فاتى كه گوشهايش از پيش آن را شنيدند، و چشمانش اكنون آن را ديدند... و باور براى او جاى شك را گرفت...

اگر عمر- همچنان كه گفته اند- در مرگ پيامبر دچار شك شده باشد بايد گفت نشانه هايى در دست است كه خلاف آن را به ما مى نماياند. عمر از پيش درگذشت پيامبر را دريافته و پيش بينى كرده بود، عمر در اين باره به بهره اى از ايمان دست يافته بود، عمر آيه هاى قرآن را درباره ى وفات پيامبر شنيده بود، و افزون بر همه ى اينها اينگونه شك و دودلى كردنها با سرشت سرسخت عمر مغاير بود...

اگر عمر با مادر مومنان- كه به گمان خود مى گفت پيامبر زنده است و تنها از هوش رفته است تا خدا باد خيره سرى را از سر منافقان بيرون كند- همراهى كرده باشد، باز هم جداى از هم انديشى عمر با گمان مادر مومنان عايشه، سخن خود عايشه را در دست داريم كه در مرگ پيامبر گفته است پيامبر در دامن وى جان سپرد، آنگاه عايشه برخاست و با ديگر زنان به سر و صورت خود سيلى نواخت...

زيرا « خود زدن» و بر چهره سيلى نواختن براى كسى از هوش رفته باشد، انجام نمى پذيرد...

بلكه براى كسى است كه جان كندن را پشت سر گذاشته است...

دست از اين زندگى افشانده است...

درگذشته است!...

بارى محمد به سوى خدا رفت...

جامه ى تن كه روان او را مى پوشانيد از روانش كنده شد...

از جهان مردم آزاد شد...

به سوى آسمان روانه شد...

آيا اينك او به ماندن در اين جهان زودگذر نيازى دارد، او كه از كارى كه براى آن فرستاده شده، رهايى يافته است؟...

آرى اكنون رسالت محمد به پايان رسيده است...

فرمان پروردگارش را به مردم رسانيده و چه نيكو رسانيده است...

پيام خدا را گزارده و چه بسنده گزارده است...

در آن هنگام فضاى مدينه از گرماى تابستان برافروخته بود...

هوايش به سان زبانه هاى آتش بر تنها تازيانه مى زد...

عرق بر چهره ها به ماننده ى دانه هاى اخگر روان بود...

چشمها ابرناك بود...

بر خطوط چهره ها اخم و خشم نشسته بود...

نفسها آتشين و شعله ور بود...

گلوگاه ها خراشيده بود...

پلكها زخم بود...

پچ پچ ها ريزش اشكها بود...

ناله زبان بدرود بود... و از پس اين سوگ بزرگ كه گاه خاموش بود، گاه فغان مى كشيد و گاه نوحه سر مى داد، قلبها از ترس آن مصيبت كمرشكن تكه تكه مى شد اگرچه هيچ نشانى از خون پشت سر خود برجاى نمى گذاشت...

از لابه لاى ناله، گريه و شيون كه در سرتاسر مدينه ى اندوه گرفته پخش مى شد و از هر كرانه فغانى ناخوش تر از ناله ى جغد و ناسازتر از ناى كلاغ به گوش مى رسيد، آواى زهرا در هر فرياد و هر آه، با هر شيون و غوغا، فضا را مى شكافت . زهرا خبر مرگ پدرش را به گوش آسمان مى رسانيد:

« واپدرم!... واپدرم!...

« واپدرم!...

« خوانده خدايش سوى خود، داده جوابش پدرم...

« واپدرم!...

«گشته بهشت جاودان، پناهگاه پدرم...

« واپدرم!...

«به جبرئيل مى دهم، پيام مرگ پدرم...

« واپدرم!...

«هان كه چه نزديك آمده، پيش خدايش پدرم...

« واپدرم!...

گويى كه اين پيام مرگ از آن گاه كه از لبان زهرا بيرون تراويده، در هر قلب، آتشى زبانه كشان برافروخته كه تاكنون و تا روز رستاخيز بر پهنه ى زمين مى خزد... و چگونه چنين نباشد در حالى كه زهرا با آن، سوگ انسانيت را پيام مى دهد...

سرور آدميان را بدرود مى گويد...

بر مهربانى و بخشايشى مى گريد كه در نهاد آن ستوده مرد به نمايش درآمده بود...

با اين همه ما مى پنداريم فاطمه با اندوه گرانبار خود سخت چالش مى كرد تا شايد بر آن چيرگى يابد...

شايد برخى از نشانه هاى آن سوگ اندوهبار را از پيرامون خود دور كند...

