ند- مهمترين و برترين دليلهاست...

آنچه از درخشش اين حق و راستى و درستى آن نمايان شد به مرزى رسيد كه سخنى درباره ى آن از كسى مى شنويم كه ابوبكر را- با دلى خشنود و بى هيچ اكراه و اجبارى- به يارى دادن فاطمه در مورد بخشيدن فدك به وى، متمايل و هم داستان مى سازد و به پذيرش سخن فاطمه درباره ى فدك- به دور از هرگونه كشمكش و درگيرى- تن درمى دهد...

گويند:

فاطمه نزد ابوبكر آمد و به او گفت:

«پدرم فدك را به من بخشيده است...» و ى به ابوبكر آگاهى داد كه همسرش و ام ايمن گواهان او هستند...

خليفه ى پير به سخن فاطمه بسنده كرد... تنها پاسخى كه به وى داد اين بود:

«اى فاطمه تو از زبان پدرت جز به راستى سخن نمى گويى...» ابوبكر مردى بود نازكدل و نرم گفتار... و ى به گفته ى خود افزود:

«فدك را به تو بخشيدم...» صحيفه اى پوستين پيسش خواست. در آن نوشت فدك از فاطمه است...

فاطمه خشنود و شادمان از نزد ابوبكر بيرون آمد...

هنوز چندگامى از در خانه ى ابوبكر دور نشده بود كه عمر پسر خطاب با فاطمه كه نامه ى ابوبكر را در دست داشت برخورد كرد...

از فاطمه پرسيد چه كرده است...

فاطمه او را از كار خود آگاهى داد..

عمر نامه را از وى گرفت...

با شتاب به سوى ابوبكر رفت و با او به گفتگو ايستاد:

«تو فدك را به فاطمه بخشيده اى؟...» «آرى...» ابوبكر به عمر گفت: فاطمه مى گويد على و ام ايمن گواهند كه پيامبر فدك را به او بخشيده است...

گويند:

عمر سخنان ابوبكر را اين چنين پاسخ رد داد:

«على به سود خود گرايش مى يابد و گواهى مى دهد...

«ام ايمن نيز زن است!...» عمر شتاب زده در نامه ى ابوبكر آب دهان افكند...

آن را دريد...

سپس پاره پاره كرد... و بر اين سان نامه و نوشته ى آن را يكسره نابود ساخت!...

اين روايت داستانى است زاييده ى برخى خبرها و گزارشها.

دشوار است كه دريابيم چگونه اين داستان در گذرگاه ديگر رويدادها خزيده است... و چگونه مى تواند به تاريخ وابستگى يابد و از زادگان تاريخ شمرده شود مگر آنگاه كه آن را پسرى حرام زاده يا دخترى نامشروع، زاييده ى وهم يكى از تاريخ نگاران دانسته باشيم!...

زيرا ديرى نمانده كه كتابهاى حديث صحاح پيش و پس آن را- از مقدمه و متن و نتيجه- از درون خود به بيرون پرتاب كنند...

با اين همه رها كن بدنام كردن آن روايت را به اين تهمت كه زاييده ى انديشه اى ساختگى و دروغين...

يا متن و نص راستين آن مراحلى از حذف و اضافه يا تغيير و تبديل را پشت سر گذارده است...

يا با غلو و اغراق دگرگونه شده است...

زيرا اينها همه حكمهايى است گمانى، همچنان كه احتمال درستى آنها مى رود احتمال نادرست بودن آنها نيز هست...

ليكن نگرش به اين روايت از لابه لاى پى جويى ها براى رسيدن به گوهر پاك و بى آميغ آن، به روشنى نهان واقعيتها و نهاد مردم بستگى دارد...

اما آن ديدار ناگهانى در آن لحظه ى حساس ميان عمرو فاطمه بر در خانه ى ابوبكر و گفتگوهايشان با هم نادرترين رويدادى است كه با اوضاع و احوال حاكم بر آن روزگار مى تواند ميان آن دو رخ دهد...

آن ديدار شايسته است به ماننده ى ديدارى ساختگى نمايان شود...

آن روايت نيز دور مى نمايد كه روايتى راستين باشد و بر زمينه اى هموار و استوار همانند ديگر پيشامدهاى راستين پابرجاى بايستد...

نزديك است به سان پرگويى داستان پردازى ياوه دراى به شمار آيد...

