 من و مردم يك موى باشد آن را نمى گسلم...» هنگامى كه از او مى پرسند:«چگونه؟» پاسخ مى دهد:

«اگر مردم آن را بكشند من سست مى گردانم و اگر مردم سست گردانند من آن را مى كشم...» آرى بر اين سان بود روش نظام حاكم در برابر فدك- بخشش پيامبر به فاطمه-...

يا بهتر بگوييم در برابر خاندان پيامبر خدا!...

آنگاه كه نظام حاكم بداند اگر نرمى و سازش نكند ويران و نابود مى شود، نرمى و سازش از خود نمايان مى سازد... و آنگاه كه بپندارد نرمى و سازش زيانبار است به فشار و سختگيرى روى مى آورد... و از همين جاست كه برهه هايى از روزگار سپرى مى شود و نقطه نظرها در گذر آن ميان دو گروه ستيزنده به هم نزديك مى شود و شكاف اختلاف و دودستگى تنگ تر و تنگ تر مى گردد...

گويى كه در اين هنگام درگيرى ميان آنان كاسته شده يا از ميان رفته است..

نشانه هاى دوستى بر رويه ى آب سازگارى شناور مى شود اگرچه در ژرفاى آن آتش كينه همچنان شعله مى كشد...

دو گروه ستيزه جوى در كمينگاه خود به انتظار مى نشينند چنانكه گويى در سهل انگارى و فراموشى به سر مى برند...

يا در بى اعتنايى و غفلت مى افتند چنانكه گويى به سازش رسيده اند...

براى همين است كه گزارشها درباره ى بخشش فدك نيز ميان دست و دلبازى و دريغ ورزى درآمد و شد است. گاهى با رضايت آن را واگذار مى كنند و گاهى با سرسختى بازپس مى ستانند، و آن جا هيچ سنجه ى استوارى براى اين حركت نوسانى ميان پذيرش و خوددارى يا خوددارى و پذيرش يافت نمى شود...

حكومت وقت رضايت مى دهد، فدك را به فرزندان فاطمه برمى گرداند...

سپس خشم مى گيرد، فدك را از آنان پس مى ستاند... و فدك همواره ميان فرزندان فاطمه و دولت مداران روزگار در گردش است...

ميان آنان و اينان دست به دست مى شود. با روند دگرگونى هاى سياسى از مد به جزر و از جزر به مد مى رود، خواه دريا آرام باشد و خواه طوفانى...

به خواست اين خليفه بخشيده مى شود و به خواست آن ديگرى واپس ستانيده مى گردد...

فدك نزديك به دويست سال بر اين روال پيش مى رود. به ماننده ى گويى است كه چوگان ها آن را از راست به چپ، از چپ به راست، از پس به پيش و از پيش به پس مى افكنند...

عمر پسر عبدالعزيز اين جا زمينه اى براى پرگويى نيست پس سخن كوتاه بايد...

زيرا سخن بسنده گفتن شايسته است... و نمونه دادن، ما را از درازى سخن بى نياز مى كند..

گزارش ها به ما مى گويند:

«عمر پسر عبدالعزيز» خليفه ى اموى در داستان فدك به كاوش و بررسى پرداخت. دريافت كه فدك در اصل ملك پيامبر خدا بوده است. وى در اين راه به آيه ى زير دست آويخت:

(آنچه خدا بهره ى پيامبرش كرد، شما در آن نه اسب تاختيد و نه اشتر دوانيديد، ليكن خداوند پيامبر خود را بر هر كه خواهد چيره مى سازد...) (حشر، 6).

آن خليفه از اين راه، فدك را تنها و تنها بهره ى فاطمه دانست و پس از او بهره ى فرزندان پاكش... وى گفت:

«فدك از آن پيامبر بود. از آن روزى خود را به دست مى آورد. از آن مى خورد. از آن به نيازمندان خاندان هاشم مى بخشيد. با آن مردان تنگدست و زنان بيوه ى هاشمى را به ازدواج يكديگر درمى آورد، و...» و ى گفت:

«به راستى فدك از چيزهايى بود كه خدا آن را بهره ى پيامبرش كرد و مسلمانان در آن نه اسب تاختند و نه اشتر دوانيدند...» عمر پسر عبدالعزيز به فرماندار خود «ابوبكر عمرو پسر حزم» در مدينه نامه نوشت. به او فرمود فدك را به فرزندان فاطمه واگذار كند...

فرماندار گرفتار دودلى شد كه:

اين زمين را به كدام يك از فرزندان بانو زهرا واگذار كند؟...

زيرا فرزندان آن بانو با گذشت چند نسل رو به فزونى رفته بودند...

