يان را به سوى خود كشاند و به آنان فرصت دهد تا در اثبات و تاييد درستى آن با كوششى سخت و آهنگى استوار پايدارى كنند...

كار آنان در اين باره به ماننده ى كار كسانى است كه از رفتار و كردار پادشاهان جانبدارى مى كنند. اگر آنان اكنون حكم ابوبكر را شرح، تفسير و توجيه مى كنند، تفسيرشان براى پشتيبانى از چيزى است كه خود ترجيح و برترى مى دهند و دوست دارند...

در اين هنگام درشگفت نمى شويم اگر پيش روى خود روايتى ببينيم كه اگرچه بن مايه اى راستين دارد اما راوى آن در خدشه دار كردنش چندان زياده روى مى كند كه ساختمان آن روايت آسيب ديده و تباهى رسيده به چشم درمى آيد... به گونه ى داستانى مى نمايد كه نيروهاى ادراك از پذيرفتن درستى آن اطمينان ندارد. اين روايت با واژه هايى آشكار و مفهومى روشن به ما مى گويد نظر خليفه و نظر فاطمه به فدك- به عنوان بخششى از سوى پيامبر به فاطمه- هر دو يكسان بوده است، تا آنجا كه به روشنى مى گويد پاره ى تن پيامبر اقرار مى كند خود به بخشيدن فدك از زبان پدرش آگاهى نيافته بلكه از زبان ديگرى آگاه مى شود كه پدرش فدك را به او بخشيده است...

آن داستان چنين است:

«... هنگامى كه پيامبر جان به جان آفرين تسليم كرد دخترش فاطمه نزد ابوبكر آمد و از او خواست تا زمين فدك و خيبر را كه ماترك پدرش بود به او برگرداند...

«ليكن ابوبكر با سخن پدرش به او پاسخ داد كه:

«ما گروه پيامبران ارث بر جاى نمى گذاريم، آنچه مى گذاريم صدقه است...» «آنگاه ابوبكر به فاطمه گفت:

«اگر پدرت اين مال را به تو بخشيده باشد من سخنت را در اين باره مى پذيرم و فرمان پدرت را به انجام مى رسانم...

«فاطمه به او پاسخ داد كه پدرش در اين باره سخنى آشكارا به او نگفته است بلكه ام ايمن به او آگاهى داده كه پدرش چنين قصدى داشته است...

«از اين روى ابوبكر در نگاه داشتن خيبر و فدك پافشارى كرد و آنها را به اموال مسلمانان برگردانيد...» با اين همه كار فدك در اين جا و تا اين اندازه بازنماند و پايان نپذيرفت...

در روند ده ها سال خوراكى شد براى جار و جنجال زيانها، ميدانى شد براى زد و خورد انديشه ها... و از فراسوى همه ى اينها روايتهاى پراكنده اى روان شد كه داستان فدك را بر ميدان اسب دوانى اسلامى به گونه ى هدفهايى آشكار و پنهان در دورترين جايگاه نشاند تا مردم همانند اسبان مسابقه براى رسيدن به آن با يكديگر به مسابقه پردازند...

برخى از آنها به سوى سازش و آشتى!...

برخى ديگر به سوى جداسازى و شكاف اندازى!...خواسته هاى خلفا در گذر دويست سال

اگر كسى در اين روايت ژرف نگرى كند پرسش زير براى او پيش مى آيد:

چگونه بخشنده مى بخشد اما بخشش او از بخشش گيرنده پنهان مى ماند؟...

احتمالى است محال...

اگر اين روايت يا اين داستان با اين ساختار درست باشد، با همه ى پذيرشهاى انسان تناقض دارد...

با هر عرف و آيين شناخته شده اى مخالفت دارد... و گرنه، درگيرى بر سر فدك براى چه بود؟...

از كجا آمد آن انگيزه اى كه به كاوش در كار فدك وامى داشت، با همه ى اين جدل و جنجال آشكارى كه برانگيخت؟...

چه بود علت و موجب فراهم آمدن آن همه اندوخته ى شگرف از انديشه هاى منتقدان اسلامى در اين باره، منتقدانى كه همه به دانش منطق، فقه، تفسير و حديث دست يافتند و در آنها به شايستگى رسيدند و كتابهاى ارزشمند نشانهاى انديشه ى بلند آنان را تا به امروز براى ما نگاهدارى مى كند؟...

براى چه فاطمه را مى بينيم كه حق خود- فدك- را درخواست مى كند و دست از اين درخواست نمى كشد تا آنجا كه به خشم مى آيد و پيوندهاى خود را با آن خليفه ى پير مى گسلد؟...

