 هر سويى كه در اين حكايت پژوهش كند براى او چنان نمايان مى شود كه پيوست تازه ى ديگرى بر رويداد فدك شكل گرفته است و گوياى اين است كه جانشين پيامبر حق دختر او را باور ندارد. نمى پذيرد كه پيامبر فدك را به فاطمه بخشيده است...

پيشامدهاى روان بر پهنه ى آن دوران ابوبكر را براى ما به صورت كسى ترسيم مى نمايد كه گويى بخشيدن مال را به عنوان آيينى بنيانى براى واگذارى دارايى از سوى پيشينيان به پسينيان به طورى كلى نمى پذيرد...

به هر حال او مى تواند چنين انديشه اى داشته باشد...

چه بسا در اين راه بهانه هايى نيز در دست داشته باشد...

چه بسا براى واگذارى دارايى از پدران به پسران همان آيين اصيل و گسترده ى وراثت را گزيده تر از همه ى آيينها دانسته باشد...

در اين جا هيچ راهى نيست تا با انديشه اى قطعى براى عملكرد ابوبكر در اين زمينه دليل بياوريم...

تنها راه ما اين است كه از لابه لاى فرضها و گمانها و حساب احتمالات به عملكرد او پى ببريم...

البته پى بردن و پيشگويى كردن ابزارى است حدسى و گمانى كه گاه به خطا مى رود و گاه درست درمى آيد... و لى با اين همه كوششى است فكرى كه گاهى نگرشى به كارها را از پيش براى كسى كه در جستجوى حقيقت است آسان مى سازد. ريزبينى را مى ماند كه زمينه را گسترده و چيزهايى ريز را بزرگ مى نماياند، از ناشناخته هايى پرده برمى دارد كه چه بسا در آنها چيزى سودمند و ارزنده يافت شود...

شايد از چيزهايى كه با وارسى و پژوهشى، بتواند دشوار ما را تا اندازه اى سبك و آسان سازد، تصويرى باشد كه يكى از روايتها آن را براى ما تاكنون نگاهدارى كرده است. تصويرى كه مى تواند آيينه ى تمام نماى انديشه ى ابوبكر باشد و گرايش او را در برترى دادن ميراث بر بخشش و هديه ى مال، آشكار كند با علم به اين كه بخشش و هديه دو آيين استوار است براى واگذارى دارايى...

آن روايت مى گويد:

«... ابوبكر به عايشه زمينى در «عاليه ى مدينه» بخشيد. پيامبر آن زمين را به ابوبكر داده بود... ابوبكر آن را آباد كرد. در آن نهال كاشت، آنگاه آن را به دخترش- مادر مومنان- داد...

«در هنگام جان سپردن كه عايشه از او پرستارى مى كرد، بر جاى خود نشست، شهادت بر زبان راند و گفت:

«دختركم!...

«محبوبترين مردم نزد من كه دوست دارم پس از مرگم توانگر باشد تويى...

«و گرانبارترين مردم بر من كه مى ترسم پس از مرگم تنگدست باشد تويى...

«من همچنان كه مى دانى زمين خود را به تو بخشيده ام. اكنون دوست دارم آن را به من برگردانى تا از روى آيين كتاب خدا ميان فرزندانم بخش شود...

«زيرا آن زمين مال همه ى وارثان من است...» اين گمان به ذهن راه مى جويد كه گويى براى ابوبكر در اين موقعيت ويژه پرده از انديشه اى برداشته مى شود كه همواره در ضمير ناخودآگاه او ته نشين شده است و مال بخشيدن به فرزند را به ماننده ى آيينى براى مالك گردانيدن او پذيرا نيست... و آنگاه كه اين انديشه از ژرفاى ناخودآگاهيش بر پهنه ى ادراك خودآگاهيش شناور مى شود- و او در شرف كوچ كردن از اين جهان مردمان است- شتابان آن انديشه را با روش رفتارى خود تبلور مى بخشد و بخشش خود را از عايشه پس مى ستاند...

همچنين ذهن به آنجا راه مى يابد كه گويى ابوبكر دادگرى و برابرى را برگزيد و دخترش را از بخشش خود بى بهره ساخت بدان گونه كه فاطمه را از بخشش پيامبر خدا بى بهره كرد تا مردم نگويند ابوبكر براى دختر خود با پيمانه اى پيمانه كرد و براى دخت پيامبر با پيمانه اى ديگر...

