ا از پيامبر درخواست كرد. پيامبر فرمود:

«تو را نرسد كه آن را از من درخواست كنى و مرا نرسد كه آن را به تو ببخشم!...» پيامبر درآمد فدك را به مردم بى خانمان مى داد...

چون ابوبكر خليفه شد كار پيامبر را ادامه داد...

سپس عمر پسر خطاب...

سپس عثمان پسر عفان...

سپس على پسر ابوطالب...

همگى درآمد فدك را در همانجايى به كار مى بردند كه پيامبر به كار مى داشت...

داستان بدين سان دنبال مى شود:

«... چون معاويه فرمانروايى يافت فدك را به مروان پسر حكم تيول داد...» عمر پسر عبدالعزيز گويد:

«مروان فدك را به پدرم و به عبدالملك بخشيد...

«پس از پدرم فدك از آن من و وليد و سليمان شد...
«چون وليد به فرمانروايى رسيد بهره ى او را از وى درخواست كردم. وليد آن را به من بخشيد...

«من بهره ى سليمان را نيز از وى درخواست كردم. سليمان نيز آن را به من بخشيد ...

«بدين سان همه ى فدك براى من فراهم آمد...

«هيچ دارايى از دارايى هاى خود را به اندازه ى آن دوست نداشتم...

«گواه باشيد كه من آن را به همان راهى برگردانيدم كه به كار مى رفت...» آن سفرى را كه فدك در روند يك سده پشت سرگذاشت سفرى بود بس دور و دراز. سفرى از روزگار خلفاى راشدين و اموى تا خلافت «عمر دوم» يا به توصيف بيشتر مورخان «راشد پنجم» كه وى «فدك را به همان راهى برگردانيد كه به كار مى رفت» ...

فدك در اثناى بيشترين پاره ى اين روزگار ميان كسى كه مالك آن نبود و كسى كه استحقاق آن را نداشت دست به دست شده بود. دست صاحبان راستين و شايسته ى آن از رسيدن بدان بريده شده بود. آنان به تناسب دگرگونى هاى سياسى و به حكم قدرت فريبنده و وادار كننده به زورگويى و غصب، از گرفتن فدك بى بهره مانده بودند...

عمر پسر عبدالعزيز فدك را به چه كسانى برگردانيد؟...

به فرزندان فاطمه؟...

يا به مردم بى خانمان؟...

به گمان برتر- اگر عمر بر روال آن روايت رفتار كرده باشد- گروه نخست را از آن بى بهره ساخته و آن را به گروه دوم برگردانيده است...

اگر اين روايت درست باشد پس براى چه فرزندان فاطمه از فدك بى بهره و ناكام مانده اند. براى چه ابوبكر در معرض گفتگوهايى درمى آيد. كه ميان او و فاطمه رد و بدل مى شود و ابوبكر به فاطمه مى گويد:«پيامبر خدا روزى شما را از فدك برمى داشت و باقى درآمد آن را بخش مى كرد و پاره اى از آن در راه خدا واگذار مى كرد...»؟ براى چه يكى از خلفاى بنى اميه كه فدك را بازپس گرفته بودند، پاره اى از آن را به فرزندان زهرا مى بخشد؟...

براى چه يكى از فرزندان زهرا شادمان مى شود كه خليفه ى اموى چيزى از فدك به او بخشش كند؟...

چگونه عمر پسر عبدالعزيز از آن گروه از خانواده ى خود مالى را درخواست مى كند كه حقى در آن ندارند و عمر توان آن را دارد آن مال با زور از ايشان بگيرد؟...

چيست آن كه خليفه ى نخست را در آغاز كار وادار ساخت تا از فاطمه براى واگذارى فدك به او، درخواست بينه كند، و حال آن كه نيازى به درخواست بينه نداشت چون بنا بر روايت بالا آن گاه كه فاطمه از پيامبر مى خواهد تا فدك را به او ببخشد، پيامبر او را به فدك بى بهره مى سازد و مى فرمايد:«مرا نرسد كه فدك را به تو ببخشم»؟...

اينها همه پرسشهايى است كه در فضايى تهى به گردش درمى آيد!...

گزارش ها مى گويند:

خليفه ى عباسى- عبدالله مامون پسر هارون الرشيد نيز از كار عمر پسر عبدالعزيز اموى پيروى كرد...

گويند:

آنگاه كه مامون فرمانروايى يافت و براى مردم به دادخواهى نشست، نخستين چيزى كه به دست او رسيد، نامه اى بود كه چون چشم مامون بر آن افتاد اشكش روان شد. به يكى از همراهان خود كه بالاى سرش ايستاده بود گفت.

