به خودى و ناخودآگاهانه و بى انديشه كه از روى آرزويى درونى برمى خاست، آرزويى كه از همه ى كرانه ها بر روان على و بر هر آشكار نمايان و پنهان پوشيده ى او چيرگى يافته بود و على دوست مى داشت پيامبر هرچه زودتر بهبود يابد؟...

آيا تنها مژده ى مژده دهنده اى بود كه مى خواست چراغ اميد را روشن سازد و آرامش را در دل مومنان گسترده گرداند، چه آن مژده رسان از بدفالى و دل رمندگى بيزار بود؟...

آيا اميدواريى بود و نيايشى بر درگاه خدا، تا اگر خداى پاك و والا بخواهد پاسخ دهد و روزگار مرگ پيامبرش را پس افكند و به سرنوشتى ديگر فرمان دهد؟...

اكنون موكب خاطره ها يكى پس از ديگرى بر گستره ى انديشه ى فاطمه مى گذرد...

يادكردها او را به ستوه مى آورد...

آن دو نشانه، آن دو رويداد همزاد از گوش و چشم او همچنان دور نشده اند. دو رويدادى كه در آنها دو هشدار، ديده مى شود. دو نشانه اى كه اگرچه در شكل ناهمسان هستند اما در مفهوم يكسان مى نمايند...

هر دو به پيامبر اشاره دارند و اشاره ى آنان نادرست نيست...

به نزديكى رخت بربستن پيامبر از جهان مردمان اشاره دارند...

آن دو نشانه از روى خواسته ى دل وآرزو سخن نمى گويند، سخنشان وحى آسمانى است...

آنگاه كه آن سخنان و آن پيامهاى پروردگار فرود آمد و پرده از روى آن پيشامد نابه هنگام و تكان دهنده برداشت، فاطمه خود در آن هنگام و در آن جايگاه به گوش و چشم گواه بود...

جاى پيام: مكه...

گاه پيام: دوازدهمين ماه سال...

انگيزه ى پيام: واپسين حج پيامبر خدا. حجى كه مسلمانانش پس از پيوستن پيامبر به رفيق اعلى- خداى والا- « حجه الوداع» نام نهادند...

يكى از آن دو نشانه ى آسمانى داستان خود را چنين سر مى دهد:

در آن هنگام سوره ى « فتح» در روزهاى تشريق فرود آمد كه مى فرمود:

(ما براى تو اى پيامبر راه پيروزى آشكارى گشوديم. تا خدا گناه گذشته و آينده ى تو را بيامرزد و نعمتش را بر تو تمام و كامل كند و تو را به راه راست هدايت فرمايد) (فتح، 1- 3) پيامبر دانست كه با اين سوره به سراى ديگر بايد رفت...

فرمود تا شترش « قصوا» را با شتاب پيش برند...

آنگاه خطبه ى وداع را براى مردم خواند...

گويند:

پيامبر- درود بر او- نزد جمره ى عقبه ايستاد و به مردم گفت:

« اى مردم آيين حج را از من ياد بگيريد، چه بسا پس از امسال من ديگر نتوانم حج بگذارم...» پيامبر به همسرانش كه در موسم حج با او همراه بودند فرمود:

« حج همين بود و بس. پس از اين بر روى بورياها خانه نشينى كنيد...» زهرا همچنان كه پيداست در ميان حج گزاران بود...

سينه اش تنگ شد همچنان كه سينه ى كسانى كه رازها را مى خوانند، تنگ آمد...

دو سال بعد هنگامى كه از ابن عباس درباره ى راز سوره ى « فتح» پرسيدند، گفت:

« آن راز خبر مرگ پيامبر بود كه به او داده شد!...» پس سوره ى فتح پايان رسالت پيامبر است... و پس از پايان رسالت كار پيامبر به جز رخت بربستن از اين جهان ناپايدار و عروج به سوى خداى آفريدگار چيست؟...

گزارشها به ما مى گويند:

روز جمعه بود كه پيامبر خطبه ى وداع را خواند...

آفتاب چاشتگاهى برآمده بود...

گرما بيداد مى كرد...

پيامبر خدا بر پشت « شهبا» ستور خاكسترى رنگ خود نشسته بود.

افسار آن را بلال در دست گرفته بود...

اسامه جامه ى خود را برافراشته بود تا با آن پيامبر را از سوزش آفتاب بپوشاند...

على پسر ابوطالب پيش روى او ايستاده بود تا سخنرانى او را به گوش توده ى انبوه مردم برساند...

مردم گوش مى دادند...