آيا شگفت آور نيست كه فرزندان فاطمه پس از وى تا دويست سال از درخواست فدك دستبردار نبودند و در آن پافشارى مى كردند؟...

آرى...

اگر آن روايت درست بود، و پيامبر به زهراى خود آگاهى نداده بود كه فدك را به او بخشيده است، روند تاريخ از اين بستر خود بى شك جدا و در بسترى غير از آنچه در آن زندگى مى كنيم، روان شده بود...

ليكن...

رويدادها ما را به چنين پيامدى آگاهى نمى دهد، گواه ها آن را بر زبان نمى راند، نشانها از آن سخن نمى گويد و استاد از آن دم نمى زند...

گويى كه آن روايت گزافه بود و ياوه درايى...

به خيالپردازى هاى بيهوده نزديكتر بود تا به راستى آرامش بخش...

زيرا اگر محمد به فاطمه چيزى از دارايى خود ببخشد و او را از بخشش خود آگاهى ندهد، بلكه ام ايمن يا ديگران را خبر دهد، كارى كرده است ناممكن كه از هيچ پيامبرى سر نمى زند. پيامبرى كه نخستين امتيازش اين است كه به نيكى خبرها را به كسانى كه بايد، برساند، حق را به حقدار واگذار كند، سخن را در جاى خود به خوبى و رسايى بر زبان راند و آن را به دست تاويلها و تفسيرهاى پريشان و درهم رها نكند... و فدك شايستگى داشت كه پيامبر درباره ى آن به دقت و آشكارا سخن گويد... و واقعيتها، گذرگاه راستين را در آن آشكار كند و گواه ها آن را پابرجاى سازد...

ما مى دانيم گزارشها، فدك را به اين سو و آن سو مى كشاند، گاهى به راست گاهى به چپ، گاهى با ديد پذيرش با آن برخورد مى كند و گاهى به ديده ى انكار...

ليكن اين را نيز مى دانيم كه گزارش ها و روايتهايى كه درباره ى فدك آمده است، داراى چهره هاى فراوان و نمادها و رنگهاى گوناگون و بسيار است...

همه ى آن گزارش ها و روايتها- در ساختار و معنا- پيرامون محورهايى گوناگون دور مى زد. محورهايى از دگرگونى هاى سياسى و جريانهاى فكرى كه برخى از آنها واكنشى است از برخى ديگر، و درگذر رويدادها و اجتماع گاهى تاثير مى گذارد و گاه از آنها تاثير مى پذيرد...

زيرا سياست و انديشه از نيرو و قدرتى بسيار برخوردارند...

هر دو توان دگرگون سازى اوضاع و احوال را دارند... و از اين جاست كه اوضاع و احوال حاكم بر سرنوشت كارها و جامعه گاه بخشنده مى شود و نرم رفتار، به گونه اى كه مى بينيم زمينه را براى اظهار عقيده ى مخالفان گسترده مى سازد، و اين همان چيزى است كه ما آن را به زيان روزگارى كه در آن زندگى مى كنيم «نظر مخالف» مى ناميم... و گاه بخيل مى شود و تند رفتار، به گونه اى كه مى بينيم به سخت گيرى گرايش مى يابد و با روش دهان بند بر دهانها زدن پيش مى رود... و حاكم- از روى عادت- هم سازنده ى رويدادهاست و هم ساخته شده ى رويدادها...

همچنان كه رويدادها را مى سازد، رويدادها نيز او را مى سازد...

حاكم چه سازنده باشد و چه ساخته شده ناگزير در پايان مسير رفتارى خود، در برابر اوضاع حاكم بر جامعه بايد سر كرنش فرود آورد. اوضاعى كه در جامعه ى او روان مى شود، يا جامعه را به حركت درمى آورد بدان سان كه شطرنج باز مهره هاى شطرنج را بر روى صفحه ى سياه و سفيد آن به حركت درمى آورد!...

گاهى خير خود را در سازگارى و چاپلوسى با دشمنش مى بيند. با او از در سازش و تملق درمى آيد تا فرصتى دست دهد كه بر او يورش برد و او را از بيخ و بن براندازد!...

گاهى خير خود را در سخت گيرى و درشت خويى مى بيند، تندى مى نمايد و دشمن را از ريشه برمى كند!...

از معاويه مى شنويم كه چون تخت فرمانروايى خود را پابرجا مى كند، مى گويد:

«اگر ميان