 با اين موقعيتها كه لبريز است از رويدادهاى پراكنده و اوضاع و احوال درهم ريخته مناسب نيست كه كندى بر شتابزدگى چيره آيد و عامه ى مردم بر وابستگان خاص مقدم شمرده شوند؟....

آيا اكنون مرگ زينب و ام كلثوم در دو سال پى درپى پدر اندوهگينشان را به زهرا- تنها فرزند بازمانده ى او- متوجه نمى سازد تا از دارايى ويژه ى خود چيزى به او ببخشد و در سختى زندگى آنگاه كه بسيار عائله مند باشد و مستمند به او يارى دهد؟...

آيا مى پندارى پيامبر فاطمه را تهيدست رها مى كند و مالى را كه در دست دارد و خدا آن را به او بخشيده به فاطمه نمى دهد تا از خوارى تهيدستى رهايى يابد؟...

آيا پيامبر خود نگفته است:

«... به راستى كه اگر وارثانت را توانگر رها كنى بهتر است از اين كه آنان را مستمند رها سازى تا روزى خود را از مردم بگيرند...»؟ آرى!...

به گمان من پيامبر فدك را به زهرا در اواخر ماه صفر سال هفتم هجرى يا در ماه شعبان سال نهم نبخشيده است...

پس از رهايى از جنگ خيبر و پيش از مرگ ام كلثوم نيز نبخشيده است...

بلكه آن را پس از اين تاريخ به فاطمه بخشيده است... و كسى كه چيزى ديگر گويد بى شك به سستى انديشه و تباهى ارزيابى نزديك شده است...

زيرا فاطمه پيش از اين تاريخ يگانه دختر پيامبر نبوده است...

اگر پيامبر در هنگامى فدك را به فاطمه مى بخشيد كه خواهرش در قيد حيات بود كار او با حديث وى كه به مردم فرمود در بخشش ميان فرزندانتان برابرى برپا داريد، منافات پيدا مى كرد...

آيا پيامبر كسى است كه گفتار و كردارش يكسان نباشد، به چيزى فرمان دهد و خود برعكس آن را انجام دهد، در حالى كه پيشواى گرامى مسلمانان است؟...

هرگز، دور باد از او!...

بلكه عصمت پيامبر به راستگويى او گواهى مى دهد و مويد اين است كه پيامبر فدك را به يگانه دخترش زهرا هنگامى بخشيده است كه همه ى پسران و دخترانش از اين جهان رخت بربسته اند!...

 
 خشنودى فاطمه خشنودى من است

در سخنى كه ميان بانو عايشه- مادر مومنان- و خواهرزاده اش عروه پسر زبير و اسماى- ذونطاقين: دو كمربنددار- پيش آمد، همسر پيامبر گفت:

فاطمه دخت پيامبر خدا پس از درگذشت پيامبر از ابوبكر خواست تا ميراثش را از ماترك پدرش- كه خدا آن را به پيامبر واگذار كرده بود- به وى بسپرد...

پاسخ ابوبكر اين بود:

«پيامبر خدا فرمود:

«ما پيامبران ارث نمى دهيم آنچه بر جاى مى گذاريم صدقه است...» بانو عايشه در چارچوب همين موضوع، سخنى ديگر مى افزايد، اگرچه افزوده ى او در روند روايتى كه مى آورد بى سامان است:

«... فاطمه بهره ى خود را از ابوبكر درخواست كرد، بهره ى او ماترك پيامبر خدا بود از خيبر، فدك و صدقه ى او در مدينه...

«ابوبكر از دادن آن به فاطمه خوددارى كرد...» ابوبكر در چيزى كه فاطمه دعوى كرد، يا ادعا كرد، يا درخواست نمود، با انديشه اى رسا و روشن به سخن درآمد...

گفت:

«من چيزى را كه پيامبر انجام مى داد انجام نداده رها نمى كنم. مى ترسم اگر چيزى از فرمان او را رها كنم از راه راست برگردم...» عايشه گويد:

«فاطمه خشمگين شد...

