» آن زن كه همچون هر گناهكارى بهت زدگى، دل خوشى و خودستايى، او را وادار كرده بود تا بى پروا پاسخ گويد، گفت:

«چه كسى اين خبر را به تو داد؟...» پيامبر كه همچنان دست گوسفند را در دست داشت گفت:

«اين استخوان!...» آن زن پاسخ داد:

«آرى...» پيامبر از او پرسيد:

«چه چيزى تو را به اين كار واداشت؟...» گفت:

«به راستى كه تو با قوم من كارى كردى و از آنان به چيزى رسيدى كه بر تو پوشيده نيست...

«خواستم تو را بكشم...

«با خود گفتم:

«اگر پيامبر باشى از زهرآگين بودن گوسفند آگاه مى شوى...

«و اگر پيامبر نباشى، از دست تو آسوده مى شويم!...» پيامبر گفت:

«خدا تو را بر من چيره نگردانيد...» پيامبر براى پرهيز از زيان زهر، دست از خوراك كشيد...

كسانى كه با او هم خوراك شده بودند نيز دست از خوراك كشيدند...

گويند:

هنگامى كه درباره ى كار آن زن از پيامبر پرسيدند:

«اى پيامبر خدا او را نمى كشى؟...» فرمود:

«خير!...» پيامبر او را بخشيد و گزندى به او نرسانيد...

گذشت بزرگوارانه ى پيامبر آن زن را به پذيرفتن اسلام واداشت!...

يهوديان نيرنگ بازيهاى خود را در كار پيامبر افزون ساختند...

تخته سنگ «عمرو پسر جحاش» در بنى نضير نخستين خيانت و نيرنگ نبود...

گوسفند زهرآگين «زينب دختر حارث» در خيبر نيز آخرين نيرنگ و خيانت نبود...

بلكه آن برادران بوزينگان و خوكان، آن كشندگان پيامبران همواره بر روش پليد خود بودند...

اگر انگشتانشان از رسانيدن گزندى به محمد ناتوان بود، انگشتان ديگران را به جنبش درمى آوردند تا براى آنان بريانى از تنور فتنه بردارند!...

همواره خاكستر از روى اخگر كينه و خشم مى افشاندند... و آتش آن را برافروخته مى ساختند...

هيچ پيمانى كه بدان خشنود باشند، آنان را از كارهاى پليدشان بازنداشت...

هيچ پيمانى استوار نبود كه بتواند آنان را با محمد گرد هم آورد...

يا محمد بتواند در ميان آنان دوستانه و با فرجامى نيكو راه رود تا جمادات نيز از رفتار او دل نرم و مهربان شوند...

شايد سخت ترين چيزى كه فاطمه براى پيامبر از آنان به هراس افتاد، اين بود كه يهوديان با منافقان و بت پرستان مى خواستند هم پيمان شوند...

پيمان آنان گردهمايى كينه توزانه بود كه دشمنان خدا بدان چشم اميد دوخته بودند...

همواره رشته هاى دام آن را مى رشتند تا آن دام را بربافتند...

آن رويداد در ماه شوال سال پنجم هجرى پيش آمد...

دو سال پيش از آن در ماه شوال سال سوم هجرى نبرد تلخ «احد» روى داد...

ابوسفيان در آن سال هنگامى كه از نبرد احد برگشت مسلمانان را تهديد كرد كه سال آينده برمى گردد و آنان را در بدر از بيخ و بن برمى كند...

ليكن چون ديد پيامبر براى نبرد با وى آماده شده بود... و براى برخورد با او از شهر برون آمده بود... و از سويى ديگر قريش را قحط سالى فراگرفته بود قحط ساليى كه خداى گرامى و توانا آنان را بدان گرفتار ساخته بود...

آن پيشواى قريشيان از انجام تهديد خود كناره جويى كرد و پس نشينى را بر پيكار برگزيد...

زيرا تندرستى در پس نشينى است....

اگر سالى كه گذشت بر پيشواى قريش براى انتقام گرفتن تنگ آمد، سال آينده هرگز از انتقام تنگ نخواهد آمد...

همچنان كه قحط سالى او را از آن ديدار وعده داده شده، بى نياز كرد، «يهود» نيز او را از آماده سازى براى ديدار سال آينده بى نياز ساخت...

