 در ميان آنان له كند، افعى خطرناكى كه زبان از دهان بيرون مى كشد تا نيش زهرآگينش را در پيامبر فروكند...

چند روزى- به كم از يك ماه- از صلح حديبيه نگذشته بود كه پيامبر گروهى از جنگاوران مسلمان را به سوى يهوديان خيبر پنهانى روانه كرد. آنان پس از سه شب به پناهگاه ها و دژهاى استوار آنان رسيدند...

دژنشينان را غافلگير كردند...

سپيده نزده بود كه كارگرانشان بيرون از دژها ميان كشتزارها با ديدن سربازان مسلمان در پيرامون خود بهت زده شدند...

از آنچه ديدند به هراس افتادند، پشت كردند و مى دويدند و فرياد مى كشيدند:

«اين محمد است و سپاه همراه اوست!...» پيامبر فرياد آنان را شنيد و گفت:

«خيبر ويران شد!...

«اكنون ما به در سراى اين قوم رسيديم و حال بامداد آگاه شدگان از عذاب، بد است!...» با اين كه دژهاى خيبريان سخت استوار و دست نايافتنى بود و نبرد افزارهايشان بسيار، و سرانشان از برخى قبيله هاى عرب نيرومند، ليكن پروردگار زيان و شكست را براى آنان سرنوشت ساخته بود...

آسياب جنگ و كشتار به چرخش درآمد...

گشودن برخى از دژها براى مسلمانان دشوار شد...

هيچ كس شك نداشت كه به فرمان خدا آن دژها بر دست جوانمردى گشوده خواهد شد كه براى گرفتن جان كافران برگماشته شده است...

آيا پيامبر هم اكنون او را پيش مى فرستد؟...

يا او را نگاه مى دارد تا هنگام آن فرا رسد، و خدا فرمان لازم خود را كه از آن گزير و گريزى نيست- بر پيامبرش فروفرستد؟...

روزها سپرى مى شود. محاصره تنگ تر مى شود. دژنشينان در پدافند از جان گذشتگى ها نشان مى دهند تا آن جا كه مردم مى پندارند يهوديان با هم پيمان بسته اند كه در اين جنگ ايستاده جان دهند. زيرا از پيكرهاى خود ديوارهايى سخت و استوار ساخته بودند تا از دژها نگاهدارى كنند پيش از آنكه دژها از آنان نگاهدارى كند!...

دژ «ناعم» در برابر تكهاى مسلمانان استوارتر از دژهاى ديگر بود...

خدا خواسته بود دو تن از بزرگترين ياران پيامبر را با اين دو دژ در بوته ى آزمون درآورد. آن دو در پى هم هر يك در يك روز رفتند تا آن دژ را بگشايند...

يار نخست- ابوبكر- با كسانى كه همراه داشت به اندازه ى توان خود به پيكارى سخت و كشتارى بى امان پرداخت... دژ «ناعم» با همان وضعيتى كه داشت برجاى ماند. گويى چيستانى است كه چاره جويى ها و تيزهوشى ها را از راه يافتن به راز آن سردرگم مى شوند...

ابوبكر چاره اى جز برگشت نداشت. از پيكار بازگشت...

يار دوم- عمر پسر خطاب- فرداى آن روز نهايت كوشش خود را به كار برد اما فرجام كار او نيز همانند ابوبكر اين بود كه به دست كشيدن از پيكار و بازگشت دل بگمارد...

ناكامى آن دويار پيامبر نزديك بود آرامش و اطمينان را در دل مسلمانان سست گرداند...
ليكن پيامبر پيشدستى كرد و در ميان مردم بانگ برآورد:

«فردا پرچم را به مردى خواهم داد كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست دارند...» گردنها به سوى آن كه پيامبر وعده داده بود كشيده شد!...

آيا آنان در دل خويش مى دانستند آن مرد چه كسى خواهد بود؟...

پيامبر على را فراخواند و به او فرمود:

«اين پرچم را بگير و پيش ببر تا آنجا كه خدا پيروزى را بهره ى تو سازد...» پيامبر به على دستور داد نخست آنان را به اسلام دعوت كن. اگر پذيرفتند چه بهتر و اگر سرپيچى كردند با آنان پيكار كن تا بر زمين مرگ فرو افتند يا خوار و زبون به زانو درآيند...

پيامبر افزود:

«به خدا سوگند اگر خدا يك مرد را بر دست تو به راه راست راهنمايى كند براى تو بهتر است از هر آن چيزى كه خورشيد بر آن مى تابد!...» پس از سخنان پيامبر ابوالحسن على براى انجام كارى كه به او واگذار شده بود سبك شتافت...

