د، پرچم را در دستان خود برافراشته نگاه داشتند، گامهاى خود را بر پهنه ى زمين استوار ساختند تا آن گاه كه مرگ آنان را يكى پس از ديگرى از پاى درآورد...

اكنون كيست كه به آنان سربازانى رساند تا در برابر دشمن خود بسنده باشند، آنان كه در برابر اينان به ماننده ى قطره اى بودند از اقيانوسى؟...

لشكريان مسلمانان سه هزار تن بودند...

سپاهيان روم يكصد هزار تن بودند كه يك صد هزار تن ديگر از مردمان عرب زبان غيرعرب با آنان همراهى داشتند...

با اين همه خدا كار را براى مسلمانان به دست خالد پسر وليد آسان ساخت و چنان نمايان گشت كه گويى پيروزى از آن مسلمانان شد!...

هان اين فتح مكه يا آن پيروزى آشكار است كه به دنباله ى جنگ موته فرا مى رسد. اين جنگ اشكها را بند مى آورد، چاكها و شكافها را پيوند مى دهد و زخمها را درمان مى كند...

اگر خدا در دل مشركان هراس نيفكنده بود و براى بندگانش پيروزى نخواسته بود چه بسا براى مسلمانان سرنوشتى جز اين كه هست، مى بود...

هان اين هنگامه ى هوازن است. چند روزى از فتح مكه نگذشته بود كه مردم هوازن از مرد و زن و كودك با جنگ افزار و خوار و بار و ساز برگ بيرون ريختند تا محمد و مردانش را ريشه كن كنند، بى آن كه محمد با آنان از خود دشمنى نشان داده باشد يا اعلان جنگ كرده باشد...

مسلمانان براى برخورد با آنان راهى شدند. گروه بى شمارى از مردم مكه با آنان همراه بودند كه بيشتر براى گرفتن غنيمتهاى جنگى آمده بودند تا براى يارى دادن و پيروز كردن دين خدا...

در تاريك روشن بامداد، سپاه اسلام در يكى از دره هاى تهامه سرازير شد. سربازان اسلام آواز آهسته اى از سپاهيان دشمن شنيدند كه از شب پيشين در ميان تنگناها و باريك راه هاى كوه كمين كرده بودند و مى خواستند با يورشى يكدست و يكپارچه به ماننده ى يك مرد پيكارگر بر مسلمانان از هر سوى حمله ور شوند...

كار آشفته شد، رزمندگان اسلام سراسيمه شدند...

آن غافلگيرى، آنان را براى نجات جان خود از هم پراكنده ساخت. كسى از آنان به جز پيامبر و على و چند تن اندك از ياران پيامبر كه جان خود را در راه خدا ارزانى كرده بودند، بيش نماند...

پيامبر بر سربازانى كه پا به فرار نهاده بودند بانگ زد:

«اى مردم كجا؟... نزد من آييد!...» ليكن آن موقعيت تنگ، كينه ى ديرينه ى دلهاى برخى از قريشان را بر محمد به جنب و جوش واداشت تا آنجا كه يكى از آنان دوست داشت با محمد پيمان شكنى و خيانت كند، اما خدا گزند او را از محمد بازداشت و پيامبرش را از ترفند او رهايى بخشيد...

در اين هنگام زبان آنان با بدخواهى و كينه توزى هايى كه در دلهاى سياه خود پنهان داشتند به سخن درمى آيد. بزرگشان مى گويد:

«سوگند به خدا كه مسلمانان شكست خواهند خورد و تا ساحل دريا خواهند گريخت!...» ديگرى مى گويد:

«امروز افسون تباه و وارون شد!...

اما پيامبر همچنان بر جاى خود ايستادگى مى كند. با اين كه كافران پيرامون او را از هر سو فراگرفته اند، به مردم يادآورى مى سازد:

«من بى هيچ دروغى پيامبرم، من فرزند عبدالمطلبم!...» در اين هنگام حازبه مادر سليم پسر ملحان بر پيامبر مى گذرد، به او نزديك مى شود، خنجرى در دست دارد آماده تا شكم هر مشركى را كه بخواهد به پيامبر زيانى بزند، با آن پاره كند...

