

آيا مى پندارى چگونه خواهد بود جنگ ميان تجربه و حماسه؟...

ميان پهلوانيهاى آن پهلوان و غيرت ورزيهاى آن جوان؟...

ميان خودستايى هاى بى بنيان و استوارى ايمان؟...

عمرو با خودستايى و گردن فرازى، در برابر لشكر مسلمانان با گامهايى استوار و قلبى آرام مى خرامد. نگاه خيره ى چشمانش آنان را تيرباران مى كند.

با ريشخند و تحقير مبارزه مى طلبد...

بر مسلمانان بانگ مى زند:

«آيا مردى نيست تا به جنگ من درآيد؟...» مسلمانان به يكديگر مى نگرند، پاسخى جز خاموشى ژرف ندارند...

بانگ عمرو، رزمندگان را به مرگ فرامى خواند...

آيا در ميان مسلمانان كسى هست كه نداند عمرو جنگاورى است برابر با هزار جنگاور و شمشير در دستش گويى هزار شمشير است؟...

عمرو به مبارزطلبى و ريشخند خود مى افزايد و همه خاموشند:

«كجاست بهشتتان كه مى پنداريد اگر كسى از شما كشته شد به آنجا مى رود؟... كسى از شما دوست ندارد به آن بهشت برود؟...» على برمى آشوبد و مى گويد:

«اى پيامبر خدا من براى پيكار با او آماده ام!...» پيامبر به او پاسخ مى دهد: «او عمرو است!..» سپس پيامبر چشم خود را در ميان يارانش كه بارها پهلوانى ها از آنها ديده شده ، مى گرداند. گويى كه آنان را برمى انگيزد تا به جنگ اين پرمدعايى بروند كه به زور بازوى خود مى نازد و هر حرف از حرفهاى واژه هايش مردانگى آنان را به خاك مى مالد...

ليكن مسلمانان چنان وانمود مى كنند كه گويى پيامبر را نمى بينند!...

على توان اين همه خوارى را ندارد، براى بار دوم از جا برمى جهد و مى گويد:

«اى پيامبر خدا من براى پيكار با او آماده ام!...» بار ديگر پيامبر از على مى خواهد تا بر جاى خود بنشيند و مى فرمايد: «او عمرو است!...» بارى آنگاه كه دودلى در ياران پيامبر به فراز خود رسيد و همه سر در گريبان كشيدند بدان سان كه لاك پشت زير لاك خود پنهان مى شود... و سرزنش و مسخرگى از سوى لشكريان احزاب به اوج خود برآمد...

آن سواركار جنگاور از روى اعتماد به نفس شعرى خواند كه ترس را در دل دشمنانش تا مرز دلهره و شكست شورانيد، و خودپسندى را براى يارانش تا مرز غرور كشانيد...

عمرو اين چنين سرود سر داد:

«چندان كه بر سر همه ى آنان فرياد برآورم: آيا كسى به جنگ من مى آيد؟... گلويم گرفت...

من همواره اين چنين در جنگهاى سخت پيش تازنده ام...

دلاورى و بخشندگى براى جوانمرد از بهترين سرشتهاست...» على نتوانست در برابر اين اشتلم خوانيهاى خودستايانه و گردن فرازانه بردبارى كند. پيش تاخت و به آن خود فريفته ى برترى طلب چنين پاسخ داد:

«شتاب مورز. براى پاسخ گفتن به نعره هاى تو پاسخگويى آمده است توانمند، داراى آهنگى آهنين و بينشى درست. و راستى و درستى رهايى بخش هر رستگارى است.

من اميد آن دارم كه با زدن زخمى ژرف و فراخ، زنان نوحه گر را بر سر جنازه ى تو بنشانم.

زخمى كه آوازه ى آن پس از همه ى جنگهاى سخت در يادها بماند...» على بيرون آمد و با هماورد خود رودرروى ايستاد...

در اين هنگام پيامبر به على دستورى داد تا با عمرو- آن سوار جنگى غول پيكر كه هم نبرد نداشت- رودررو شود... شمشير خود را به او بخشيد، زره ى خود را بر تن او پوشانيد و دستار خود را بر سر او بست...

چون على را براى رودررويى با دشمن خدا آماده ساخت، هر دو دستش را به سوى آسمان بالا برد، با لابه و زارى بر درگاه بارى به نيايش پرداخت:

«بار خدايا عبيده را روز بدر گرفتى...

«حمزه را روز احد...

«و اين على است: برادر و عموزاده ام...

«پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترين ارث برندگانى...» مسلمانان از فرجام اين پيكار در هراس بودند...

