دن فرازى خود مى باليد، پيش آمد، نيزه را در دست مى جنبانيد. نيزه اى سهمناك، سه شاخ به سان اژدهايى سه سر...

دو جنگاور لحظاتى بر هم حمله ور شدند...

« مرحب» نيزه ى سه شاخه اش را به سوى قلب هماوردش نشانه رفت و با همه ى نيروى خود پرتاب كرد...

زيرا او مى داند اگر يك شاخه ى آن سينه ى على را بشكافد، زخمى به قلب او مى رساند به ماننده ى نيش يك افعى كه نه افسونى براى او سود دارد و نه پادزهرى!... و اگر دو شاخه ى آن، پس چه نيكوتر است زخم دو افعى نر و ماده كه با هم جفت شده، آميزش كرده باشند!... و اگر سه شاخه ى آن، پس براى على مرگى است آسوده و حتمى!...

اما على خود را از برخورد آن اژدهاى سه سر با چالاكى كنار كشيد...

آنگاه شمشيرش را بالا برد...

آن را بر سر مرحب فرود آورد. سپرش دريد، كاسه ى سرش شكافت. آن فرومايه ى خود فريفته بر زمين افتاد. با پاهايش زمين را مى كاويد تا بر جاى خود سرد شد و آرام گرفت و روانش به دوزخ رفت...

مومنان تكبير سر دادند...

دژها سقوط كردند...

پس مانده ى آن بنى اسرائيليان فرومايه كه پايدارى بيهوده و فرساينده آنان را از پاى درآورده بود تن به تسليم دادند...

خودستايى و سرسختى براى آنان سود نداشت...

سپاه بى شمار و ساز و برگ فراوانشان آنان را از چنگ مرگ رهايى نداد...درگذشت پيامبر

روزى است نه با روشنايى روز...

در چهارچوب احساس، روشنى مرد!...

خورشيد سوخت، تلى شد از خاكستر...

رنگهاى منشورى رنگين كمان به سياهى گراييد...

ستاره در آسمان فرورفت به سان چشمه اى كه خشك شد. حتى يك قطره پرتو در آن نماند تا به ماننده ى فريب سراب چشمها را به سوى خود كشاند...

ماه در پس افق خفه شد پس از آن كه گامى بلند برداشت تا بر پلكان آسمان درخشيدن گيرد...

اينك هر چيزى- پيش روى و پشت سر- رو به دگرگونى مى نهد...

شبيه ها در پى نقيضها و نقيضها در پى شبيه ها درمى آيد...

رفته برمى گردد...

رونده بازمى ايستد...

آشكار پنهان مى شود...

جنب و جوش آرام مى گيرد...

جاى پر، تهى مى شود...

زيرا انسان، آن ناشناخته ى پيچيده، تنها توده اى از گوشت و خون و استخوان نيست....

بلكه او فرا آمدنگاه رازهاست... و گرنه، پس روان چيست؟...

چگونه گرماى زندگى در رگها سرماى سختى مى شود كه خون را فسرده مى كند و آن را رشته هاى استوار و درشتى از يخ مى سازد؟...

پس عواطف چيست؟ كدام دستگاه است آن كه عشق از آن مى تراود همچنان كه بيزارى؟...

خاطره ها در كجاى درون ما زيست مى كنند؟...

اينها همه چيستانهايى است كه خردها را سرگردان مى كند، و نخستين آن خردهاى سرگردان همين خردهاى مردمان است...

آيا همانند اين احساس ناشناخته به فاطمه نيز راه يافته بود؟...

در آن هنگام جهان زشت ديدار بود و بيزارى انگيز...

بدرخسار بود... و تلخ مزه...

آمدنش لنگان بود... و پشت كردنش لرزان...

زيرا آن پيشامد گرانى كه انتظارش مى رفت با نگاه چشم ديده نمى شد...

در هيچ گزارشى- پيش از آن كه روى دهد- شنيده نمى شد...

با وزنه و پيمانه، سنجيده نمى شد...

با زبان رقم و عدد، شمارش نمى شد...

ليكن با گمان راستين و حس روشن، دريافت مى شد...

اى كاش گمان راستين فاطمه اين بار به او راست نمى گفت!...

اى كاش درست از آب درنمى آمد!...

اى كاش در اين رويداد با شكست برخورد مى كرد و به جاى آن در صدها و صدها ناگوارى و رويداد دشوار پيروز مى شد!...

