ا مى آزمودند و ايشان را مى جنبانيدند جنبانيدنى سخت.

آنگاه كه دورويان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى بود مى گفتند:

خدا و پيامبرش به ما جز وعده ى فريب چيزى ندارد...) (احزاب، 10- 12) گذشت روزگار سخن آنان را دروغ گردانيد... و عده ى خداوندى آشكار شد...

بى گمان داستان خندق- آن رويداد شايسته و بجا كه خدا با آن پشت مومنان را در هنگامى محنت بار استوارى بخشيد- ابزار تبليغاتى و شايانى بود كه دشمنان را با هراسى چيره گر روبرو ساخت. هراسى كه باور آنان را درهم شكست، بزرگ منشى آنان را به لرزه درآورد، گردن كشى آنان را از اوج زياده روى، فروكشيد، و در اين هنگام دشمنان- به تعبير متداول و امروزى ما- درست در فضاى طبيعى و درخورى درآمدند كه بايد در آن قرار بگيرند...

آيا كسى مى تواند گمان كند آن دشمنان براى خدا شكست ناپذيرتر و سرسخت تر از پادشاه يمن، خسرو ايران و قيصر روم بودند؟...

آيا آنان نيرومندتر و پرتوان تر از همه ى آن نيروهاى نافرمان و سركشى بودند كه همه ى كار آنان آسيب زدن به اسلام بود و در هم كوبيدن هستى آن تا آنگاه كه خداى آگاه از پنهان و آشكار، پروردگار نيرومند و توانا به آنان اندكى مهلت داد، سپس به بدترين گونه از هم دريد و بنيانشان را از بيخ و بن بركند؟...

در پيشامد نخست- روز اسرا- ناباورى در ميان مسلمانان مى افتد...

ام هانى- دختر ابوطالب- از شب اسرا چنين مى گويد:

«آن شب پيامبر خدا در خانه ى من، نزد من خوابيد...

«نماز خفتن را به جاى آورد...

«آن گاه خوابيد. ما نيز خوابيديم...

«پيامبر اندكى پيش از سپيده دمان ما را از خواب بيدار كرد...

«چون نماز بامدادى را خواند و ما نيز با او نماز گزارديم فرمود:

«اى ام هانى... نماز خفتن را همچنان كه ديدى با شما در اين دره ى مكه گزاردم...

«سپس به بيت المقدس رفتم و در آن جا نمازگزاردم...

«و اينك همچنان كه مى بينى نماز بامداد را نيز با شما گزاردم...» آن بانو گويد:

«به پيامبر گفتم:

«اى پيامبر خدا!...» «با مردم در اين باره سخن مگوى كه تو را دروغگوى خواهند شمرد و آزار خواهند داد...» «گفت:

«به خدا سوگند با آنان سخن خواهم گفت!...» پيامبر با مردم سخن گفت و مردم او را دروغگوى شمردند!...

بسيارى گفتند:

«كاروان در يك ماه از مكه به شام مى رود و در يك ماه برمى گردد، آيا محمد در يك شب اين راه را مى رود و برمى گردد!...» در پيشامد دوم- روز جنگ خندق- باور مسلمانان به لرزه درنيامد...

منافقان گويند:

بلكه پيامبر آنان را آگاهى و هشدار داده است پيسش از آن كه سرنوشت و فرمان خدا درباره ى آنان انجام پذيرد...

پيامبر براى آنان، گروه اندك و بردبارى را نمونه آورد كه چگونه بر گروهى بسيار چيرگى مى يابد. مردى كوچك و ناتوان چگونه بزرگى غول پيكر را از پا درمى آورد. چگونه رويدادها برخلاف روند اوضاع و احوال منطقى خود نمايان مى شد. نتيجه ها برعكس مقدمات و برخلاف حسابها و ارزيابى ها روى مى دهد...

اى كاش لشكر احزاب از كارهاى زشت خود دست مى كشيدند و به راه راست روى مى آوردند!...

اى كاش بنى اسرائيل، آن كشندگان پيامبران- آنان كه از منافقان براى دست كشيدن از تبهكارى سزاوارترند- از آن درسى كه به پدرانشان در روزگار داوود داده شد، بهره مى بردند، آن را به ياد مى سپردند، مى آموختند. زيرا سزاوار است رويدادهاى پيشين خود را درك كنند و نتيجه ى دريافتها و يادكردهاى خود را در خاطرهايشان فراهم نگاه دارند و به كار گيرند...

ليكن آنان قومى هستند نابود شونده!...

