ال برگردانيد چون آگاهى نداشت كه پيامبر آن را به دخترش زهرا بخشيده است...

شايد!...

زيرا ملك از دارايى هاى ويژه ى مالك آن است و مالك آزاد است به خواست خود در آن هر كارى بكند و هيچ مجبور نيست كاركرد خود را به آگاهى همگان برساند مگر به آگاهى آن كسى كه آن كار را ويژه ى او و براى او انجام مى دهد...

تو از ملك ويژه ى خود آنچه بخواهى به آن كه بخواهى مى بخشى- و همچنان كه در مثل آمده است- دست چپ تو از آنچه دست راستت مى بخشد آگاهى نمى يابد!... و همچنين هيچ كس به جز آن كسى كه چيزى به او بخشيده اى از بخشش تو آگاهى پيدا نمى كند...

از همين روى كسى كه از آن بخشش تو آگاهى ندارد آن را باور نمى كند و از روى انكار يا ناآگاهى حكم مى كند، و به درستى حكم خود اطمينان دارد، زيرا حقيقتى كه به آن ناآگاه مانده از او بريده و گرفته شده است، حقيقتى كه مى بايست از آن آگاهى بيابد زيرا او از ژرفاى دل احساس مى كند از نزديكترين نزديكان ويژه ى توست و از آنچه انجام مى دهى بايد آگاهى پيدا كند...

ابوبكر بى شك از ياران ويژه ى پيامبر بود. نزد وى دور مى نمود پيامبر اسرار نهان خود را از او پنهان سازد، در نتيجه چه پروايى دارد كه رفتار انكارآميز وى درباره ى فدك ميان مردم پخش شود؟...

چه بسا آن كس بر گمان خود سخنى ديگر بيفزايد و بگويد:

شايد ابوبكر آگاه نشده بود كه فاطمه در روزگار حيات پيامبر در فدك به ماننده ى هر مالكى در ملك خود تصرف و كارسازى مى كند...

شايد!...

زيرا دور نيست از ديد ابوبكر پنهان مانده باشد كه فاطمه فدك را در تصرف خود درآورده است، زيرا تصرف رفتارى است شخصى و ويژه، نيازى نيست مالك براى تصرف در ملك خود همه را آگاهى دهد و براى آن گواهانى گيرد... و محال نمى نمايد آن دخت گرامى در زمان حيات پدرش به او وكالت داده باشد تا از جانب وى در فدك تصرف كند، زيرا او مى داند كه پدر از وى توانمندتر و براى اداره ى آن مال كارورزيده تر است... و يا شايد براى رعايت حق ادب و بزرگداشت پايگاه پدر خود، سرپرستى ملك خويش را به دست او واگذاشته باشد، زيرا اين كار براى مردان شايسته تر است... و يا شايد كار تدبير و تصرف فدك را به دست پدر سپرده باشد تا مردم نگويند پدرش فدك را به او بخشيد و او با شتاب در آن به كشت و كار پرداخت، و فاطمه در چشم مردم در جامه ى آرزومندى شتاب زده و آزورزنده اى بى بهره نمايان شود... و يا شايد مى خواست از سخن خدا پيروى كرده باشد كه مى فرمايد: (پيامبر به مومنان از ايشان به خودشان نزديك تر است) (احزاب، 6). يا شايد مى خواست از سخن پيامبر پيروى كرده باشد كه مى فرمايد:«من به هر زن و مرد مومنى از خودشان نزديكترم» از اين روى سرپرستى آن زمين كهنسال را به پدر خود سپرد، زيرا هيچ كس در ميان جهانيان از فاطمه شايسته تر نيست كه از سخن خدا و پيامبرش پيروى كند...

اينها همه احتمالات است...

ارزيابى و تخمين محض است. به آسانى مى توان گفت بر پهنه ى باور و حقيقت درنمى آيد...

زيرا اگرچه از سوى ابوبكر فرمانى شتابزه سرزد و بخشيدن فدك را به فاطمه نپذيرفت...

اگرچه فدك را بازپس گرفت و فاطمه را از تصرف آن بازداشت...

اگرچه فاطمه را از حق خود بى بهره ساخت و ارزانى داشتن آن را به وى روا ندانست...

اما آيا نمى توان ديد كه آن پير در اين فرمان شتابزده، معذور و ناگزير است؟...

آيا مى پندارى ابوبكر در راستگويى فاطمه دستخوش دودلى درآمد؟ هرگز!

اين محال است...

زيرا ابوبكر مى داند فاطمه پاره ى تن پيامبر است. دخترى است راستگو از پدرى راستگو، دخترى درستكار از پدرى درستكار...