«بانگ برآور: وكيل فاطمه كجاست؟...» آن مرد بانگ برآورد...

پيرى با دراعه و عمامه و نعلينى تعزى برخاست...

نزد خليفه پيش آمد و با او درباره ى فدك به مناظره پرداخت. مامون براى او دليل آورد و او نيز براى مامون... تا آنجا كه امير مومنان با دليلهاى آن پير قانع شد. فرمان داد فدك را براى فرزندان فاطمه به ثبت رسانند...

سند فدك را نوشتند و براى او خواندند و او سند را به امضا رسانيد.

مامون در نامه اى به قثم پسر جعفر، فرماندار خود در مدينه نوشت:

«...پيامبر خدا فدك را به فاطمه بخشيد و آن را به او صدقه داد...

«و آن كار نزد فرزندان پيامبر آشكار و شناخته شده بود...

«سپس فاطمه همواره فدك را بخششى از سوى پيامبر براى خود مى دانست. او شايسته ترين كسى بود كه فدك به او صدقه داده شد...

«اينك امير مومنان روا ديده است فدك به وارثان فاطمه برگردانيده شود...» در كار عمر پسر عبدالعزيز و عبدالله و خلفايى كه از آنان پيروى كردند نشانه اى است كه نمى توان آن را ناديده گرفت و نمى توان در آن شك كرد. آن نشانه اقرارى است به حق زهرا در عطيه ى فدك. اقرار عمر اقرارى است با مضمون و معنايى كه در راستى فحواى آن هيچ اختلافى نيست. اقرار مامون اقرارى است با واژه هايى آشكار كه مفهوم آنها تأويل پذير نيست...

عمر خليفه اى است اموى. او تاكيد مى كند فدك بنابر سخن پاك خداوندى مالى است كه خدا بهره ى پيامبرش كرد و مسلمانان در آن نه اسب تاختند و نه شتر دوانيدند...

سپس فرمان مى دهد فدك را به فرزندان فاطمه ويژه سازند. فرمان او از روى خواسته اى پوچ نبود بلكه نتيجه ى حتمى و طبيعى دانشى بود كه از پيشينيان و آگاهان به حقيقت كارها، به او رسيده بود و او را به اين نكته رهنمونى مى كرد كه زهرا- مادر آن فرزندان بزرگوار- تنها و تنها مالك فدك است نه ديگر فرزندان پيامبر...

آيا به راستى فدك به تنهايى از آن فاطمه مى شد اگر پيامبر خدا آن را به فاطمه بخشش نمى كرد، فدكى كه خدا آن را به عنوان ملكى ويژه، بهره ى پيامبر خود ساخت؟...

مامون خليفه اى است عباسى. او با واژه هايى آشكار و عبارتى روشن آگاهى مى دهد كه پيامبر زمين فدك را به دخترش بخشيده و آن كار نزد فرزندان پيامبر آشكار و شناخته شده است...

زيرا خاندان پيامبر در آن هنگام گواه آن بخشش بودند... و با اين سخن ديگر جاى هيچ پوشيدگى و پيچيدگى نمى ماند...

از همين روى سخن آن دو خليفه اقرارى است در راستاى بخشش فدك به فاطمه و درستى آن...

اقرارى رسا!...

در رسايى اين اقرار همين بس كه از سوى دو خليفه بر زبان رانده شد كه بى اندازه قدرتمدار بودند، مى توانستند فرزندان فاطمه را از رسيدن به فدك بازدارند و در اين كس هيچ كار را ياراى سرزنش كردن آنان نبود...

به گمان ما هيچ گواهى نيرومندتر يا درخشانتر از اين گواهى كه آن د و خليفه از خود نمايان ساختند، يافت نمى شود. دو خليفه اى كه زاده ى دو خاندان بودند در اوج ستيزه جويى و دشمنى با فرزندان پيامبر، نه از فاطمه پشتى مى كردند و نه از او در برابر نياكان خود كه در حق او و حق بازماندگانش ستم روا داشتند، جانبدارى مى كردند. و اگر اين حق با عملكرد آن دو خليفه اين چنين شعله ور نمى شد، چشمهاى كينه توزى و ناسپاسى براى هميشه بر آن بسته مى ماند...

اما بايد دانست كار آن دو خليفه، گواهى نبود بلكه اعتراف بود!... و اعتراف- همچنان كه گفته اند و همچنان كه آيينها و قانونها به توصيف و بيان چگونگى آن پرداخته 