شايد آواز فرشتگانى را بشنود كه براى پذيره شدن پدرش با شادمانى ترانه مى سرايند...

در زمين اشكها بود و آه ها...

در آسمان سرودها و ترانه ها... و در گوشه ى اطاق، آنجا كه سر پيامبر را بر بالش آرامگاهش نهادند، على پسر ابوطالب، يار برگزيده و محبوب پيامبر ايستاده و به نجوا پرداخته بود...

« اى پيامبر خدا!... برخى تو باد مادر و پدرم...

« با درگذشت تو پيامبرى، گزارشها و پيامهاى آسمان بريده شد، چيزهايى كه با درگذشت ديگران بريده نشد...

« به راستى كه اگر به شكيبايى دستور نداده بودى...

« و از بى تابى باز نداشته...

« آب ديدگان را در سوگ تو به پايان مى برديم...

«درد مرگ تو پايدار است...

«و اندوه تو هم پيمان ماندگار...

« درد و اندوه براى از دست دادنت ناچيز است...

« ليكن مرگ را نتوان راند...

« و نتوان دور كرد...

« برخى تو باد مادر و پدرم...

« نزد پروردگار داور از ما يادآور...

« و ما را در وير خود جاى ده...» بخش نهم

فدك

خيبر ويران شد!...

توان آن در برابر نيروى خدا ناچيز شد...

آگهى سقوط آن براى لشكر پيروزمند اسلام پيش درآمد پيروزيهاى ديگر شد...

گامهاى سربازان خدا در راه برگشت به يثرب بر روى زمين با آسايش و همراه با آهنگ دراى تكبير پيش مى رفت...

با موسيقاى فرشتگان آسمان سرود مى خواند...

با چكاچك شمشيرها به رقص درمى آمد...

آواى برخاسته از برخورد گامها بر روى سنگريزه ها، زمين را با سختى و نيرومندى مى لرزانيد. پژواك آنها در دل يهوديان « فدك» هراس برانگيخته بود. يهوديانى كه روباه وار و خرگوش آسا، ترسان و لرزان در لانه هاى خود خزيده بودند... و چرا كه انديشه هايشان ناآرام و نگران نباشد، آنان كه مرگ بر در خانه هايشان ايستاده است و نزديك است در نخستين بامداد يا شامگاه بر آنان درآيد!...

زيرا نگرانى و اندوه بيمارى واگيردار است... و هر بيمارى واگيردارى ميكربى دارد... و ميكرب جسمكى است ناديدنى، همانند ذرات پراكنده در هوا همه جا پخش مى شود تا بيمارى را از ناخوش به تندرست برساند... و اگيرى آن شكست خوار و خردكننده اى كه «خيبر» را بر زمين مرگ كوفت، دژهايشان را به سان پشم زده و در هوا شده رها كرد، پهلوانانشان را به ماننده ى پروانگان افكنده و پراكنده نابود ساخت، شايسته است كه به همه ى مردم فدك در هر خانه و هر سن، از پير و جوان، كشاورز و جنگاور راه جويد...

زيرا گزارشها، آنان را به هراس افكنده بود...

جانوران درنده ى ترس در انديشه ى آنان نيش فرو برده بودند...

هوشياريشان را بلعيده بودند...

خواب و آسايش آنان را در كام خود كشيده بودند...

آيا گريزگاهى هست تا آنان را از آن سرنوشت هراس انگيز رهايى دهد؟...

بلكه به زودى بدفرجامى و مرگ بر آنان فرود خواهد آمد...

داس اجل خوشه هاى زندگى آنان را درو خواهد كرد...

اكنون شعار پيروزى مسلمانان از چندين منزلگاه به سوى آنان پر مى كشد...

آسياب جنگ در راه خدا همچنان در گردش است... و هواى پيرامون يهوديان بوى درگيرى تازه اى را دربردارد...

«على»- بدان سان كه از گزارشهاى رسيده برمى آيد- همچنان درفش رزمندگان را در دست برافراشته نگاه داشته است...

چه سهمناك است كارزارى كه آن صفهاى سپاهيان مسلمان مى خواهند از خود نشان دهند!...

شايسته است «على» در گذرگاه هاى يهوديان تخم جنگ بيفشاند تا مسلمانان از آن پس ميوه هاى مرگ يهوديان را از آن بچينند...

«على» سربازان را به سوى يهوديان نمى كشاند بلكه مرگها را به سوى آنان رهبرى مى كند!...

بار درخت اجلها پخته شده است...

ميوه هاى مرگ رسيده است...

