ين نوجوانى در اوج شادابى زندگى از پسران حسين شهيد توانسته است از كشتارگاه كربلا جان به در برد؟ زيرا پسر زياد با مردان گمراهش پيمان كرده بود كه همه ى پسران نوه ى پيامبر را نابود كنند و نسلش را از ميان بردارند...

فرمانده از نوجوان مى پرسد:

«مگر خدا على پسر حسين را نكشته است؟...» نوجوان سخن فرمانده را مى برد و مى گويد:

«برادرى داشتم على نام مردم او را كشتند!...» ساختار اين پاسخ پسر زياد را بدحال مى كند، خشمگينانه مى گويد: «اما خدا على را كشته است!...» نوجوان با پاسخ دلاورمردانه ى زير مهر خاموشى بر دهان پسر زياد مى زند:

«خدا جانها را هنگام مرگشان مى ميراند...» در اين هنگام فرمانده از خشم برافروخته مى شود و مى گويد:

«جرات مى كنى به من پاسخ گويى، شجاعت دارى جواب مرا بدهى!؟...» آنگاه به دژخيمانش دستور مى دهد:

«او را ببريد و گردنش را بزنيد!...» زينب كه سخن آن بيدادگر ستم پيشه را مى شنود فرياد برمى آورد:

«اى پسر زياد!... بس كن ريختن خونهاى ما را!...» با شتاب به سوى على مى رود و او را در آغوش مى كشد...

آنگاه به دامن وى مى آويزد...

دژخيمان بدخوى ناجوانمرد را از او دور مى كند تا او را نگيرند و بر نطع ننشانند و به دست تيغ جفا نسپرند...

با چهره اى پرخاشجويانه بر روى فرمانده فرياد مى كشد و مى گويد:

«به خدا سوگند على را رها نمى كنم!... اگر مى خواهى او را بكشى مرا نيز با او بكش!...» پسر زياد كه مى بيند زينب جان خود را سپر بلا ساخته تا از آن نوجوان نگاهدارى كند، لحظاتى سراسيمه و آشفته مى شود...

ليكن ديرى نمى پايد كه به آرامش خود پشت مى دهد...

براى او زيانى ندارد اگر آن نوجوان را با بيمارى خود رها كند. در چهره ى بهت زده و درهم شكسته ى او پژمردگى و رنجى مى بيند كه از مرگى حتمى آگاهى مى دهد. او اگر امروز نميرد بى گمان فردا يا چند ساعت پس از آن خواهد مرد...

فرمانده به سربازانش مى گويد:

«او را به خاطر بيماريش رها كنيد!...» فرمانده، على را از مردگان پنداشته بود...

ليكن خدا برخلاف گمان آن زيانكار رفتار نمود...

زين العابدين بهبود يافت... تا پنجاه و هفت سالگى زيست... و نسل گرامى پيامبر- آن پيشوايان نامور رهنمونى- را پيوستگى بخشيد.داستان اخگر و تخته سنگ- اسراى دوم

مسلمانان پيوسته خندق را كند و كاو مى كردند...

از شش روزى كه در آن، خندق را مى كندند هنوز چيزى باقى مانده بود...

ميان مرزهاى مدينه و جايگاه كندن خندق، رجزخوانى پيامبر و يارانش سرود دلنشينى را طنين انداز مى كرد كه با كوبش كلنگهايشان بر روى تخته سنگ هماهنگى و سازش داشت...

آواز آنان در فضا پراكنده مى شد بدان سان كه گويى آواز فرشتگان است به گرد عرش خدا...

نخستين چيزى كه آن آواز- آوازى كه يادكرد خدا بود- بدان برخورد مى كرد گوش بانوانى بود كه در دژها و برجها به سر مى بردند...

نخستين نهاد و هستيى كه از روى شادمانى و خجستگى به جنبش مى افتاد هستى زهرا بود...

گوش او همواره به آن سرودى بود كه از چشمه ى ايمان برمى جوشيد...

چشم او به آن بيابانى بود كه آبستن دشمنان خدا بود و هنگام زايمانش نزديك!...

دل او به پيروزى خدا اميدوار بود، پيروزيى كه سپيده دمان آن به زودى سر برمى زد...

فاطمه، آن پاره ى گرامى پيامبر شك نداشت كه: پروردگارش از كسانى دستگيرى خواهد كرد كه به ناحق و به زور ستمگران از سرزمين خود بيرون رانده شده اند....

به زودى خداى بلندمرتبه پيامبرش را از گردابهاى انبوه آن خطر بيرون مى كشد تا دين او را به كمال رساند...

به زودى او را به ساحل رستگارى و آسايش مى رساند...

