كنون هنگام چيدن آن است!...

«فدك» نيز همانند ديگر روستاهاى يهوديان، جايگاهى استوار بود و دست نايافتنى...

جايگاه پيكار سخت رزمان...

انبار جنگ افزار، ساز و برگ و مهمات جنگى...

بر گستره ى آن سرزمين، دژها و پناهگاه ها و سنگرها به سان واژه هاى نوشته شده بر كاغذ، همه جا پخش بود. آن شهر بيشه اى را مى مانست از برجهاى بلند و دژهاى استوار...

يا به ماننده ى جنگلى بود پر از درختان گشن و درهم پيچيده با سايه هاى انبوه...

ريشه هاى درختانش به سان سنگ، سخت و به هم فشرده شده بود كه گويى ستونهايى هستند از تخته سنگ...

شاخه هاى درختانش چنان درهم گره خورده و در يكديگر فرو رفته بود كه گويى شاخه هايى هستند از فولاد و آهن...

زمين فدك به ماننده ى شادروان سبزرنگى بود پوشيده از كشتزارها...

زيرا خاكش حاصلخيز بود و بارده...

چشمه هاى آبش جوشان و روان...

خرما بنانش تك پايه و چند پايه...

ميوه هايش فراوان..

هنگامى كه رزمندگان اسلام به آنجا نزديك شدند...

مردم فدك همانند هم كيشان خيبرى خود مى پنداشتند مسلمانان دست به شمشير آماده ى كارزارند. اما از جايى كه به گمانشان درنمى آمد، رستگارى به سوى آنان روى آورد. آن رستگارى هديه اى بود سخاوتمندانه از سوى پيامبرى كه خدايش فرستاده بود تا براى جهانيان راهنما باشد و آمرزش...

پيامبر خدا به سوى آنان پيك فرستاد كه اگر به دين اسلام درآيند براى آنان است آنچه براى مسلمانان است و بر آنان است آنچه بر مسلمانان... و گرنه آنچه دارند به پيامبر واگذارند و دينشان را براى خود نگهدارند تا پيامبر با آنان صلح كند...

ناسپاسى آنان را رها نكرد تا پيشنهاد نخست را بپذيرند...

با پذيرفتن پيشنهاد دوم با پيامبر از در صلح درآمدند...

پيامبر سايه ى شمشيرها را از سر آنان برگرفت... و زمين فدك نشينان از آن پيامبر شد...

مردم فدك نيمى از آن زمينها را براى پيامبر كشت مى كردند...

نيم ديگر آن را براى خود مى كاشتند. زمينهاى فدك در دستان آنان ماند تا در آنها كاشت و برداشت كنند. اما پيامبر با آنان شرط فرمود هر آنگاه كه بخواهد مى تواند زمينها را از آنان بازپس ستاند و همگى يهوديان را از آن روستا بيرون كند و در عوض سهمى كه داشتند مبلغى به آنان واگذار كند...

اين چنين «خيبر» از آن همه ى مسلمانان شد، چه مسلمانان آن را با نيروى نبردافزارهايشان از دست صاحبانش بيرون كشيدند... و «فدك» از آن محمد شد به تنهايى، چه محمد از راه آشتى آن را به دست آورد بى آنكه مسلمانان در آنجا لشكركشى كننند و تاخت و تاز نمايند... و اين آيين خداوند است...

اگرچه اين صلح از ريختن خونهاى مردم فدك جلوگيرى كرد، زندگى آنان را نگاه داشت و آسايش و آشتى را به آنان به ارمغان آورد، اما پس از چند سالى اندك، اختلاف بدفرجام و ناپسندى ميان مسلمانان- كه «خلافت» آنان را به دو گروه بخش كرده بود- افكند و تا به امروز زمينه ى گسترده اى براى برخورد آرا و برهم تاختن قلمها فراهم آورد...

پيامبر تازه به رفيق اعلى، خداى والا، پيوسته بود و كمتر از چهار سال از آن پيروزى نگذشته بود كه خليفه ى نخست- ابوبكر- بر فدك دست افكند و آن را به اموال مسلمانان پيوسته ساخت...

فاطمه براى اين كار نزد ابوبكر رفت...

آيا فدك از دارايى هاى همگانى مسلمانان بود؟...

يا ويژه ى پيامبر بود و مردم از آن بهره اى نداشتند؟...

خدا مى فرمايد:

(آنچه كه خداوند بهره ى پيغمبرش كرد، شما در آن نه اسب تاختيد و نه اشتر دوانيديد! ليكن خداوند پيغمبران خود را بر هر كه خواهد چيره مى سازد، و خداوند بر هر چيزى و هر كارى توانا است...) (حشر، 6). و مسلمانان در فدك اسب نتاختند...

