ش را چنان شكافت كه بينندگان پنداشتند كار آن جوان به پايان آمد...

اما آن رزمنده ى كوچك پايدارى كرد و از جاى نرفت...

آنگاه با يك حركت نرم و آهسته خود را از زير شمشير جنبان و چرخان عمرو كنار كشيد...

سپس شتابان زخمى برق آسا بر آن مرد غول پيكر رسانيد كه بر رگ شانه ى او فرو نشست. آن پهلوان بى پرواى خود فريفته كه آواز پهلوانيش به همه ى كرانه ها رسيده بود بر خاك افتاد. مانند گاوى سر بريده نعره مى كشيد...

گويى در آن دم شمشير در دست على همانند عصاى موسى، مار سهمناكى شد كه نيرنگ نمايى هاى آن جادوگر را فروبلعيد!...

خاموشى هراس انگيزى بر همه جا سايه افكند...

سراسيمگى، هر دو لشكر پيكارگر را فراگرفت و آشفتگى، آنان را فرو پوشانيد...

ليكن ديرى نپاييد كه بانگ تكبير از ميان صفهاى مسلمانان برخاست. دلهاى مشركان لرزيد. آب دهانهايشان در گلوگير كرد...

زيرا آن جوان كم سال و كوچك آن نره غول سركش را كشته بود...

درست بدان سان كه داود جالوت را كشته بود...

در آن روز و در همانجا كه خون عمرو و روان گشت و اندامش سرد شد آوازه اش نيز به خاك سپرده شد...

اسطوره ى آن جنگاور غارتى كه با هزار جنگاور ايستادگى مى كرد و شمشيرش با هزار شمشير برابر بود به دست فراموشى و نابودى افتاد...

كشته شدن عمر و آغاز شكست و پراكندگى لشكريان احزاب بود...

خندق آخرين نبردى نبود كه به نشانه هاى مهر نيرنگ يهود آلوده شد...

آخرين نبردى نبود كه انديشه ى زهرا را از ترس ترفندهاى پيروان كتاب آسمانى پر كرد...

آخرين نبردى نبود كه در آن شمشير همسرش با شمشيرهاى بنى اسرائيل درهم شد...

براى مردم وانمود شده بود كه داماد محمد شمشيرى است برا، پيامبر آن را تيز كرده و آب داده تا با آن در برابر بوزينه زادگان و بت پرستان- هر آنگاه كه شاخ و نيش برآورند- آماده باشد...

زيرا هنگامى كه ستونهاى بر خاك افتاده اين دو گروه را بررسى مى كنى، به جز على كسى را نمى بينى كه براى بيشترين آنها گور كنده باشد يا از بيشترين آنها سر بريده باشد و پيكرها دريده...

هنگامى كه به عملكرد او در ميان آنان پى مى برى، خواهى ديد خدا او را براى مرگ آنان برگماشته است...

هنگامى كه او را از دريچه ى چشم آنان بنگرى، او براى آنان همتاى عزرائيل است...

در هر پيكار خونبارى كه هم رزمان پيسش از فرارسيدن فرجام آن مى لغزند و آرزوها بى آنكه بدان راه مى جويند هشدار مى يابند، پيامبر على را پيش مى اندازد تا صفهاى لشكريان را رهبرى كند...

بنابراين او در دست دارنده ى مرگهاست!... و پيروزى براى او حتمى است.... و در چنين هنگامى نابود كردن دشمنان و بدخواهان اسلام به آسانى يك سجده ى نمازگزاردن است و برخاستن...

آيا چيزى براى مسلمانان خوشايندتر از اين بود كه هرگاه گزندى روى مى نمود يا زيانى دامنگير دين مى شد، پيامبر على را براى دور كردن آن برمى گزيد؟...

آيا كسى آسوده خاطرتر از زهرا در اين گزينش يافت مى شد؟...

بلكه براى او شايسته بود كه همواره چشم داشته باشد همسرش براى اين گزينش بر همه برترى يابد...

براى اين كه على در ميان همانندانش از همه شايسته تر است كه آسياب جنگ را بگرداند تا آنجا كه ياران اهريمن را خرد كند، اگرچه على در هيچ ميدانى از ميدانهاى جنگ همانند ندارد... و نيز براى اين كه اگر پيامبر على را از ميان شاگردان و يارانش براى آن چنان پيكارهاى تيره و تار برمى گزيند، گزينش وى دقيق ترين گزينشهاست...

لازم ترين انتخاب است چون به فرمان وحى آسمان است...

