مى كرد. آنها از آينده هاى دور و راه هاى دراز به سوى او مى آمد...

بى آن كه چشمها آنها را ببيند...

بى آن كه گوشها آنها را بشنود...

پيامبر با وحى مى ديد و مى شنيد....

با جان پاك خود چيزهايى را كه خدا به او نشان مى داد مى ديد...

با هوش تيز خود براى دريافت و رسانيدن پيام آسمانى آماده مى شد...

همچنان كه آذرخش برخاسته از آن تخته سنگ، درون و پيرامون خندق را روشن مى كرد و تا سنگلاخ هاى سوخته ى كرانه هاى مدينه پراكنده مى شد، طبعا دژها و برجهايى را كه كودكان و زنان را در خود نگاهدارى مى كرد، با نور خود روشن مى ساخت...

زيرا آن جايها تا خندق راه درازى نبود...

زمين، فراخ و هموار بود... و فضا گسترده...

در آن جا مانع هايى نبود تا موج نور را بشكند و صدا را برگرداند...

پس طبيعى است كه زهرا آن آذرخشها را ديده باشد...

پژواك آن دق دقها و كوبشها به گوشهايش برخورد كند...

بانگ «الله اكبر»ى را بشنود كه از زبان رزمندگان در پاسخ به تكبير پيامبر بيرون مى آيد... و از آن پس پيروزيى را بنگرد كه از آينده اى ناشناخته، بر پشت درياى تكبير به سوى او روان است!...

اگر فاطمه چنان پيروزيى را ديده باشد- كه به گمان من حتما ديده است- پس او به جز پيروزيى بزرگ چه پيروزيى را ديده است؟...

آيا آن پيروزيى كه او ديد شكست و نگونساريى بود براى دشمنان خدا؟...

آيا پس راندن و دور كردن آنان بود از كنار خندق؟...

آيا تار و مار كردن آنان بود و سركوب كردنشان؟...

خير، بلكه پيروزيى بود بسيار بزرگتر از اين پيروزيهاى كوچك...

زيرا بانگ تهليل رزمندگان از پيروزيى آگاهى مى داد كه بسيار بزرگتر از يك پيروزى در پيكارى عادى- همانند پيكار خندق- است. پيكار خندق هرگز به مرز جدايى افكندن ميان دو دوران نمى رسد، دورانى كه خورشيد آن سر بر مى زند و دورانى كه خورشيد آن فرو مى نشيند. براى اين كه جنگ خندق همانند ده ها جنگ ديگرى است كه پياپى در راه نبرد حق و باطل روى داد. نبردهايى كه دير يا زود به دگرگون كردن چهره ى تاريخ مى انجاميد...

نبرد خندق حلقه اى است از حلقه هاى درگيرى و نبردى دراز كه گرد و خاك آن بار ديگر از روى پيروزمند و شكست خورده پراكنده و بركنار مى شود، سپس آتش زير خاكستر آرام مى گيرد تا دوباره از نو زبانه كشد...

آرى آنچه پيامبر- در روزى كه آن تخته سنگ سفيد و چخماقى زير پتك او شكست- به چشم ديد ما را به چنين پيروزيى نه چندان برگ راهنمايى نمى كند...

بالا گرفتن آواز تهليل و تكبير خندق كنان براى ستايش خدا و سپاس روزيهاى او، ما را به اين امر راهنمايى نمى كند كه پيروزى بزرگ جنگ خندق به پيامبر خدا وحى شد و پيامبر نيز خبر آن را به يارانش آگهى داد...

بلكه آگهى از فتحى بزرگ است...

بلكه پيروزى كامل اسلام است بر همه ى گزندها و خطرهايى كه تا آن لحظه در كمينگاه هاى خود پنهان مانده است، همواره موج پيشرفت اسلام را برمى گرداند، از گسترش يافتنش پيشگيرى مى كند. نمى گذارد بساط كيشهاى در حال ركود و آيينهاى تباه را درهم نوردد. كيشها و آيين هايى كه يگانگى خداى بلندمرتبه را دستخوش خود مى سازد و انديشه ى درست انسانى را واپس مى كشاند...

چه چيزى به جز انديشه ى «چند خدايى» كه در پرستش بتها نمايان مى شود، پاكى پروردگار را در ذهنها خدشه دار مى كند و انديشه ى «يكتاپرستى» را از خردها مى زدايد؟...

يا چه چيزى آن را به جز انديشه ى «سه گانه پرستى» نابود مى كند كه مى گويد خداى پاك سومين سه نيرويى است كه هر سه نيرو خدا مى باشند؟...