زره از تن به در كرد تا از سنگينى آن رها شو، سبكتر تاخت و تاز كند، چالاكتر يورش آورد و توانمندتر در پيكار جولان نمايد...

على پرچم را پيش برد...

چون به دژ نزديك شد، كسانى كه در دژ بودند بيرون آمدند. على با آنان پيكار كرد...

يكى از مردان يهود به على ضربه اى زد و سپرش را از دستش افكند...

على در دژ را از جا كند و آن را سپر خود ساخت و به جنگ پرداخت...

آنگاه آن در را بر روى خندق دژ انداخت تا مسلمانان از روى آن بگذرند و درون دژ روند...

ابورافع غلام پيامبر گويد:

«آن در همچنان در دست على بود و او نبرد مى كرد تا آنگاه كه خدا به او پيروزى داد...

«چون از نبرد رهايى يافت در را از دست خود افكند...

«من با هفت تن ديگر كه روى هم هشت تن مى شديم مى كوشيديم تا آن در را وارونه كنيم اما نمى توانستيم!...» خيبر ويران شد!...

دژ «ناعم» به دست رزمندگان اسلام افتاد...

گشوده شدن آن دژ كليد پيروزى بود...

پس از آن دژ ديگر دژها يكى پس از ديگرى سقوط كردند، گويى دژهايى هستند بازيچه ى كودكان با ديوارهايى از كاغذ و پايه هايى از شن!...

دژ «قموص» گشوده شد...

دژ «صعب» سقوط كرد...

دژ «زبير» باز شد....

دژ «وطيح» تسليم شد...

دژ «سلالم» به زانو درآمد...

چه بسيار از اهريمنان خيبر را مرگ در آن پيكار به زمين گرم افكند؟...

چند در ميان سركشان و ستم پيشگان آنان شمشيرهاى مرگ به گردش درآمد؟...

خيبريان كه سختى و تنگى محاصره بر آنان فشار آورده بود ترجيح دادند از پشت ديوارها بيرون آيند تا در جنگى رو در رو با ياران محمد برخورد كنند، زيرا اين گونه پيكار براى مردانگى مردان و پهلوانى پهلوانان آنان شايسته تر مى نمود... و چه بسا مى پنداشتند اگر چنين كنند بتوانند بر دشمن پيروز شوند، يا زخمى به جاى زخمى بزنند يا كشته اى به جاى كشته اى بر جاى نهند...

آنان هرگز از كشته شدن خويش هراس به دل راه نمى دادند...

براى آنان چه زيان كه- اگر كشته شوند- مزه ى مرگ را با ايستادگى و پايدار در برابر دشمنان خود بچشند؟...

پهلوان آنان « حارث» با على رودررو شد. هنوز به او نزديك نشده بود كه « ذوالفقار» او را از پا درآورد...

پهلوان ديگرى در پى او پا به ميدان كارزار نهاد، او نيز به دوزخ پيوست...

در اين هنگام طوفان خشم در سر مهتر جنگاوران آنان « مرحب» افتاد. شتابان زره و خود پوشيد، جنگ افزار آهنين برداشت و با خودستايى و فخرفروشى به تاوان خواهى خون برادرش حارث پا به ميدان جنگ نهاد... از روى خودپسندى فرياد برمى داشت:

« من مرحبم خيبريانم شناخته اند پهلوانى سرتا پا سلاح پوشيده قهرمانى جنگ ورزيده اگر به نبردم درآيد شير گاه به نيزه مى زنمش گاه با شمشير كس به نزديك بستان سراى من ره نمى يابد كار آزموده از پرخاش من روى برمى تابد» على در پاسخ او گفت:

« مرا مادرم نام بنهاده شير به كردار شيران بيشه دلير شما را به تيغم فراوان كشم به پيمانه هاى كلان بركشم» على و مرحب با هم برخورد كردند...

آن پيشواى يهودى هراس انگيز بود و ستبر اندام، بلند بالا، در پوششى از آهن و زره كه از نوك سر تا ناخن پايش را فرومى پوشانيد. در سرتاسر پيكر او روزنه اى يافت نمى شد كه سر سوزنى بتواند در آن فرو رود. گويى دژ استوار و زنده اى است كه روى دو پاى خود مى خرامد!...

على از او كوتاه تر بود و خرد اندام تر، با يك سپر، نه پوشش آهنينى و نه زرهى ...

« مرحب» كه به پهلوانى و گ