بلكه مردم آنجا بر سر فدك با پيامبر صلح كردند...

سپس به گفته ى بسيارى از ناقلان، پيامبر فدك را به زهرا بخشيد...

ابوسعيد خدرى گفت:

«پيامبر خدا فاطمه را فراخواند و فدك را به او بخشيد...» ابن عباس گفت:

«پيامبر خدا فدك را به فاطمه تيول داد...» و زبانهاى بسيارى روايت اين دو راوى را نقل كردند...

ليكن خليفه ى نخست اين سخنان را ناديده گرفت و فدك را از فاطمه واپس ستاند...

بسيارى از كار ابوبكر درشگفت شدند...

بسيارى به خشم آمدند... و فاطمه سرخيل شگفت زدگان و خشم گيرندگان بود...

گفت:

«فدك را پدرم آنگاه كه زنده بود به من بخشيد...» ابوبكر از فاطمه پرسيد:

«آيا بينه اى دارى؟...» آيا بينه بر عهده ى فاطمه است؟»...

فاطمه فدك را در دست تصرف دارد... و تصرف خود برترين دليل بر مالكيت است... و اين ابوبكر است كه مدعى است... و بينه در اين هنگام بر عهده ى مدعى است!...

با اين همه، بيشتر از يك شاهد، بخشيدن فدك را از سوى پيامبر به فاطمه تاييد كرد...

گويند:

على گواهى داد...

ام ايمن، دايه ى پيامبر نيز گواهى داد...

اما ابوبكر گفت:

«آيا با گواهى يك مرد و يك زن فدك را از آن خود مى دانى؟...» و ابوبكر راست گفت... و چرا نگويد آنچه را كه گفت؟...

به راستى كه حد نصاب براى گواهى دادن:

دو مرد است...

يا يك مرد است و دو زن...

آيا اگر زنى ديگر همانند ام ايمن گواهى دهد، گواهان به حد نصاب مى رسند؟...

آرى!...

زيرا خدا مى فرمايد:

(... و دو گواه از مردانتان بگيريد، و اگر دو گواه مرد نباشد، يك مرد و دو زن...) (بقره، 282).

اكنون سخنى پيش مى آيد كه مى تواند به اين دشوار فيصله دهد...

خبرى به گوش ما رسيده است كه مى گويد:

«اسما دختر عميس نيز گواهى داد...» آيا با اين گواهى، گواهان به حد نصاب مى رسند؟...» و لازم مى آيد اين كار به پايان قطعى خود برسد؟... و بخشيدن فدك از سوى پيامبر به فاطمه درست درمى آيد؟... و طومار اين درگيرى و كشمكش درنورديده مى شود؟...

شگفتا كه راى بر نپذيرفتن گواهى اسما داده مى شود...

زير اسما- همچنان كه هم رأيان ابوبكر استدلال آوردند- روزگارى همسر يكى از مردان هاشمى- جعفر پسر ابوطالب- بوده و از اين روى به فرزندان هاشم گرايش پيدا خواهد كرد...

در نتيجه به فاطمه نيز گرايش خواهد يافت...

اين پيوند خويشاوندى كه ميان اسما و فاطمه بود، هراس آن استدلال كنندگان را برانگيخت. آنان ترس داشتند اسما به زهرا گرايش يابد و از راه درست برگردد و گواهى نادرست دهد!...

آيا اين استدلال مى تواند درست باشد؟...

چگونه درست باشد در حالى كه اندى سال است جعفر شهيد شده و زمين پيكار موته او را در آغوش كشيده است؟...

چگونه درست باشد در حالى كه در آن هنگام اسما همسر خليفه ى نخست بود. خليفه او را پس از جعفر به زنى گرفت و اسما براى او محمد پسر ابوبكر را به دنيا آورد و محمد را در آن روز سه ساله بود؟...

آيا آن سخن استدلال كنندگان پرسش زير را در انديشه برنمى انگيزد:

به راستى گمان مى رود اگر در چنين هنگامى از اسما گواهى بخواهند به كدام يك از طرفين درگيرى- فاطمه يا ابوبكر- گرايش عاطفى پيدا كند؟...

اما كوششها و گمانها به همان سمت و سويى پيش مى رفت كه مى خواست گواهى ها را با بهانه تراشى ها و ردكردن ها پنهان نگاه دارد يا باطل نشان دهد... تا ريخ لبهاى خود را از بازگو كردن سخن ابوسعيد خدرى و ابن عباس برهم نهاده بود...

آن دو سخن را در ميان دو پرانتز گذاشته بود...

آنها را 