ترس از جان پيامبر او را فرا مى گيرد، دوست دارد جان خود و فرزندانش را فداى او كند، با آهى آميخته به عشق مى گويد: «پدرم و مادرم فداى تو باد اى پيامبر خدا!...» آنگاه خشم از مردانى كه از پيرامون پيامبر پراكنده شده بودند سرتا پاى او را فرو مى پوشاند و هنگامى كه خشم او را از درون مى خورد فرياد برمى آورد:

«بكش اينان را كه از نزد تو مى گريزند بدان سان كه دشمنانت را در جنگ مى كشى، به راستى كه اينان درخور كشته شدنند!...» ليكن پيامبر با روانى روشن و پرگذشت و دلى استوار و لبريز از آرامش با نرمى به او پاسخ مى دهد:

«اى ام سليم آيا خدا بسنده نيست!...» آرى خدا براى پيامبرش بسنده مى آيد و او را از آنان بى نياز مى كند...

سخن خدا اين آزمون و رنج سخت را به نگارش مى كشد. آزمونى كه خدا خواست تا پيش آيد و همو خواست تا بركنار شود. پروردگار در قرآن گرامى خود از آن آزمون چنين ياد مى فرمايد:

(خداوند شما را در جاهاى بسيار يارى كرد... و روز جنگ حنين كه انبوهى شما، شما را خوش آمد، آن انبوهى كه شما را سود نداشت... و زمين بر شما تنگ شد با آن فراخى كه داشت...

سپس شما برگشتيد و به هزيمت پشت داديد...

پس از آن، خداوند آرامش خويش را بر رسول خود و بر مومنان نازل كرد... و گروهى از فرشتگان كه شما نمى ديديد فرو فرستاد... و كافران را به عذاب كيفر داد... و اين خود جزاى كافران است...

پس از آن، توبه مى دهد خداوند هركس را كه بخواهد...) (توبه، 25- 27) برهه ى دشوارى بود در زندگى اسلام، آن برهه اى كه در پى خيبر فرا رسيد تا آنگاه كه خدا گزندها و ناكامى ها را دور ساخت...

بردى كوتاه داشت به ماننده ى خوابى خوش...

اثرگذارى گرانى داشت به ماننده ى كابوسى تلخ...

درازى آن، دو سال بود و اندى، به نيمه ى سال سوم نرسيد!...

ليكن گلويش از سختى ها و دشواريها گرفته شده بود...

در سرتاسر ماه ها و روزهايش اهريمن عربده جويى مى كرد...

با همه ى كوتاهى و تنگيش، شمشيرهاى مشركان و نيرنك دورويان در آن بر اهل ايمان از هميشه بيشتر فشار مى آورد...

در اين هنگام بسيارى از كسانى كه خدايشان هدايت كرده بود و دلسرد نمى شدند، دل سرد شدند...

بسيارى از كسانى كه پا به فرار نمى گذاشتند، گريختند...

بيماردلان مى پنداشتند فرجام نيك از آن بتها است!... تا آنگاه كه خدا براى ديندارانش امكاناتى فراهم ساخت تا با كوششى پى گير براى فراخواندن به دين خدا در سرتاسر جزيره ى عرب، در دره هاى شنزار و گردنه ها و تنگناهاى كوهستانها رهسپار شوند...

از آن پس با تكاپويى هر چه بيشتر و پويشى هر چه سازنده تر به برپاسازى دولتى درخشان و نظامى به سامان پرداختند تا مرزهاى خود را از يورش خسروان ايران و سركشى قيصران روم ايمن سازند...

خدا براى آنان روا فرمود و نيروهاى سازندگى و نيكى را برجاى نيروهاى ويرانگرى و بدى نشاند. نگرش درست بر نادرست و بيمارگونه چيره آمد. خردها به انديشه پرداخت. دلها پاك شد. ذهنها شستشو يافت. انديشه ها از تيرگى هاى خود زدوده شد. بينشها و بينايى ها به نور پروردگار روشنى گرفت...

در ميان همه ى اين همه گروه هايى به نمايندگى از بسيارى سرزمينها و شهرهاى مردم عرب، از كرانه ها و ميانه ها، به سوى محمد روى مى آوردند بدان سان كه زنبور به گل و پروانه به نور روى مى نهد. آنان مى آمدند تا آگاهى دهند كه اسلام آورده اند و روى به سوى خداى يكتا كرده اند. آنان مى آمدند تا از شمع وجود پيامبر و شهد سخن وحى بهره برگيرند...

اگر آن همه كار درگذر اين دو سال پيامبر خدا را از كار خويش و خاندانش به خود مشغول مى سازد و پيامبر در بخشش كردن فدك به زهرا تا فرارسيدن هنگام رهايى از آن كارها، كندى مى ورزد، پس آيا آن دو سال براى گروهى از مردم چندان به درازا مى كشد كه گويند اين همه درنگ براى چيست؟...

اما آي