زيرا يهوديان خود بدخواهى ها، كينه توزيها، توده ها و گروه هاى انتقام جوى را در برابر جهادگران مسلمان فراهم آوردند و براى پيكار با خدا گروهى يگانه شدند...

گروهى از آنان به سركردگى چند تن از بزرگان بنى نضير، بنى قريظه و ديگر گروه ها و دسته ها روانه شدند تا قريشيان را بر محمد آن «فرزند مهاجر» بشورانند. آنان به قريشيان وعده دادند- با همه ى گروه ها و قبيله هايى كه فراهم آورده اند- در برابر محمد خواهند ايستاد تا با براندازى او دين اسلام را از ريشه بركنند...

حى پسر اخطب نضيرى از سوى قوم يهود خود به آنان گفت:

«ما با شما در برابر محمد خواهيم ماند تا آنگاه كه او را از بيخ و بن براندازيم...» پيشواى فريب خورده و دوروى بنى نضير- كه پيامبر پس از رويداد تخته سنگ عمرو پسر جحاش نابودشان نكرد، بلكه با آنان خوشرفتارى نمود و از مدينه كوچ داد- گفت:

«گروه خود را ميان خيبر و مدينه رها كردم، آمد و شد مى كنند تا آنگاه كه شما به آنان برسيد و با آنان به سوى محمد و يارانش روانه شويد...» مهتر بنى قريظه گفت:

«گروه من در مدينه با نيرنگ محمد را سرگرم كرده اند تا شما به آنان برسيد و به شما بپيوندند...» آن همايش پيشوايان قريش را خوش آمد...

پشتيبانى پيروان تورات كه بر دين آسمانى بودند، قريشيان را فريفته كرد...

يكى از آنان پرسيد:

«اى مردم يهود!...

«به راستى كه شما پيروان نخستين كتاب آسمانى هستيد و از اختلافى كه ميان ما و محمد افتاده است آگاهى داريد...

«آيا دين ما بهتر است يا دين محمد؟...» آن برادران بوزينگان و خوكان با آيين آسمانى به ديده ى ناباورى نگريستند...

از روى دروغ و فريب خوردگى گفتند:

«دين شما از دين او بهتر است... و شما از او به حق سزاوارتريد...» پس نفرين خدا بر آنان واجب شد...

خداى پاك درباره ى آنان آيه نازل فرمود:

(آيا نگاه كردى به كسانى كه بهره اى از كتاب تورات به آنان داده شد ليكن به جبت و طاغوت مى گروند و به كافران مى گويند كه آنان به راه ترند از آنان كه ايمان آوردند. ايشانند كه خدا آنان را لعنت كرد و هر كه را خدا لعنت كند تو هرگز براى او يار و ياورى نخواهى يافت...) (نساء، 51، 52) آن گردهمايى به بار دادن آغاز كرد...

آن گروه يهود دانسته بودند چگونه برخى از قبائل را با خود هم سويه كنند...

چگونه بسيارى از منافقان را به سوى خود بكشانند و آنان را در راه هدف خويش همراه داشته باشند...

چگونه با نيرنگ پست خود فرزندان تورات را برگردانند تا پيرامون مدينه اردو زنند و براى خيانت به پيامبر تمرين كنند و با اين كه با پيامبر بر سر پيمان و صلح و سازش بودند، پيمان شكنى و نيرنگ كنند...

پيامبر چون از آن خبر آگاهى يافت كار بر او دشوار آمد، او با يارانش در انديشه هاى خود به راه هاى گوناگون رفتند. هم رايى ها كردند تا شايد به ابزارى راهنمايى شوند كه خطر آينده را از آنان بازدارد و مسلمانان و شهرشان را از درهم شكستن به دست دشمنان خدا بركنار سازد...

سپاهيان محمد در آن هنگام سه هزار تن بودند... و آن احزاب سه برابر آنان...

آنگاه كه خبر آن همايش كينه توزانه فرا رسيد، مردانى از مسلمانان به پيامبر گفتند:

ما همين جا كه هستيم مى مانيم و انتظار مى كشيم... اگر پيكارجويان بر ما پيش آمدند، با گروه هاى آنان با مقاومتى مردمى برخورد مى كنيم، زن و مرد، خرد و كلان در آن هميارى مى كنيم. در هر خانه و دروازه اى چشم به راه مى نشين