يا چه چيزى آن را به جز انديشه ى «دوگانه پرستى» ناپديد مى سازد كه خدا را دو خدا مى داند: خداى تاريكى و خداى روشنايى؟...

پس اگر فتحى باشد آن فتح، برگشتى است به آفرينش درست و خداپرستى همه ى جهانيان بر پايه ى «يكتاپرستى» و نيايش خداى يگانه...

در برابر اين انديشه، آيين ها، كيشها و باورهايى ايستاده اند كه نظامهايى سياسى و ستمگر از آنها پشتيبانى مى كنند. بر روى تخت آن نظامها خسروان شاهنشاهى ساسانى، امپراطوران روم و نجاشيان حبشه تكيه زده اند...

آرى، جاى هيچ سخنى نيست...

گروه هاى قريش و دسته هاى ناچيز يهود و همه ى قبيله هايى كه در آن هنگام گرد آمدند و بر ضد اسلام همپيمان شدند، خوارتر و كوچكتر از آن بودند كه آن تكبيرها براى پيروزى يافتن بر آنان به غرش درآيد ، تكبيرهايى كه در جنگ خندق از درون دل پيامبر و يارانش، از گذرگاه گلوها برخاست تا ريگهاى بيابان و ستارگان آسمان در پى آنان- براى ستايش بزرگى و توانمندى خدا- آن تكبيرها را بازگو كنند؟...

هر انسانى كه گواه آن ديدگاه باشد و آن شعار را بشنود، شايسته است روان وى با او از فتح آشكارى سخن گويد كه به زودى پرده هاى فردا از پيش روى آن كنار خواهد رفت، و پس از گذشت روزگارى- كه اگرچه دراز نيست اما دراز نمى نمايد- رازهاى آينده ى آن نمايان خواهد شد...

آيا ميان اين مردم نگاهى شكافنده نبود تا با چشم الهام بخش تخيل، چيزى را دريابد كه چشم سر آن را نمى بيند؟...

يا گوش غيب آشنايى نبود نامژده ى سرنوشت را از پشت ديوارهاى بعد زمان و مكان بشنود؟...

يا ارزيابى درستى نبود تا آرزومندانه براى پيشواز كردن از پيروزى پنهان خدا آماده باشد و بر گامهاى سالها و گردشهاى ستارگان و سپهرها پيشى جويد؟...

براى چه نبود... در حالى كه «احساس» به رويدادهاى ناشناخته، هر چند بعدها بى شمار باشد و زمان و مكان محسوسات دور، چيزى است روى دادنى و شناخته شده...

انتقال فكر، زبان شناخته شده اى است كه روان هاى روشن، آنگاه كه در حس و دريافت همانند باشند و با هم سازگار درآيند، آن را مى شناسند... و داد و ستد دريافتها با وجود بعد زمانى و مكانى، و انتقال ديده ها و شنيده ها به هنگام دريافت، از حاضر به غائب حقيقتى راستين و باورى درست است...

اين انتقال فكر اندى سال بعد، ميان ساريه پسر حصن و عمر پسر خطاب روى داد. عمر بانگ يارى خواستن ساريه را شنيد، آن گرفتارى را كه مايه ى رنج او شده بود، ديد و او را براى رهايى از آن تنگنا راهنمايى كرد...

نيروهاى روان بشر رازها و شگفتى هايى دارد بى اندازه و بى كرانه...

آيا بر كسى سرزنشى هست اگر انديشه، او را تا دور دستها ببرد و بپندارد زهرا، شكوه آن فتح مورد انتظار را پيش بينى كرده است، فتحى كه پدرش نشانه هاى آن را از روى آن آذرخش و پژواك تق تق پتك به چشم ديد؟...

ما نمى گوييم كه فاطمه آن فتح را ديد، اين جا دليلى هم نيست كه بر ديدن فاطمه گواه باشد...

ليكن شايسته است نيروى دريافت تيز و هوشيارانه ى فاطمه را ناديده نگيريم...

ارزيابى درست او را كه نادرست از آب درنمى آيد، ناچيز نشماريم...

چگونه ممكن است دريافت او را ناديده بگيريم و ارزيابى او را ناچيز بشمريم در حالى كه او پاره ى تن پيامبر است... و پاره ى تن پيامبر جزئى است از كل پيامبر...

هستى وى از هستى اوست...

نيروهاى روانى وى از نيروهاى روانى اوست... و يژگى هاى وى ويژگى هاى اوست...

برترى هاى وى برترى هاى اوست...

پس اگر يكى در ميان مسلمانان باشد كه آگهى آن فتح آشكار را از ميان شعارهاى شعاردهندگان و تكبير تكبيرگو