احزاب را در گروه هاى نابودشدگان مى برد...

آنان را داستانى مى گرداند كه داستان سرايان از شكست آنان سخن خواهند گفت...

خندق در آن هنگام به ماننده ى زنجيرى با حلقه هاى به هم پيوسته به پايان رسيده بود، مگر تخته سنگى اينجا كه مسير خندق را بسته بود و تخته سنگ ديگرى آن جا كه با كوششهاى ابزار فولادين سرسختى مى كرد...

در اين هنگام گروهى كه در گوشه اى از خندق به كند و كاو پرداخته بودند، به تخته سنگى برخورد كردند كه كندن آن براى آنان دشوار بود، شكايت پيش پيامبر بردند...

پيامبر فرمود تا آب آوردند. آب را بر روى تخته سنگ پاشيد... كسى كه آن جا گواه بود گويد:

«سوگند به خدايى كه پيامبر را به پيامبرى برگزيد تخته سنگ چنان سست شد كه گويى توده ريگى نرم است، نه آسيب تبرى را از روى خود برمى گردانيد نه كاوش بيلى را...» گويند:

سلمان و گروهى از مسلمانان در گوشه اى از خندق كار مى كردند تا به خاك نمناك رسيدند. تخته سنگى سپيد و چخماقى پيش روى آنان پديدار شد. ابزار آهنين آنان را شكست. خرد كردن آن سنگ برايشان سخت آمد... سلمان پيامبر را از آن آگاهى داد...

پيامبر آمد. كلنگ را گرفت. ضربه ى نخست را بر آن تخته سنگ زد. يك سوم آن را شكافت. از آن آذرخشى بيرون جست كه سوخته سنگلاخهاى پيرامون مدينه را روشن كرد، چنان كه گويى چراغى است در دل شب تيره...

پيامبر ضربه ى دوم را زد. يك سوم ديگر آن را شكافت. از آن آذرخشى بيرون جست كه سوخته سنگلاخهاى پيرامون مدينه را روشن كرد...

پيامبر ضربه ى سوم را زد. يك سوم آخر آن را نيز شكافت. از آن آذرخشى بيرون جست كه سوخته سنگلاخ هاى پيرامون مدينه را روشن كرد...

مردم درباره ى آن آذرخش از پيامبر پرسش كردند...

فرمود:

«از آذرخش نخست كاخهاى حيره و مدائن كسرى برايم روشن شد...

«از آذرخش دوم كاخهاى سرخ سرزمين روم..

«از آذرخش سوم كاخهاى صنعا...» پيامبر از آن مژده ى پيروزى تكبير گفت...

مسلمانان نيز شادمانه تكبير سر دادند...

آرى پروردگار اين چنين خواست آن آوازهاى شنيدنى از دق دقهاى كلنگ پيامبر به رويدادهايى ديدنى دگرگون شود...

يا آن آذرخشهاى تابان بر گذرگاه ها بگذرد و به كوتاهى يك چشم بر هم زدن برگردد و بدانجا آيد كه پيامبر ايستاده است و كاخ هاى فارس، روم و صنعا را بر روى بالهايش بياورد...

درست بدان سان كه تخت ملكه ى سبا را براى سليمان آوردند، پيش از آن كه از جاى خود برخيزد، و كمتر از يك چشم برهم زدن...

اين كار براى خدا گران نيست...

با منطق دانش امروزى نيز مخالف نيست. به دليل اين كه ماده به نيرو و نيرو به ماده قابل تبديل است. شنيدنى ها و ديدنى ها از راه فضا قابل انتقال است و اگر زمان حركت آنها را با سنجه هاى كنونى بسنجيم درمى يابيم كه براى اين حركت و انتقال تقريباً نياز به هيچ زمانى نيست...

پس با اين حساب آيا محال است كه پيامبر شنيدنى را ببيند و ديدنى را بشنود. گويى كه پيامبر را به زبان تخته سنگ- كه سخنش آواز دق دق است- و به زبان روشنايى- كه سخنش آذرخش است- دانش و آگاهى داده اند. همچنان كه پيش از او به پيامبر خدا- سليمان- نيز از زبان پرندگان و مورچگان آگاهى و شناخت داده اند و توان آن را يافته است كه با جنيان سخن گويد و آنان را ببيند در حالى كه اينها همه آفريدگانى هستند نه شنيدنى و نه ديدنى؟ آرى محال نيست!...

زيرا حركت نور و صوت برخلاف آن چيزى است كه قانون جهان هستى اقتضا مى كند...

پيامبر بدون دستگاه هاى حسى بشرى ديدنى ها و شنيدنى ها را دريافت 