ن حميد قال حدثنا سلمه عن ابن اسحاق عن الزهرى عن سعيد بن المسيب عن ابى هريره قال لما توفى رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- قام عمر بن الخطاب فقال: ان رجالا من المنافقين يزعمون: ان رسول الله توفى و ان رسول الله و الله ما مات ولكنه ذهب الى ربه كما ذهب موسى بن عمران فغاب عن قومه اربعين ليله ثم رجع بعد ان قيل قدمات والله ليرجعن رسول الله فليقطعن ايدى رجال و ارجلهم يزعمون ان رسول الله مات...» [ طبرى، تاريخ، ج 2، ص 442 و طبقات، ج 2، ص 266 و شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 178 و ج 2، ص 40 و انساب الاشراف، ج 1، ص 565 و 566.] : با چهار سند از ابى هريره نقل كرده است: وقتى كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- رحلت فرمود، عمر شمشير به دست گرفته و مى گفت: منافقين گمان مى كنند كه رسول خدا مرده است!! رسول خدا نمرده، بلكه به طرف پروردگارش رفته است، همان طور كه موسى به طرف پروردگار رفت و چهل شبانه روز از قومش غايب شد و بعد برگشت، در حالى كه مردم مى گفتند كه موسى مرده است، قسم به خدا رسول خدا برمى گردد و هركس كه بگويد رسول خدا مرده است، بايد حتما دست و پاى او قطع شود...

آنها فوت پيامبر اكرم- صلى الله عليه و آله و سلم- را انكار كردند تا اين كه نگذارند على- عليه السلام- به خلافت برسد، زيرا وقتى كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- زنده است ديگر جانشينى معنى ندارد، آنها مى خواستند با انكار او خلافت را از على- عليه السلام- بگيرند، و بگويند تا زمانى كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نيامده است كارها را ابوبكر در دست گيرد تا اينكه خود پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- برگردد و آنگاه يك مقدار كه مسئله جا افتاد، بگويند: «انا لله و انا اليه راجعون» [ سوره بقره، آيه 156. همانا ما از خدا هستيم و به طرف او باز خواهيم گشت.] كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفته است.

حالا چرا اين نقشه را كشيدند؟ آنها به محض رحلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نمى توانستند ابوبكر را به خلافت برسانند، چون با آن همه سفارشات و تاكيدات پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- گمان نمى كردند كه به اين آسانى حق ولايت را از على- عليه السلام- و اهل بيت بربايند. لذا اول تصميم گرفتند كه منكر فوت شوند و بعد احاديثى را از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- جعل كنند و اذهان و فكرها را منحرف سازند و سپس حرف آخر را بزنند. و به قول عمر كه به عبدالله عباس گفته است: قوم شما نخواستند رسالت و خلافت در شما جمع شود (اين سخن در فصل يورش به خانه وحى خواهد آمد).

با اين برنامه آنها خوب داشتند جلو مى رفتند كه ناگهان نقشه را تغيير دادند، به اين جهت كه دو نفر از انصار از سقيفه آمدند و ابوبكر بعد از ديدن جنازه ى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- از خانه خارج شد و ديد كه عمر با شمشير برهنه ى فرياد مى زند:

«به خداوند سوگند پيامبر نمرده، او زنده است و برمى گردد...» آمد او را دعوت به آرامش كرد، آن وقت با صداى بلند گفت: اى كسى كه سوگند ياد مى كنى كه پيامبر نمرده، هركس محمد- صلى الله عليه و آله و سلم- را مى پرستد بداند كه او مرده است و هركس خداى محمد را مى پرستد پس او نمى ميرد و بعد آيات سوره هاى زمر، آيه 30 و سوره آل عمران، آيه 144 را خواند.
عمر سخت سرگرم اجراى طرح بود، ابوبكر با خواندن آيات به او فهماند كه بايد از راه ديگر وارد شويم، و جالب اينجاست كه قبل از ابوبكر شخص ديگرى به نام عمرو بن زائده، همين آيات دو سوره ى زمر و آل عمران را براى عمر خوانده بود، او قانع نشد، ولى وقتى كه ابوبكر آن آيات را خواند، عمر غش كرد و مردم مشغول عزادارى شدن و على- عليه السلام- هم با اهل بيت مشغول دفن و تجهيز پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بودند. ابوبكر و عمر و ابوعبيده، جنازه ى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را رها كرده و به طرف سقيفه رفتند.

