يان پيش از همه دريافت كرده باشد، بى شك فاطمه آن نخستين دريافت كننده است!...

شايسته است يادآور شويم آن نگرشى كه مى خواهد در رويداد خندق به ژرف بينى بپردازد، سزاوار است در برابر پيشامد تخته سنگ و اخگر درنگى انديشمندانه داشته باشد. درنگى كه او را بر بال ذهن به اندى سال پيش برگرداند و در آينه ى رويداد اسرا بنگرد تا ببيند اين دو رويداد در نماد خود همانند يكديگرند، و بداند به گونه ى فشرده يكسانند اگرچه به گونه ى گسترده با هم فرق دارند...

خدا بنده ى برگزيده ى خود را شبانه از مسجد حرام به مسجد اقصى برد. در آن هنگام پيامبر ميان دو قبله را درنورديد سپس به همانجايى كه بود برگشت...

پيامبر در آن انتقال معجزه آميز آسمانهايى برين را طواف كرد تا بزرگترين نشانه هاى خدا را ببيند...

هنگامى كه خير اسرا به گوش مردم رسيد درشگفت شدند. خردها و دلهايشان به لرزه درآمد. از اين خبر هراس انگيز به دژهاى دودلى و گمان پناه گرفتند...

ليكن ديرى نپاييد كه شكها از پيرامون اسراى پيامبر فروافتاد...

گمانها از رازهاى آن سفر قدسى بركنار شد پس از آن كه پيامبر خود با دليلهاى مادى و ديدنيهاى يقينى آن گمانها را تباه ساخت...

آيا نديدى پيامبر چگونه براى مردم نشانه هايى از آن راه توصيف كرد. خبرهايى نوين گفت كه در اسراى خود با آنها برخورد كرد و آنها همه از ديد و دريافت مردم پنهان بود و ديرى نپاييد كه براى آنان آشكار شد و سخن پيامبر را راست ساخت و با واقع حال سازگار درآمد. و پيامبر اگر با چشم گواه آن نشانه ها نبود، آيا مى توانست از آنها آگاهى داشته باشد؟...

آيا اگر انديشه اى دادگرانه به گونه اى همانندى ميان رويداد تخته سنگ و اخگر و رويداد اسرا راه يابد با پژوهش و بررسى راستين تناقض دارد؟...

در همانندى ميان دو چيز تناقضى نيست... و همانندى ميان اين دو رويداد بسيار آشكار است زيرا هر دو درهم شكستن نواميس هستى است. در هر دوى آنها براى پيامبر پرده از چيزى برداشته شد كه حواس آفريده شده در سرشت بشر آنها را درنمى يابد...

بيا و گواه پيامبر- درود بر او- باش كه چگونه در هنگام شكستن تخته سنگ و پرتو زدن اخگر، پرده هاى زمان از روى آينده اى درخشان براى او گشوده شد. آينده اى كه اوضاع تيره و بحرانى آن روز، فرا رسيدنش را در فردايى نزديك يا دور آشكار نمى ساخت و به جز خدا و پيامبر برگزيده اش كسى از آن آگاهى نداشت....

همچنين چگونه براى او پرده هاى بعد مكانى از روى ديدنيهايى برداشته شد كه از پيش، آنها را نديده بود و در چشم رس او درنيامده بود... و چگونه كارى ناممكن به روشى ناممكن انجام پذيرفت تا انسان با يك نگاه در همان لحظه و از همانجا آنچه را كه پيش و پس او ايستاده است ببيند؟...

زيرا چشمى كه داراى چشم خانه ايى ثابت است توان آن ندارد كه بر بعدهاى گوناگون و پديده هاى پراكنده در خاور، شمال و جنوب، در ايران، روم و صنعا ديد اندازد...

ليكن محمد اين ناممكن را به چشم ديد...

پس چگونه آنچه هستى پذير نيست هستى يافت. ناممكن ممكن شد؟...

گويى كه خدا براى پيامبرش همه ى جهان را فراهم آورد و در كف دست نهاد، سپس به او فرمود: بگير!...

يا گويى چشمان پيامبر شبانه به سير و سفر برده شد تا همه ى كرانه هاى جهان را بنگرد، اگرچه آن كرانه ها و جايگاه ها گوناگون بود و موقعيت ها پراكنده و مسافتها جدا از هم...

بلكه گويى پيامبر بار ديگر و به گونه اى ديگر به معراج برده شد...

زيرا اگر پيش از اين پيامبر را به نردبانهاى آسمانها تا عرش خدا بالا بردند، اين بار او را با نردبانهاى زمان تا دانش خدا بالا بردند!...

