بافته بودند، از دلها زدود... و ى در سخنان خود فرمود:

« گويى كه مرا فراخوانده اند و من پاسخ داده ام...

« در ميان شما دو چيز گرانبها نهاده ام: كتاب خدا و خانواده ام را...» و شايد در جايى ديگر اين حديث را اين چنين فرمود:

« كتاب خدا و سنتم را...» گويى اين دو حديث از هم جدا نيستند...

زيرا شايسته تر از خانواده ى پيامبر كسى نيست كه سنت او را نگاه دارد و آن را به روش درست خود گسترش دهد...

پيامبر سخنان خود را كامل كرد و فرمود:

«بنگريد تا چگونه پس از من در اين دو چيز گرانبها پاى بند مى مانيد...

« اين دو چيز هرگز از هم جدا نمى شوند تا آنگاه كه در حوض بر من وارد آيند...» از آن پس فرمود:

«خدا مولاى من است، و من ولى و دوست هر مومنى هستم...» پيامبر دست على را گرفت و گفت:

« كسى كه من مولاى او هستم، اين على ولى و دوست اوست... بار خدايا دوست بدار كسى را كه با او دوستى كند و دشمن بدار كسى را كه با او دشمنى كند...» آيا مردم پذيرفتند؟...

عمر پسر خطاب به على روى كرد و گفت:

«گوارا باد تو را اى ابوالحسن!... تو مولاى هر مرد و زن مومن شدى...» با اين همه- اگرچه روزگار بسيارى سپرى نشد- چنين مى نمود كه مردم چشم و گوش خود را از اين نگرش و سفارش بزرگوارانه ى پيامبرانه تهى كردند. ديده و شنيده ى خود را از روى فراموشى يا بى توجهى از ياد بردند. آيا اينك بيداركننده اى نيست تا آنان را به آن سخن گهربار در روز « غدير»- آن روز يكشنبه ى ديدنى- كه بر زبان پيامبر روان شد، بيدار كند تا شايد آنان را به حقى كه از آن دور شده اند، برگرداند؟...

آيا اكنون بيدارى و هشدار سودى دارد؟...

بلكه هنگام سودبخشى آن درگذشته است؟...

همين بس كه بدانيم على نيز خود از آن كسانى كه سخن پيامبرشان را به دست فراموشى سپرده بودند، دلتنگ شده به ستوه آمده بود. دوست داشت آن سخن را به آنان يادآورى كند شايد يادآورى براى مومنان سودبخش باشد!...

در روزگار فرمانرواييش، سى سال پس از حجه الوداع در سراى مسجد كوفه ايستاده بود، به مردم گفت:

«مردى را كه در روز غدير خم پيامبر را ديده و گفته هايش را شنيده به خدا سوگند مى دهم كه از جاى برخيزد...» گروهى از مردم برپا خاستند و گواهى دادند. پيامبر را ديده اند كه دست على را گرفته و گفته است:

« آيا مى دانيد كه به مومنان از جانشان نزديكترم؟...

« گفتند:

« آرى اى پيامبر خدا...

« گفت:

«كسى كه من مولاى اويم، على مولاى اوست... بار خدايا دوست بدار كسى را كه با او دوستى كند و دشمن بدار كسى را كه با او دشمنى كند...» برخى از آن گواهان افزودند:

«... و يارى كن كسى را كه به او يارى دهد، و واگذار كسى را كه او را واگذارد...» انس پسر مالك، ابوهريره و زيد پسر ارقم از گواهان بودند...

نشانه ها بر نزديكى كوچ كردن پيامبر از جهان مردم يكى پس از ديگرى فرامى رسيد ...

آخرين و آشكارترين آنها تنها سوره ى فتح نبود بلكه اين سخن خدا بود كه مى فرمايد:

(امروز من دين شما را كامل و رسا كردم و نعتم را در دين بر شما تمام كردم و پسنديدم و براى شما از پذيرفتن دين اسلام خشنود شدم...) (مائده، 3) برخى گفتند:

هنگامى كه پيامبر اين آيه را براى مردم خواند، گروهى دريافتند كه آن رويداد بزرگ بودنى است و پيامبر- درود بر او- از جهان گذران به بهشت پرنعمت جاودان كوچ كردنى است.

پيامبر در منى ايستاده بود كه آيه ى بالا فرود آمد...

در روز آدينه... و در همان حج...

عمر گريست...

از او پرسيدند:

« چه چيزى تو را به گريه واداشت؟...