آنگاه كه نشانه ها با انگشتانى كشيده به مرگ پيامبر اشاره مى كند، آن اشاره راست است و باوركردنى اما هنگام رويدادش همچنان دربند روزگارى ناشناخته آويز مى ماند... و تفسير و تاويل درباره ى آن نشانه ها گوناگون مى شود... و نشانه ها ميان گمان و باور آمد و شد مى كند، گاهى به احتمال مى گرايد و گاهى به قطعيت...

با اين همه كسى در ميان آفريدگان كجاست كه نميرد؟...

اين جهان متكى بر زمان است و مكان، يعنى بر زمان رويداد و مكان رويداد... و جداى از زمان و مكان مرگى است مقدر... و خواسته ى خدا... و گمان راستينى است در اين باره كه الهام را مى ماند...

اكنون آن نشانه ها چه بسيار انبوه شده است...

نشانه اى پس از نشانه اى در انديشه ى زهرا پياپى پديدار مى شود...

از پس گذشته ى دور، برمى گردد تا در ميدان ديد خيزان و خزان روان شود...

آن دختر اندوهمند- خاموش و غمين- مى ايستد تا به چيزهايى كه انديشه اش تراوش مى كند گوش و چشم بسپارد...

آنها سخنانى است و رويدادهايى كه پيش روى زهرا در موكب روزگار به دنبال هم روان مى شوند...

در ميان آنها تصويرهايى است كه واژه ها آنها را مى نگارد. اين تصويرها شنيدنى ها هستند... و در ميان آنها واژه هايى است كه واكهاى آنها با هم به سختى برخورد مى كنند تا آذرخشهايى پديد آورند كه تاريكى ها را برافكنند. اين واژه ها ديدنى ها هستند...

زيرا تصوير واژه اى است ديدنى... و واژه تصويرى است شنيدنى... و فاطمه در اين هنگام سخنانى را مى شنيد كه تصويرها به زبان مى آوردند و تصويرهايى را مى ديد كه واژه ها مى كشيدند...

فاطمه روشن انديش بود... و تيزهوش...

دل آگاه و بيدار...

با نگاهى پريشان، رنگى پريده، پيشانيى گره خورده. رنگ پريدگى و اخم گرفتگى او جنينهايى بود از درد روانى كه رحمهاى رنجها و غمها آنها را زاييده بود!. ..

اشك در چشمانش خشك مى شد زيرا اندوه سوزان، پلكهايش را بريان مى كرد و اشكها در آنها گداخته مى شد!...

گويى بر روى دو گونه اش همواره دو دانه اشك بر جاى مانده و در آنها فرو نشسته و كاشته شده بود بدان سان كه دو حلقه ى كلاه خود در روز احد بر گونه هاى پيامبر زخم ديده، فرونشسته بود!...

چه بسا فاطمه را مى ديدى كه از اين جهان فريبنده بيزار شده، زندگى بر دوش او گرانى كرده، رنج و سختى پشت او را خم گردانيده و او لبانش را مى مكد به مانند كودكى كه پستان خشك و بى شير مادرش را مى مكد تا آنجا كه با دلتنگى و افسوس از آن روى برمى گرداند!...

در آن هنگام چه احساساتى در سينه ى زهرا موج مى زد؟...

آيا دهانش از صمغ تلخ پر بود؟....

آرى گويى كه اين چنين بود!...

گويى كه دو لبش دو حنظل دانه بود!...

گويى كه زبانش ورقه اى از صبر زرد بود!...

دل اندوهبارش از سنگينى، تخته سنگى را مى مانست كه از ستيغ كوهى بلند فرود آمده و از دامنه ى آن به دره اى ژرف و تهى فروغلتيده است!...

نفسهايشان را فرو مى بلعيد به ماننده ى تشنه اى كه قطره اى باران را فرو بلعد، قطره ى بارانى كه از فرو رفتن در كام خشك بيابان گريخته و رهايى يافته باشد. نفسهايشان از تپش و تنگى بريده بريده مى شد و لبانش آنها را از دهان بيرون مى افكند پيش از آن كه به شش برسد و از گلوگاه بگذرد!...

آنگاه كه از پشت در، آن سخن كوتاه به گوش او رسيد كه ميان همسرش و برخى از مردم گفت و شنود مى شد، رنجها او را آشفته كرد، آن ديدگاه هاى بريده بريده اى به او برگشت كه نشانه هاى غم انگيز را بر دوش خود مى كشيد...

فاطمه گفتگوى آنان را شنيد...

مردم پرسيدند:

«اى ابوالحسن... حال پيامبر را چگونه ديدى؟...» على با سخنى كوتاه پاسخ داد:

«سپاس خداى را، بهبود يافت...» سپس خاموشى بر همه جا سايه گسترد...

آيا اين پاسخى كه پدر نوادگان پيامبر بر زبان راند، سخنى بود خود 