ابوبكر عملكرد خود را چنين توجيه مى كند كه بهتر است دارايى پدر از راه ميراث به فرزندان برسد و با آيين كتاب خدا ميان آنان بخش شود نه از روى گرايش ويژه و علاقه ى شخصى تنها به يكى از آنان تعلق يابد، و اين همان منظورى است كه از سخنان وى با دختر گراميش آشكار مى شود...

آيا نشنيديم كه درباره ى بخشش خود به دخترش مى گويد:

آن زمين مال همه ى وارثان است...

دوست دارم از روى آيين كتاب خدا بخش شود؟..

اما بخشش مانند ميراث نيست...

زيرا بخشش يعنى ويژه گردانيدن مالى به كسى...

بخشش با اين توصيف پاره اى ارث را از وارثان حقيقى آن بازمى دارد... و ميراث يعنى شريك بودن ديگران در مرده ريگ...

با وجود پذيرش اين حق شرعى براى مالك اصلى كه مى تواند در مال خود تصرف كند و آن را به روش هاى گوناگون و در حدود و شرايط معين بخش كند، خليفه ى نخست- با رفتارى كه از او در اين باره سرمى زند- به ماننده ى كسى ديده مى شود كه آيين ارث دادن را نخستين و سرآمد همه ى آن روشها مى بيند و پيروى از آن را برترى مى نهد..

در اينجا شايسته است به اين نكته نگرش داشته باشيم كه چگونگى بخشش فدك به فاطمه يا بخشش زمين ابوبكر به عايشه در ترازوى بخششها يكسان نيست...

آنچه بر بخشش مادر مومنان روا است بر بخشش فاطمه انجام پذير نيست...

زيرا فاطمه تنها فرزند وارث پيامبر بود اما عايشه برادران و خواهران ديگر داشت... و از همين جاست كه اگر ابوبكر زمين خود را از ميان فرزندانش ويژه ى عايشه مى ساخت، اجحافى بود به ديگر فرزندانش..

گويند:

مردى نزد پيامبر آمد و گفت:

«من از مال عمره دختر رواحه به پسرم عطيه اى بخشيدم. اى پيامبر خدا عمره از من خواست تا تو را در اين كار گواه گيرم...» پيامبر از او پرسيد:

«آيا به ديگر فرزندانت همانند اين بخشش را داده اى؟...» گفت:

«خير...» پيامبر گفت:

«از خشم خدا بپرهيزيد و ميان فرزندانتان دادگرى پيشه كنيد...» گويند:

«آن مرد برگشت و بخشش خود را از پسرش بازپس گرفت...» اگر كسى گويد:

همه مى دانند كه فاطمه نيز خواهرانى داشته است و سزاوار است- بر پايه ى اين حديث- آنان با زهرا در بخشش و يا ارث پدر يكسان باشند؟...

پاسخ وى اين است:

آرى، زهرا خواهرانى داشته است...

ليكن همه ى آنان پيش از زهرا به ديدار پروردگار شتافتند...

آخرين آنان كه به جوار خداى مهربان پيوست ام كلثوم بود... و ى در ماه شعبان سال نهم هجرى به رفيق اعلى، خداى والا پيوست...

اما فاطمه بيش از دو سال پس از درگذشت ام كلثوم، در ماه قرآن، ماه رمضان سال يازدهم هجرى درگذشت... و خدا پيامبرش را در ماه صفر سال هفتم هجرى بر خيبر پيروز گردانيد... و پس از پيروزى خيبر بود كه فدك به دست پيامبر افتاد و ويژه ى او شد... و پس از فتح خيبر روزها گذشت. روزهايى پر از پيشامدهاى بزرگ و كمرشكن كه يكى پس از ديگرى بر گستره ى بلند اسلام فرا مى رسيد و فرصت نفس تازه كردن نمى داد...

هان اين جنگ «موته» است كه پيش مى آيد، در انبان خود سوگنامه ى خونبارى دارد، هيچ نبردى به دشوارى آن نيست...

به كشتار و كشتارگاه ماننده تر است تا به ميدان جنگ و برخورد جنگ افزارها...

با اين كه مسلمانان در آن جنگ از خود دلاوريها نشان دادند و از جان گذشتگى ها كردند اما آن جنگ آنان را چندان كوبيد و خرد كرد كه نزديك بود صفهاى لشكريانشان به ماننده ى شيشه درهم شكسته و از هم پاشيده شوند!... و چگونه چنين نباشد در حالى كه سه تن از بهترين فرماندهان مومنان بر خاك افتادند: زيد پسر ثابت، جعفر پسر ابوطالب و عبدالله پسر رواحه. اينان در پى هم فرماندهى سپاه را گردن نهادن