گفت:

« زيرا پس از كمال كاستى است!...» آيا كسى درشگفت نمى شود از اين كه عمر درگذشت پيامبر را- كه در پيش روى او زنده ايستاده است- با تمام وجود باور مى كند، اما پس از گذشت دو ماه و نيم مرگ پيامبر را- كه زير چشم او آرام بر بستر خود افتاده و آب زندگى از پيكر او رفته است- انكار مى كند!...

شايسته است شگفتى به صورت آن احساسى درآيد كه دلها را از موضع گيرى ضد و نقيض عمر در چنان هنگامى، به سرگردانى و گمراهى كشاند...

شايسته است شك با آن رفتارى درآميخته شود كه- به غلط يا براى زياده روى در توصيف آن مصيبت جانگاه- به عمر نسبت داده اند...

گروهى مى پندارند:

خبر درگذشت پيامبر مى رفت تا بر سر زبانها پخش شود كه عمر برآشفت. به مردم چنان يورشى برد كه نزديك بود با لبه ى شمشير از پراكنده شدن سخن مردم در اين باره جلوگيرى كند و زبان آنان را بند آورد. همانند شيرى خشمگين مى غريد!... و ى در سخنانى- اگرچه در لفظ ناهمگون وليكن در معنى همسان با سخنان زير- گفت:

« مردانى از منافقان گمان كرده اند كه پيامبر خدا درگذشته است...

« به خدا سوگند پيامبر خدا وفات نكرده است...

« ليكن همانند موسى پسر عمران به سوى پروردگارش رفته است...

« بى گمان برمى گردد و دست و پاى مردانى را كه مى پندارند در گذشته است، خواهد بريد!...» 
عايشه خبر درگذشت پيامبر را چنين گزارش مى دهد:

«... پيامبر خدا سر بر سينه ى من نهاد و در خانه ى من درگذشت...» « از روى نادانى و جوانى خود بى آنكه بدانم، پيامبر در دامنم جان داده بود... سرش را بر روى بالش نهادم...

« برخاستم و با زنان ديگر بر چهره ى خود مى نواختم...» عايشه گويد:

« عمر و مغيره پسر شعبه آمدند...

« اجازه ى ورود خواستند. به آنان اجازه دادم...

« پرده را از روى پيامبر به سوى خود كشيدم...

« عمر به پيامبر نگريست و گفت:

« اى واى پيامبر بيهوش شده چه بيهوشى سختى!...» آيا به راستى عمر پنداشته بود پيامبر بيهوش شده است؟...

شايد!...

عايشه گفتار خود را دنبال مى كند:

« عمرو مغيره برخاستند...

« چئون به در خانه نزديك شدند مغيره گفت:

« اى عمر... پيامبر خدا در گذشته است!...» عايشه گويد:

«گفتم:

«دروغ مى گويى!...» « تو مردى هستى آشوب طلب، فتنه جوى!...

«پيامبر خدا نمى ميرد تا آنگاه كه خدا منافقان را نابود كند...» عمر از خانه ى عايشه بيرون رفت و با مردم به پرخاشجويى پرداخت...

ابوبكر بى آنكه به كسى بنگرد به خانه ى عايشه درآمد. چون برگشت به سوى مردم در مسجد روى آورد... يك بار، دوبار، سه بار كوشش كرد تا عمر را از تهديد و ترسانيدن مردم بازدارد، اما عمر دست بردار نبود...

در اين هنگام ابوبكر خبر درگذشت جانگداز پيامبر را آشكارا به مردم رسانيد و گفت:

« كسى كه محمد را مى پرستيد بداند كه محمد درگذشته است. و كسى كه خدا را مى پرستيد بداند كه خدا زنده است و نمى ميرد...» آنگاه ابوبكر آيه ى زير را خواند:

(نيست محمد مگر فرستاده اى از مردمان كه پيش از او فرستادگان فراوان درگذشتند، آيا اگر او بميرد يا كشته شود شما به پس برمى گرديد؟...) (آل عمران، 144) هنوز ابوبكر اين آيه را به پايان نبرده بود كه بيهوشى و سراسيمگى بر عمر چنگ انداخت، خاموش و آرام بر جاى ماند به گونه اى كه گويى رگ و پى او را بريده اند!...

چون اندكى به خود آمد و هوش خود را بازيافت شنيدند كه در آن نيمه هوشيارى و حواسپرتى مى گويد:

« به راستى آيه اى كه ابوبكر خواند از كتاب خداست؟...

« به خدا سوگند پيش از اين نمى دانستم كه اين آيه نازل شده است!...» را ويان روايتهاى بسيارى در توصيف شك ورزيدن عمر در وفات پيامبر آورده اند. 