پيامبر از «اكنون» به فراسوى اكنون رفت...

به سالهايى پس از اين سالها. سالهايى كه آن فتح آشكار در آنهاست...

اما اگر مسلمانان پرتوى مى بينند، آنگاه پيامبر آنان را از پيروزيى نزديك آگاهى مى دهد- كه هنوز جنينى است در شكم غيب- آن پرتو نشانه ايى است كه مى خواهند با آن آهنگ پيروان پيامبر را استوار سازند. روحيه ى آنان را در هنگامى بالا ببرند كه از دشوارى و بى نوايى رنج مى كشند. نزديك است مرگ آنان را درربايد. مرگى كه دشمن آن را از پيش و پس، از راست و چپ، از بالاى سر و پايين پاهايشان بر آنان پيش مى آورد و آنان نمى دانند راه رهايى كجاست...

با اين همه آنان واپس ننشستند...

گامى به عقب ننهادند...

همواره شكيبايى كردند و يكديگر را به شكيبايى فراخواندند تا آنگاه كه پيروزى خدا فرارسيد...

اگر در روز اسراى بزرگ مى بينيم بر بسيارى از مسلمانان در سفر آسمانى پيامبر و انتقال او ميان دو قبله، ناباورى چيره آمد و از دين راستين بيرون رفتند، در روز خندق مى بينيم همه ى مسلمانان در سختى ها شكيباتر و به پيش بينى هاى پيامبر راست باورترند تا آن جا كه تكبير فتح سر مى دهند بدان سان كه گويى در عمل، سرزمينهاى يمن، فارس و روم را به دست آورده اند...

آن باور و شكيبايى مسلمانان، پايدارى و ايستادگيى است در برابر شك و ترديد كه به مراتب از ايستادگى براى شمشير زدن و نيزه افكندن به دشمن بزرگتر است...

اگر مى بينيم معراج براى اندوه هاى پيامبر كه پرستار اسلام- خديجه- و بزرگ پشتيبان خود- ابوطالب- را از دست داده، شستشو دهنده بود و او را از دست ترشرويى ها و بدرفتاريهاى مردم دلگرمى بخشيد، اكنون مى بينيم داستان خندق مومنان را در پيمان و پيوندى گرد آورده و به هم وابسته كرده كه يك سوى آن دل آسودگى آنان است از بابت زنان و فرزندانشان كه در آن سنگرها و برجها گرد آمده اند، و سوى ديگر آن باور استوارشان است به اين كه پيكار نزديك آنان گام فراخى است در راه فرمانبردار شدن همه ى جهان از دين اسلام...

آن وابستگى و باور مسلمانان جايگزين كردن خرسندى خداست بر جاى خرسندى بشر، گذاردن چيزى است بهتر و برتر بر جاى چيزى فروتر و كم ارزشتر... 
اگر مشركان را در رويداد اسرا مى بينيم كه سخنان پيامبر را درباره ى سفر آسمانيش دروغ مى شمرند و گروه بسيارى از سست ايمانان را كه ايمانشان بر لبه ى پرتگاه است، به دروغ زن شمردن پيامبر مى كشانند، در رويداد خندق منافقان را مى بينيم كه مسلمانان را ريشخند مى كنند اما ريشخند آنان نمى تواند مويى از ياران پيامبر را بجنباند. آنان مسلمانان را به تمسخر مى گفتند:

«محمد به شما آگاهى مى دهد كه از يثرب، قصرهاى حيره و مدائن كسرى را مى بيند، و مى گويد آنها براى شما فتح خواهد شد در حالى كه شما خندق را مى كنيد و هيچ يك از شما براى خود اين اندازه امنيت نمى بيند تا به قضاى حاجتى بيرون آيد!...» در اين هنگام پاسخ مومنان تنها اين بود:

«سپاس خداى را. آن سخن وعده اى است راستين!...» زيرا شك ها از اهل ايمان بركنار رفته بود... آنان با وعده ى حقى كه خدا به آنان داده بود، سرگرم و دلخوش بودند. و عده اى كه سخن خدا در كتاب بزرگوارش آن را با دقيق ترين صورت به تصوير كشيد:

(آنگاه كه بر شما آمدند از بالاى شما و از پايين جاى شما...

آنگاه كه چشمها در چشم خانه ها از ترس گشت، و دلها به گلوها رسيد، و به خدا گمانهايى برديد آنچه مى برديد.

آنجا بود كه مومنان 