گويى گونه اى موضوع اصلى است از داستانى فنى كه كلكى نقش پرور و خيالى هنرآفرين آن را پرداخته تا حكايت خود را هيجان انگيزتر سازد!... و در فريبندگى و دلربايى تواناتر!... و در نرمى لغزنده تر تا واكنشهاى نفسانى براى هميشه ديوانه وار بر گستره ى نرم آن شتابان به سوى هر چيزى شگفت انگيز به لغزش درآيند!...

اما فاطمه بانويى است فرهيخته، خردمند، پردل، تيزهوش...

ارزيابى مى كند و به خوبى برابرى و درستى را درمى يابد همچنان كه به خوبى برترى و بهترى را مى بيند...

مى نگرد و با نگاه تيز خود در گوهر و نهاد مردم و چيزها كاوش مى كند...

هوشيارى و دانايى را از پيامبر به ارث برده است...

او نادان نيست كه بى شناخت و ناآگاهانه پيش تازد. بى خرد نيست كه از روى ندانستگى با فريب خوردگى، گول خورد...

فاطمه آنچه را كه با روشنى خرد به تندى درنمى يابد، شايسته است كه با پاكى روان و نيروى تابان جان دريابد...

پس در اين هنگام چگونه درباره ى قباله ى فدك كوتاهى مى ورزد، قباله اى كه آن خليفه ى پير نوشت و مهر كرد و اجراى آن واجب شد؟...

براى چه به دلخواه و بى پروا آن را به پسر خطاب واگذار مى كند بى آن كه عمر آن را از وى درخواست كند و بى آنكه فاطمه از درخواست او دچار دودلى شود؟...

چه نيازى هست كه فاطمه عمر را از مفاد نامه آگاهى دهد؟...

آيا فاطمه فراموش كرده است كه عمر از او و از همسرش در ديدار روز «سقيفه»- آن روز حد فاصل ميان دنيا و آخرت- از همه ى مردم دورتر بود؟...

اگر شايسته باشد چيزى در انديشه ى فاطمه- آنگاه كه عمر به سوى او دست دراز كرد تا نامه را از او بگيرد- راه يابد همانا شك و دودلى درباره ى خواسته هاى پنهان و نيتهاى نهان عمر است...

يا روى آوردن خطرى است از سوى عمر كه سزاوار است فاطمه آن را احساس كند و از آن بترسد و پرهيز كند...

اما نه! ابوبكر- همچنان كه از خوى و خصال او برمى آيد- از عمر سرسخت تر و آهنين اراده تر بود. او شايسته تر بود به اين كه در كارها پيشى جويد و كسى بر او پيشى نگيرد، خود ديگران را راهنمايى كند و كسى او را راهنمايى نكند...

او ناتوان و سست انديش نبود كه منتظر بماند تا ديگران براى او قرار صادر كنند...

كسى نبود كه انديشه اش او را بلغزاند چنان كه گويى بر جيوه سوار است، از راست به چپ واژگون مى شود و از پيش به پس... گاه به كارى گرايش نشان مى دهد و گاه سرباز مى زند. گاه آن را مى پذيرد و گاه از پذيرش آن خوددارى مى كند. نمى داند بر كدام پهلوى خود مى خوابد!..

ترسويى افسرده خاطر نيست كه پس نشيند و پيش نتازد، خوددارى كند و به كار نپردازد!...

پيمان شكن نيست. بى وفا نيست كه هنوز جوهر قلم او بر روى پيمان نامه خشك نشده عهدشكنى كند!...

داراى شخصيتى ناديرپاى و سردرگم نيست كه به ماننده ى ستورى رام با دهانه اى كه بر او زده شده است كشيده شود و عمر پسر خطاب و يا هزاران عمر پسر خطاب ديگر او را به فرمانبردارى وادار سازند...

اگر براى آمدن اين خبر سست و ساختگى ناگزير باشيم دليلى به دست دهيم بايد بگوييم رمز و راز آن نزد مردمى است كه شايد مى خواستند ابوبكر را از تهمت نپذيرفتن سخن فاطمه درباره ى فدك تبرئه كنند و اين بار از روى دوش او بردارند و بر گرده ى يارش عمر بنهند...

آيا مردم او را از آن تهمت بركنار كردند؟...

ما گمان نداريم. نه مردم او را بركنار كردند و نه او بركنار شد!...

آرى ابوبكر از آن تهمت تبرئه نشد...

با برداشتن آن بار از دوش او، از خرده گيرى هاى ناقدان به سلامت نرست...

منتهاى كارى كه مردم براى او توانستند انجام دهند اين بود كه محكوميت و تقصير او را ثابت كردند اما درباره ى او به درستى دادخواهى نكردند. از آنجا كه خواستند او را بركشند، فرود آوردند و خوار كردند!...

انسان ا