ليكن زهرا آن چنان كه مى پنداريم و بدان سان كه شايسته ى اوست هيچ ترسى به خود راه نداد. او مى داند بى گمان نيايش پدرش به عرش خدا خواهد رسيد...

براى چه بر جان همسرش ترس داشته باشد؟ او مى داند مرگ سرآمدان و برگزيدگان كافران به رشته ى شمشير او آويز است. همواره در گوشهاى فاطمه آواز آن فرشته ى گرامى طنين انداز است كه در روز بدر از آسمانهاى برين چنين سر مى داد:

«شمشيرى نيست مگر ذوالفقار، و جوانمردى نيست مگر على...» هان اين همان شمشير است!...

هان اين همان جوانمرد است!...

هان اين همان پيروزيى است كه ديرى نمانده تا براى كسانى كه دلهايشان به نور ايمان روشنى يافته، نمايان شود!...

آن دو هم نبرد به يكديگر نزديك شدند...

عمرو پسر عبدود كه در اوج خودفريبى غرقه شده، درشگفت است كه چگونه اين جوان كم سال به خود جرات داده با او روياروى گردد. عمرو با نگاهى خود بزرگ بينانه و از سر خوارى به على نگريست. با ريشخند از او پرسيد:

«تو كيستى؟...» آن رزمنده ى كوچك گفت:

«من على پسر ابوطالبم...» عمرو براى على از خود مهربانى ها و دلسوزى ها نشان داد. با زبانى نرم و دلجويانه كه گويى على را از بدفرجامى اين نبرد پرهيز مى دهد، به سخن آمد:

«اى برادرزاده!... پدرت دوست من بود و من همدم او...» على به مهرورزى و دلسوزى عمرو ارزشى ننهاد... بلكه كوشيد تا عمرو را به جايى كشاند كه براى او گريزى جز جنگ يا تسليم نماند.

على به عمرو گفت:

«اى عمرو!... تو مى گويى: اگر كسى از من سه درخواست داشته باشد حداقل به يكى از آنها پاسخ مى دهم...» عمرو گفت:

«آرى...» «پس از تو درخواست مى كنم به دين اسلام درآيى...» عمرو از روى خوارسازى خنده اى سرداد و گفت:

«اين انديشه را از سر به در كن. من كيش پدران و نياكانم را رها نمى كنم...» «از تو درخواست مى كنم به لشكرى كه همراه دارى برگردى...» زنگ آواى مسخره آميز عمرو در هوا پيچيد كه:

«تا عربها از فرار من سخن گويند!...» على جوانمرد گفت:

«اگر از اين دو خواسته سرباز زنى پس از تو درخواست مى كنم با من نبرد كنى...» عمرو همراه با اندرزى آميخته به خفت و خوارى از خود شكيبى ساختگى نمايان ساخت، و با رفتارى همانند رفتار غولى نافرمان كه آدم كوچولويى را خوار و ناچيز به بازى مى گيرد، به على گفت:

«اى برادرزاده! يكى از عموهايت كه از تو نيرومندترست بايد به جنگ من آيد،زيرا من دوست ندارم تو را بكشم...» على به آرامى گفت:

«ليكن من دوست دارم تو را بكشم!...» و اين پايان سخن بود...

لحظه اى به اندازه ى يك چشم بر هم زدن نگذشت كه خشم، خون آن سوار جنگجو را به جوش آورد. دست به شمشير نو و آبديده ى خود كرد!...

آرى در چنين جايگاهى، آنگاه كه زبان خاموش مى شود تيغ بران به سخن درمى آيد!...

آنگاه كه گفتگو پايان مى يابد چكاچك نبردافزارها آغاز مى شود!...

در يك چشم به هم زدن شمشير در دست جنگاور جنگاوران به جنبش درآمد. برق آن را چنان زير پرتوهاى خورشيد كه رويه ى ميدان جنگ را فرو پوشانيده بود، مى افكند كه براى مردم ده شمشير مى نمود. شمشيرهايى كه در هر سو جنب و جوش مى كرد بدان سان كه پيش از اين عصاها و ريسمانها در دستان ساحران فرعون به گونه ى مارها و افعى ها به جنب و جوش درمى آمد!...

مسلمانان به هراس افتادند...

احساس ترس كردند همچنان كه موسى و هارون احساس ترس كردند...

عمرو با شمشير خود كه به ماننده ى هزار شمشير مى نمود بر هماورد خود يورش برد . زخمى به او زد كه سپرش را دريد و به سر او رسيد.

سر