پيامبر سخن مى گفت...

على سخنانش را بلند بلند بازگو مى كرد و به مردم مى رساند...

« اى مردم... امروز چه روزى است؟...» گفتند:

« روز جمعه. روز حرام...» « اين جا كدام شهر است؟...» « شهر حرام...» « اين ماه چه ماهى است؟...» « ماه حرام...» « به راستى كه ريختن خونها و آبروها و بردن دارايى هايتان بر شما همانند اين روز و اين شهر و اين ماه- حرام است تا روزى كه پروردگارتان را ديدار كنيد...» پيامبر چندين بار سخن خود را بازگو كرد...

سپس سر بالا آورد و گفت:

« هان آيا سخناننم به گوش شما رسيد؟...» گفتند:

« آرى...» گفت:

« خدايا گواه باش!...» و على گفته هاى پيامبر را در سرتاسر سخنرانيش به مردم مى رسانيد...

على امروز و در اين موسم و پيش روى پيامبر از زبان وى سخنانش را به مردم رسانيد همچنان كه سال پيش در موسم حج گذشته نيز از زبان وى سخنانش را به مردم رسانيد...

گويند:

آنگاه كه آن آيه ها از سوره ى توبه فرود آمد و به مردم از مشركان اعلان برائت كمرد، مردم به پيامبر گفتند:

« اى پيامبر خدا.... خوب است ابوبكر را براى ابلاغ برائت نزد مردم بفرستى...» ابوبكر در آن هنگام كاروان دار حج بود..

پيامبر فرمود:

«پيام برائت را كسى ابلاغ نمى كند مگر خودم يا مردى از خانواده ام...» سپس على پسر ابوطالب را پيش خواند و فرمود:

« اين پاره از آغاز سوره ى برائت را بيرون بر و در روز قربان آنگاه كه مردم در منى گرد آمدند بانگ برآور:

« هان به راستى كه كافرى به بهشت درنمى آيد...

« پس از امسال مشركى حج نمى گزارد...

« كسى برهنه تن پيرامون خانه ى خدا طواف نمى كند...

« و كسى كه نزد پيامبر خدا پيمانى دارد، پيمانش تا سر رسيد خود برجا خواهد بود...» و همواره كه پيامبر سخنرانى مى كرد و مى كند...

هميشه على سخنان او را از دهانش به مردم مى رسانيد و مى رساند...

همسر فاطمه در اين هنگام امين پيامبر در كار خداست... و كيل اوست براى رسانيدن فرمان خدا... و وكالت دست برداشتن موكل است از- همه ى يا بيشترين يا كمترين- چيزى كه به او واگذار شده، و سپردن آن است به دست وكيل، در هنگامى خاص، براى هدفى خاص، تا وكيل آن را انجام دهد و به پايان رساند بدان گونه كه گويى خود موكل است... و كالت، ماموريت يا ولايتى است از سوى ولى يا كارپرداز به كارگزارى كه او را برگزيده و بر ديگران برترى داده است، زيرا به شايستگى او اطمينان دارد و مى داند براى كارى كه به دستش سپرده است توان قد علم كردن دارد...

نزديكترين هنگامى كه وكالت گريزناپذير و استوار مى شود هنگامى است كه دارنده ى حقى شرعى چاره اى جز وكالت دادن به وكيلى نداشته باشد...

پس آيا با چنين روشى كه پيامبر با على در پيش گرفته بود احتمالهايى در انديشه ها روان نمى شد؟...

آرى ديرى نبود كه روان شود... و ديرى نبود كه انسان بگويد آن پيام رسانيهاى على از زبان پيامبر، نگرشى بود پيامبرانه كه زمينه را براى ولايت يافتن على بر مردم آماده و موكد مى ساخت...

هنوز موسم حج به پايان نرسيده و مسلمانان از حجه الوداع برنگشته بودند كه اذان گوى پيامبر ميان آنان در يكى از راه ها بانگ برآورد.

مسلمانان بازايستادند...

آن رويداد در هيجدهم ذى الحجه بود... و آن روز: يكشنبه... و آن جايگاهى كه ايستادند « غدير خم»...

پيامبر خدا دستور داد تا براى او زير دو درخت را جارو زده پاك كنند. وى با مردم نماز گزارد... را ويان گويند:

پيامبر- درود بر او- برپا ايستاد. خطبه ى بزرگى خواند. چيزهاى بسيارى در آن آشكار كرد. از دانش، دادگرى و نزديكى على به خود سخنها گفت و با گفتار خود دروغها و بهتانهايى را كه به ستم درباره ى على ب