زيرا پيامبر- درود بر او- از روى خواسته و آرزوى خود سخن نمى گويد...

گزينش او بى دستور خدا نيست...

جز به فرمان خدا سخن نمى گويد و كار نمى كند...

حوادث نيز با اين گزينش دقيق هميشه سازگار و در خور درمى آيد...

بيا و پيامبر را در پس خندق بنگر كه چون مشركان و هم پيمانانشان هراسان از پيش روى لشكريان پروردگار وى- كه تندبادهايى ويرانگر و تندرهايى درهم شكننده و بارانهايى سيل آسا به سان طوفان نوح بود- پا به فرار مى نهند، به اذان گوى خود دستور مى دهد تا در ميان مسلمانان بانگ برآورد:

«كسى كه شنوا و فرمانبردار باشد، نماز پسين را نمى گزارد مگر در بنى قريظه...» شنونده، فرمانبردارى مى كند... و فرمانبردار، آماده مى شود...

پيامبر پرچم خود را به دست على مى سپرد. مسلمانان را به ماننده ى گردبادى به سوى گروه يهوديان- كه مى پندارند دژهايشان آنان را از مرگ نگاهدارى مى كند- پيش مى راند...

بدان سان كه فاطمه از ترفند بنى اسرائيل براى پدرش مى ترسيد، همسرش نيز از نيرنگ آن گروه ناچيز براى پيامبر هراس يافته بود. زيرا شنيده بود كه يهوديان مى خواهند هر ناشايستى را بر پيامبر وارد آورند و هم رأيى مى كنند تا او را بكشند...

ديرى نمانده بود كه پيامبر در سرزمين آن گروه ستم پيشه درآيد، ليكن على با شتاب خود را به او رسانيد و او را از نزديك شدن به دژهاى يهود از ترس اين كه به او گزندى بزنند- بازداشت...

در اين هنگام پيامبر لبخندى زد و به آن برگزيده ى درستكار خود گفت:

«گمان مى كنم از آنان شنيده اى كه مى خواهند به من گزندى برسانند؟...» گفت:

«آرى...» پيامبر فرمود:

«اگر آنان مرا ببينند از اين دست سخنان نمى گويند...» آنگاه پيامبر به يهوديان نزديك شد. كوتاه تر از ميدان طنين يك واژه و نزديكتر از برد يك تيركمان. بر آنان بانگ زد:

«اى برادران بوزينگان!... آيا خدا رسوايتان نكرد، و خشم و كين خود را بر شما فرونباريد؟...» سر فرو افكندند و با پستى و خوارى پاسخ دادند:

«اى ابوالقاسم تو خود از كار ما ناآگاه نيستى...» على و سربازانش دژهاى آنان را محاصره كردند...

پانزده شب همچنان در پس ديوارها و باروها، زندانى ترس و آشفتگى خود بودند...

دژهايشان برايشان سود نداشت و آنان را از يورش مسلمانان نگاه دارى نكرد...

بلكه دروازه هاى آنها بر ايشان به سوى نيستى گشوده شد...

پيامبر را بنگر كه چون بر جامعه ى نوپاى خود از گزند و بيداد قريش آسوده خاطر شد، دعوت آنان را براى صلح در حديبيه پذيرفت... و چون بر جامعه ى خود از دست دولتهاى همسايه آسوده دل شد، پيكهايى به سوى پادشاهان و فرمانروايانشان فرستاد. پيامبر پژواك خوش آهنگى از فرستادن آن پيكها نزد بسيارى از آنان دريافت كرد كه با آنان از سرنوشت دعوت آسمانى و آينده ى دولتش در روزگارى نه چندان دور آرامش خاطر پيدا كرد...

چون بر جامعه ى خود از ترفند يهود آسوده خاطر شد و برخى از آنان را بر بلنديهاى پيرامون مدينه كوچانيد و برخى ديگر را از شهر بيرون راند، همچنان از هم كيشانشان كه ميان دژ خيبر كه در شمال مدينه جايگزين بردند، هراس داشت تا مبادا خونخواهى و انتقامجويى قومشان در دلهايشان به جنبش درآيد و از هرقل عليه پيامبر و مسلمانان يارى خواهند، زيرا يهوديان خيبر همچنان كه پيامبر آنان را آزمايش كرده بود، براى او و مومنان كينه توزتر و گزندرسانتر از هر دشمن پست و نابكار بودند...

آيا پيامبر آنان را مى گذارد تا به او زيان بزنند؟...

بلكه شايسته تر آن است كه خار آنان را بچيند، گزند آنان را سركوب كند، سرافعى نيرنگ ر