يم تا آنگاه كه شهر را همچون شعله اى مرگبار بر سر آنان واژگون كنيم... گروهى ديگر گفتند:

به سوى آنان از شهر بيرون مى رويم. به آنان فرصت نمى دهيم بر ما در پناهگاهمان يورش آورند. ما آنان را مى زنيم و بر آنان پيروز مى شويم چون تازه نفسيم و آسوده اما آنان رنج راه ديده اند و فرسوده، هنوز خستگى و گرد و خاك شب روى و راه پيمايى دراز را از تن خود نيفشانده آنان را نابود خواهيم كرد...

اين دو پيشنهاد ميان آنان در كشمكش بود...

آنچه در روز «بدر» ديده بودند به آنان مى گفت بهتر است از شهر بيرون روند و دست به يورش زنند...

آنچه در روز «احد» ديده بودند به آنان مى گفت بهتر است در شهر بمانند و چشم به راه دشمن باشند...

چگونه يورش برند در حالى كه ميان صفهاى غاريتان كافر، جنگجويان فراوانى ايستاده اند كه پرهيز از درگيرى با آنان در ميدانى فراخ واجب مى نمايد. ميدانى كه تاخت و تاز و شكافتن صفهاى مسلمانان را آسان كند، تا دشمنان آنان را به گروه هايى كوچك پراكنده كنند و براى محاصره طعمه هايى آسان گردانند؟...

ليكن سلمان فارسى براى آنان روش جنگى تازه اى آورد...

گفت:

«اى پيامبر خدا!...

«ما در سرزمين ايران آنگاه كه از يورش سپاهى در هراس باشيم دور خود خندق مى كنيم...» پيامبر پيشنهاد سلمان را پسنديد...

پيامبر با همراهانش كوشيدند تا پيرامون مدينه خندقى بكنند. شب و روز با سختى و رنج كار كردند تا خندق را در شش روز به پايان آوردند...
در زمين به كلنگ زدن پرداختند تا به خاك نمناك رسيدند...

كف خندق را گود كردند...

كرانه هايش را هموار ساختند...

خاك و سنگ آن را بر دوش بالا آوردند...

بردگانى با آنان همراه نبودند تا برخى از آن رنجها را از دوش آنان برگيرند...

شبهاى زمستانى بسيار سردى بود...

هوا يخ زده بود...

سرما در استخوانهايشان تا نخاع نفوذ مى كرد...

كار سخت و سوز سرما بندبند اندامهايشان را منجمد مى كرد...

گرسنگى و تشنگى، روده ها و شكم اندرونشان را نيش مى زد...

چه بسا يك يا دو شب مى گذشت و كسى از آنان مزه ى پاره اى نان خشك را نمى چشيد و لبانش به قطره ى آبى تر نمى شد...

پيامبر در راه تشنگى، گرسنگى، رنج كشى و سخت كوشى پيشاپيش همه ى آنان بود...

همه ى خواسته ى پيامبر اين بود كه پيش از نزديك شدن لشكر احزاب مدينه را امن سازد...

همه ى خواسته ى پيامبر اين بود كه پيش از نزديك شدن لشكر احزاب مدينه را امن سازد...

او با شادمانى به كار روى مى آورد نه به مجرد اداى وظيفه...

به اندازه ى دو، سه و ده نفر كار انجام مى داد. به تنهايى كوششى مى كرد كه بر گروهى از مردان آهنين اراده گران مى آمد...

مومنان را برمى انگيخت و به جوشش درمى آورد تا در اوج شور و نشاط رنج و سختى خود را فراموش كنند...

همچنان كه حدا كننده آواز سرمى دهد تا شتران را به راه رفتن برانگيزد و شتران از پاهاى خود بالهايى بسازند كه بر روى شنها به پرواز درآيند، پيامبر نيز همراه با سرودى خوش براى يارانش رجزخوانى مى كرد، سرودى كه دوستش عبدالله پسر رواحه- يكى از انصار- سر مى داد:

«سوگند به خدا اگر تو را نداشتيم نه صدقه مى پرداختيم، نه نماز مى گزارديم اى پيامبر بر دل ما آرامش ببار اگر با دشمن روياروى شويم براى پيكار، گامهايمان را استوار بدار به راستى آنان كه بر ما ستم روا داشتند اگر براى ما گزندى بخواهند سرباز مى زنيم» پيامبر با آوازى رسا بازگو مى كرد:

«سرباز مى زنيم!...

«سرباز مى زنيم!...» آنگاه يارانش در پى او بازگو مى كردند....