برخى از آنان با خاندان خطاب زناشويى كرده بودند...

برخى با خاندان عقيل...

برخى با خاندان هاى برگزيده ى ديگر...

فرماندار مدينه سرگردان شد...

بر همان راهى گام نهاد كه بنى اسرائيل رفتند. گويند چون موسى- پيامبر بنى اسرائيل- به آنان آگاهى داد كه پروردگار مى فرمايد گاوى قربانى كنيد، از او پرسيدند:

(اى موسى خداى خود را بخوان و از او بخواه كه براى ما آشكار سازد اين گاو چه گاوى است...) (بقره، 68).

پيامبر خدا به آنان گفت:

(خداوند مى فرمايد: اين گاو نه پير است و نه جوان، ميان اين و آن...) (بقره،68) بازآمدند و با موسى به پرسش و پاسخ نشستند كه:

(خداى خود را بخوان و از او بخواه كه براى ما آشكار سازد اين گاو چه رنگ است...

گفت: مى فرمايد: گاوى است زردرنگ كه رنگ روشن آن نگرندگان را شاد مى كند...

گفتند:

خداى خود را بخوان و از او بخواه تا براى ما آشكار كند آن گاو چيست؟ جنس گاو بر ما مشتبه است...) (بقره، 69- 70) (گفت:

مى فرمايد: گاوى است نه رام كه زمين شكافد و نه كشتزار را آب دهد، از عيبها رسته و رهانيده، در همه ى پوست او جز رنگ زرد رنگى و نشانى نيست...) (بقره، 71) در اين هنگام به موسى گفتند:

(اكنون پاسخ به سزا آوردى...) (بقره، 71) آنان گاو را كشتند اگرچه نزديك بود كه اين كار را نكنند...

موضع گيرى فرماندار مدينه در برابر فرمان امير مومنان نيز بر همين سان بود...

درباره ى فرزندان فاطمه به امير مومنان نامه فرستاد و پرسيد:

«فدك را به كدامين آنان برگردانم؟...» گويى كه عمر پسر عبدالعزيز مى خواست داستان گاو بنى اسرائيل را به ذهن فرماندار خود برگرداند، و موقعيت او را از روى سرزنش به موقعيت آن يهوديانى همانند سازد كه موساى كليم را آزار دادند!...

به او نوشت:

«... اگر به تو بنويسم گوسفندى قربانى كن در پاسخ مى نويسى:

گوسفندى بى شاخ يا شاخ دار؟ «و اگر به تو بنويسم گاوى قربانى كن مى پرسى:

«چه رنگ باشد؟...

«هنگامى كه اين نامه ى من به دست تو برسد، فدك را ميان آن فرزندان على بخش كن كه از فاطمه هستند...» فرماندار به دستور عمر پسر عبدالعزيز گردن نهاد...

فدك را ميان فرزندان مشترك على و فاطمه بخش كرد...

فدك در روزگار خلافت عمر پسر عبدالعزيز در دست آنان ماند...

آنگاه يزيد پسر عبدالملك آن را از ايشان گرفت...

هنگامى كه دولت امويان سقوط كرد، عبدالله سفاح بار ديگر فدك را به آنان برگردانيد...

در اين جا شايسته است به روايتى ديگر از موضع گيرى عمر پسر عبدالعزيز اشاره كنيم كه از يك سو با روايت پيشين سازگار و يكسان است اما از سوى ديگر با آن ضد و نقيض مى نمايد...

ناقل روايت پيشاپيش از خود در آن اظهارنظر و پيشداورى مى كند و مى گويد:

«... شايد ما بتوانيم سنگينى بارى را كه از كار فدك در ذهن مسلمانان ثقه گرانى مى كند با سخنى كاهش دهيم كه آن را پس از هشتاد سال يكى از بزرگترين دادگران، به دور از هر گونه دشمنى ورزى، به دور از روزگار هنگامه ى فدك، و به دور از هر گونه شك و شبهه درباره ى آن، بر زبان آورد.

زيرا او هنگامى درباره ى فدك سخن خود را گفت كه فدك در داستان او بود و او با آزادى هرچه تمامتر از آن دست برداشت، و هيچ انگيزه اى جز الهام جان و نداى وجدان او را به آن كار وادار نساخت...

«آن دادگر عمر پسر عبدالعزيز بود...» و آن روايت اين چنين است:

عمر در آغاز روزگار خلافت خود مى گويد:

«فدك از چيزهايى بود كه خدا بهره ى پيامبرش كرد و مسلمانان در آن نه اسب تاختند و نه شتر دوانيدند...

«فاطمه فدك ر