زيرا ابوبكر مى داند فاطمه در گفتار و كردار از پستى هاى خرد و كلان پاك و به دور است، چون خدا از او ناپاكى را برده است و او و خاندانش از پاكانند...

زيرا ابوبكر مى داند فاطمه از اندوخته هاى گنجهاى جهان وارسته است تا چه رسد به تكه زمينى كم ارزش كه در برابر اقيانوس آن گنجها به يك صدم يك قطره نيز نمى رسد...

زيرا ابوبكر مى داند فاطمه راستگوى درستكارى است درخشان چهره كه پروردگارش او را بر جايگاهى والا و برتر از همه ى دختران همتاى خود، تا روز رستاخيز بركشيد. خدا او را از بزرگوارى و ارجمندى با قديسه ى قديسه ها در يك رشته نهاد، با مريم پاك، با مادر عيسى مسيح، با آن كه خدا به فرشتگان نيكوكارش وحى فرمود تا او را با سخن قدسى و پاك خداونديش ندا دهند كه:

(اى مريم!... خداوند تو را برگزيده و پاك گردانيد و تو را بر همه ى زنان عالم برگزيد..) (آل عمران، 42).

هرگز!...

شايسته نيست جانشين پيامبر خدا با اين تهمت گزاف سرزنش شود، تهمت دروغ زن شمردن زهرا...

دور باد از زهرا!... و دور باد از ابوبكر!... و شايسته نيست انديشه درباره ى ابوبكر به همان راهى رود كه «كميت» شاعر رفت و سرود:

«من به امير مومنان عشق مى ورزم...

به دشنام دادن ابوبكر و عمر نيز خرسند نيستم... و نمى گويم: كفر است اين كه آن دو فدك و ميراث پيامبر را به دخترش ندادند.

خدا مى داند آنان در روز رستاخيز چه بهانه اى خواهند آورد و چگونه از كار خود پوزش خواهند خواست!...

در اين جا شايسته آن است كه بگوييم:

فرمان ابوبكر پيشنهادى بود كه در انديشه ى او راه يافت...

يا بگوييم:

او بزهكار نبود، گناه نكرد- اما با اين كه از بخشيدن فدك به فاطمه از سوى پيامبر آگاهى نداشت- فرمان خود را چندان يقينى به شمار آورد كه راه شك را بر خود بست و دودلى به خود راه نداد...

يا بگوييم:

اختلاف ميان ابوبكر و فاطمه اختلاف در تفسير سخن خدا و پيامبر بود...

يا بگوييم:

ابوبكر هراس داشت راه فتنه جويى و نيرنگ بازى در پيش روى منافقان و تفرقه اندازان تبهكار گشوده شود و گويند:

جانشين پيامبر از دخت پيامبر جانبدارى كرد...

آرى... ابوبكر مى تواند هر آنچه بخواهد بينديشد...

هر آنگونه بخواهد از گناه دورى جويد و پرهيز پيشه كند...

بدان سان كه بخواهد تفسير كند...

ليكن اساس حكم ابوبكر در بازداشت فاطمه از فدك، چه با اين فرض كه بر پايه ى ناآگاهى او از بخشش آن به وى بوده باشد، و چه با اين فرض كه بر پايه ى اطمينان بى اندازه ى او باشد- بر اين كه پيامبر آن خبر را از وى پنهان نمى كند اگرچه از توده ى مسلمانان پنهان سازد- در هر دو صورت باطل است...

در واقع نگرش به فدك به دو نيمه بخش شد و دو انديشه ى جدا از هم شد، درست بسان جانورى تك ياخته كه به دو نيمه بخش مى شود و هر بخش آن جانورى مستقل مى گردد با هستى ويژه ى خود...

اگرچه ابوبكر در حكم خود با حديث نبوى استدلال كرده بود اما ديرى نپاييد كه استدلال او و واكنشهاى آن به سبب اختلاف نظرهايى كه در آن پيشامد پذيرفته نشد...

شايسته است فرمان ابوبكر بر بازپس گرفتن فدك و برگردانيدن آن به اموال مسلمانان از ديدگاه ديگرى بررسى شود، سزاوار است تصورى خيالى انگاشته شود كه منتهاى سند آن ترجيح دادن حكمى باشد بر حكم ديگر...

يا مى توان گفت فرمانى است از گونه ى اجتهاد...

زيرا همچنان كه جز با نص صريح نمى توان از چيزى بازداشت، جز با سند موثق نمى توان در چيزى حكم كرد...

شگفت نيست حكمى كه از ابوبكر درباره ى فدك سرزد، برخى از را