اكنون جاى اين سوال است: چطور شد كه عمر در اين جا (سال يازده هجرى) رحلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را انكار كرد، ولى در جنگ احد در حالى كه از صحنه رزم فرار مى كرد، فرياد مى زد: «ما ارى رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- الا قد قتيل»: رسول خدا را نديدم مگر اينكه كشته شده بود! آنجا فرياد مى زد كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- كشته شده است، ولى اين جا فرياد مى زند كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نمرده است و هركس بگويد كه او مرده است او را مى كشم. حالا اين سه نفر به طرف سقيفه مى آمدند و طبيعى است كه با هم قرار و مدار گذاشتند. وقتى كه به سقيفه رسيدند، بعد از بگو مگوهاى زياد قرار شد ابوبكر سخنرانى كند.

قابل توجه است كه دو طايفه ى بزرگ انصار (اوس و خزرج) از زمانى كه به اسلام گرويدند، مدت زيادى نمى گذشت و شناخت عميقى به اسلام پيدا نكرده بودند و بلكه تا آن زمان همان خلق و خوى جنگ افروزى در عمق جان آنها موجود بوده است. ابوبكر هم درست انگشت روى آن گذاشت و با سخنان خود همان روحيه ى جنگ ستيزى را در آن دو طائفه بزرگ (اوس و خزرج) بيان كرد.

حالا بد نيست عين سخنان او را بشنويم: «ان هذا الامر ان تطاولت اليه الخزرج لم تقصر عنه الاوس و ان تطاولت اليه الاوس لم تقصر عنه الخزرج وقد كانت بين الحيين قتلى لاتنسى و جراح لا تداوى، فان تعق منكم ناعق فقد جلس بين لحى اسد يضغمه المهاجر و يجرحه الانصارى» [ البيان والتبيين، ج 3، ص 181 و چشمه در بستر، ص 56 و تاريخ اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 1، ص 204.] : اگر خزرج داوطلب اين مقام بشود، مسلم است كه اوس تن نخواهد داد و همچنين اگر اوس داوطلب شود، بديهى است كه خزرج تن نخواهد داد، در نتيجه زد و خورد و كشتارى در ميان دو طايفه روى خواهد داد كه هيچ گاه فراموش نشود جراحتهاى علاج ناپذيرى وارد خواهد آمد، و اگر كسى از ميان شما برخيزد و صدايى بلند كند، مثل اين است كه در ميان چنگال شيرى گرفتار شده باشد كه مهاجر او را بجود و انصار او را مجروح كند!!

شما خواننده عزيز ملاحظه مى فرماييد كه اين سخنان به خوبى نشان مى دهد كه چگونه بين دو طائفه اوس و خزرج اختلاف ايحاد شد و دو رقيب قديمى را به جان يكديگر انداخت و رگه ى تعصبهاى جاهلى را در آنها زنده نمود، و آنچه را كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- سالها براى آن خون جگر خورده بود تا از بين آن دو طايفه برداشت، اين سخنان گذشته ها و تعصبهاى جاهليت قبل از اسلام را زنده كرد.

ابوبكر بعد از سخنرانى خطاب به انصار گفت: «هذا عمر و ابوعبيده، بايعوا ايهما شئتم، فقالا: والله لا نتولى هذا الامر عليك، و انت افضل المهاجرين و ثانى اثنين، و خليفه رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- على الصلوه... وابسط يدك نبايعك. الى ان قال ابن ابى الحديد و لما رات الاوس ان رئيسا من روساء الخزرج قد بايع، قام اسيد بن حضير- و هو رئيس الاوس- فيايع حسدا لسعد ايضا، و منافسه له ان يلى الامر فبايعت الاوس لما بايع اسيد...» [ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 10.] : اى جماعت! من انتخاب يكى از دو نفر- عمر و ابوعبيده- را به مصلحت شما مى دانم، با هر يك از اين دو كه 