«سرباز مى زنيم!... سرباز مى زنيم!...» سپس پاسخ مى دادند:

«ما آنانيم كه با محمد بيعت كرديم هنگام كه زنده باشيم در كنار او به جهاد پردازيم...» مردم در مدينه سختى جز يورش مشركان نداشتند، يورشى كه در چند فرسنگى آنان آماده شده بود...

سايه ى بت پرستان و هم سوگندانشان در خيال مردم شهر خودنمايى مى كرد، گويى كه از هر سوى آنان را فرو مى پوشانيد...

به سان ديوارى دور آنان را فرامى گرفت...

خندق را مى بريد و به سوى آنان مى شتافت...

زنان و كودكان، پيامبر را بيش از هر چيزى به خود مشغول كرده بودند...

زيرا اگر پيامبر به آنان امنيت مى بخشيد، آن امنيت و آسايش خود نيمى از پيروزى بود...

براى ياران رزمنده اش نيز آرامش خاطرى بود تا پيكار كنند در حالى كه بدانند خانواده هايشان در دژى استوار به سر مى برند...

از همين روى پيامبر دستور داده بود تا زنان و كودكان به دژها فرستاده شوند...

ام المومنين- عايشه- به دژ بنى حارثه رفت...

صفيه دختر عبدالمطلب به «فارع»- دژ حسان پسر ثابت- رفت...

به گمان ما زهرا نيز با دو پسرش به دژى كه از پيش معين كرده بودند رفت اگرچه در اخبار نام آن دژ نيامده است...

شايد او همراه با عايشه يا صفيه يا ديگر زنان پيامبر و بانوان مهاجر و انصار در يك دژ جاى گرفت...

يا شايد جايگاه او از چشم مردم پنهان نگاه داشته شد تا مبادا دشمنان بدان جاى راه يابند و فاطمه را به اسيرى گيرند، يا گزندى به او برسانند و آهنگ و پايدارى پيامبر را در جنگ سست گردانند...

بارى چه اين باشد و چه آن، فاطمه امروز به پرستارى، آسايش و امنيت بيش از پيش نيازمند است. امروز كه پيكر او لاغرتر و تكيده تر شده، پژمردگى و رنگ پريدگى بر چهره ى او چيره آمده، رنجور شده است همچنان كه هر بانوى سست و نازك اندامى همانند او رنجور مى شود، بانويى كه حدود دو ماه- چند روز بيشتر يا كمتر- است كه از زايمان برخاسته است...

زيرا فاطمه را در رجب سال پنجم هجرى درد زايمان رسيده بود...

او دخترى به دنيا آورد... آن دختر را براى تيمن به نام خاله اش زينب ناميدند. زينبى كه همسر ابوالعاص پسر ربيع بود. براى فاطمه مادر دوم بود. او پاره اى از زندگى فاطمه را با پرستارى، عشق و دلسوزى هنگامى بر دوش گرفت كه مادرش خديجه چهره در پرده ى خاك حجون كشيده بود... و همچنان كه درباره ى مريم پاك گفته شده است (پسر نه چون دختر است) (آل عمران، 36) ليكن دختر زهرا- پيش از آمدنش به دنياى زندگان- براى كارهاى خطرآفرين نذر شده بود. براى روزى هراس انگيز و بزرگ اندوخته شده بود تا در آن روز بر آن چنان جايگاهى از دلاورى و بردبارى و استوارى دل بايستد كه دلهاى سخت ترين دلاور مردان در برابر آن بر خاك كرنش فروافتد...

اگر پروردگار آمدن اين دختر كوچك را به جهان، مقدر نمى ساخت و او پا به زندگى نمى نهاد، چه بسا راه و روند تاريخ دگرگون مى شد...

چه بسا موكب امامان نامدار، آن رهنمايان مردم، پس از شهادت پدرشان حضرت حسين- سرور شهيدان- از پيشروى باز مى ايستاد...

چه بسا نسل پيامبر بزرگ بريده مى شد...

ليكن مشيت خدا همان مى شود كه خود مقدر كرده است...

آنگاه كه حلقه هاى زنجير سالها به دنبال هم روان مى شود... و نامه ى سرنوشت، درباره ى امام حسين در سرزمين طف به سررسيد خود مى رسد... و دختران او همراه با موكب سر گرامى پدر تا كاخ فرمانروايى كوفه- آنجا كه پسر زياد است- به اسارت برده مى شوند...

آن فرمانده ى تبهكار به آن جوان- على پسر حسين، زين العابدين- مى نگرد. او بيمارست و درهم شكسته. فرمانده سخت درشگفت مى شود كه چگونه اين چ