هان آن داستان كهن آنان كه برايشان نيستى بار آورد اين است:

خدا مى فرمايد:

(آيا آگاه نشدى از گروهى از فرزندان يعقوب بعد از موسى هنگامى كه به پيغمبر خود گفتند:

براى ما پادشاهى برانگيز از ميان ما تا در راه خدا جنگ كنيم...

گفت:

آيا شما هيچ تصور نمى كنيد كه اگر بر شما جنگ نويسند، جنگ نكنيد؟...

گفتند:

چه رسد ما را كه جنگ نكنيم در حالى كه ما را از خانه بيرون و از فرزندانمان دور كرده اند...

پس همين كه جنگ بر آنها نوشته شد، پشت به فرمان كردند و برگشتند جز شمار كمى از آنها...) (بقره، 246) خدا براى آنان «طالوت» را فرستاد. پادشاهى كه با دشمنانشان- كه پيشاپيش آنان «جالوت» بيدادگر ايستاده بود- پيكار كند...

آن پادشاه با همراهى آنان لشكركشى كرد...

خدا آنان را به جوى آبى آزمايش كرد. پادشاه گفت هركس از اين جوى بياشامد از من نيست...

چون پادشاه و كسانى كه ايمان آوردند از آن جوى گذشتند، آن گروه سختى كوشيده دوست داشتند پيمان خود را بشكنند. گفتند:

(ما را توان جنگ با جالوت و سپاه او نيست...

آنان كه به روز رستاخيز و ديدار خداوند ايمان داشتند گفتند:

چه بسا سپاهى اندك كه سپاهى بسيار را شكست داده و بر آنها پيروز شده است! و خدا با صبر دارندگان است.

چون با جالوت و سپاه او روبه رو شدند گفتند:

خداوندا شكيبايى بر ما فروريز و گامهاى ما را پيش دشمن استوار گردان و ما را بر گروه كافران يارى ده.

پس به فرمان خدا آنان را شكست دادند... و داود جالوت را كشت...) (بقره، 249- 251).

آن گروه اندك آن سپاه بسيار را درهم شكست... و آن نوجوان آن مرد غول آسا را كشت!...اى برادران بوزينگان

عمرو پسر عبدود سخنان خدا درست و راست درآمد...

آن نمونه اى كه خدا داد تا پذيرش پيروزى گروهى اندك را بر سپاهى بزرگ براى خردها نزديك و آسان سازد، اينك آشكار شد و هستى يافت...

همان رويدادى كه صدها سال پيش بر كناره ى آن رود پيش آمد، امروز بار ديگر بر كرانه ى خندق روى داد...

گذشته ى خيلى دور در كالبدى تازه درآمد تا در روزگار كنونى پيش چشمها دوباره زيست كند...

«على» جوانمرد براى مردم چنان نمايان شد كه گويى نقش داوود را بازى مى كند...

عمرو پسر عبدود- آن بزرگ سواركار و جنگاور عرب- در چشم مردم چنان پديدار شد كه گويى جالوت غول پيكر است...

آهنگ آهنين مومنان از جاى بشد و از دست رفت...

نگرانى حتى زنان و كودكانى را كه در پس سپر دژها و برجها نشسته بودند درهم شكست، دلهايشان زير پاها فروافتاد...

زيرا از تندخويى و سختگيرى هاى آن شير غران و پهلوان پهلوانان خبرها به آنان رسيده بود. عمرو ياران پيامبر را به مبارزه طلبيد...

كسى كه مى توانست عمرو را ببيند، رجزخوانى هايش را به گوش كسى كه او را نمى ديد مى رسانيد تا آنها را بشنود، و بدين ترتيب هر صفى ديده ها و شنيده هاى خود را براى صف پس از خود بازگو مى كرد...

آيا فاطمه نيز در ميان آن شنوندگان و بينندگان، شنونده اى بود همانند ديگران ؟...

آيا قلبش در ميان سينه براى فرارسيدن لحظه ى جنگ مى تپيد؟...

شايسته است فاطمه باور داشته باشد- اگر ناگزير برخوردى پيش آيد- همسرش هماورد آن شير ژيان خواهد بود...

زيرا آنجا كه كوه ها از جا مى رود، استوارى و نيرومندى دل همسرش از جا نمى رود!...

دلاورى او در ميان همتايان همانند ندارد...

جوانى و كم ساليش او را به آهنگى مى كشاند كه برگشت پذير نيست...

خشم او در راه خدا براى او زمينه ساز است تا به پذيره ى شيران شرزه و درنده ى بيشه ها رود اگرچه آن شيران بر سر او به سان مگسها بر سر خوراك و آشام شيرين انبوهى كنند...