«از ابوبكر دور شد...

«و تا آنگاه كه درگذشت همچنان نزد ابوبكر نرفت...» داستان خشمى كه شكيبايى فاطمه را لبريز كرد و مادر مومنان با سخنانى كوتاه، اندك اشاره اى به آن داشت، سخنان ديگران آن را تا اندازه اى براى ما آشكار مى سازد و نمايانگر آن است كه خشم فاطمه خشمى بوده است بس ژرف و گرانسنگ...

گويند:

دخت پيامبر خشمگينانه به ابوبكر پاسخ مى دهد و مى گويد:

«سوگند به خدا هرگز با تو سخن نخواهم گفت!...» ابوبكر مى گويد:

«سوگند به خدا هرگز تو را رها نخواهم كرد!...» فاطمه بيشتر خشمگين مى شود و مى گويد:

«به خدا سوگند بر تو نفرين مى كنم!..» خليفه با آرامش پاسخ مى دهد:

«به خدا سوگند براى تو دعا مى كنم!...» ابوبكر همچنان كه روشن است، مردى است بسيار باگذشت، داراى گفتارى زيبنده، مهربان و نرم خوى...

جاحظ براى ما در اين باره مى گويد:

ابوبكر در برابر سخنان تند فاطمه بردبارى نشان مى دهد...

پوزش خواهانه به او روى مى آورد، با سخنى كه مى خواهد حق فاطمه را گران و پايگاه او را كلان نشان دهد و آبروى او را نگاه دارد و با او به دلسوزى برخورد كند، مى گويد:

«بر خود گرانبارتر از تهيدستى تو چيزى نمى يابم، و چيزى را بيشتر از بى نيازى تو دوست ندارم...

«ليكن از پيامبر خدا نشنيدم كه مى گفت:

«ما گروه پيامبران ارث نمى دهيم. آنچه بر جاى مى گذاريم صدقه است...» داستان خشم فاطمه بر ابوبكر اين چنين ادامه مى يابد:

«... هنگامى كه درگذشت فاطمه نزديك مى شود سفارش مى كند كه ابوبكر بر او نماز نگزارد...

«فاطمه شبانه به خاك سپرده شد...

«عباس پسر عبدالمطلب بر او نماز گزارد...

«ميان درگذشت فاطمه و درگذشت پدرش هفتاد و دو شب سپرى شد...» در اين كه فاطمه نخستين كس از خاندان پيامبر بود كه به وى پيوست اختلافى نيست، اگرچه ميان درگذشت آن دو از چهل شب تا شش ماه اختلاف است...

همچنين اختلافى نيست در اين كه ابوبكر از درگذشت فاطمه ناآگاه ماند و بر او نماز نماز نگزارد اگرچه بنابر اتفاق آرا بهتر است بگوييم كسى كه بر فاطمه نماز گزارد همسرش على پسر ابوطالب بود نه عمويش عباس...

همچنين گويند:

خشم فاطمه بر ابوبكر تا دورترين مرزهاى خود پيش رفت به گونه اى كه چون ابوبكر و عمر مى خواستند از او ديدار كنند فاطمه نپذيرفت. ابوبكر و عمر لازم ديدند نارضايتى فاطمه را از خود بزدايند و از او رضايت بخواهند شايد رضايت دهد...

همسر فاطمه اين ديدار را براى ابوبكر و عمر فراهم ساخت...

چون آن دو نزد فاطمه درآمدند، فاطمه از آنان روى برگردانيد. مى خواست با بيزاريى خواركننده و خاموشيى گزنده با آنان برخورد كند. اما آنان با اين اميد كه فاطمه به سخنانشان گوش دهد پافشارى مى كردند و همچنان برجاى مانده بودند و نمى رفتند تا آنگاه كه فاطمه به آنان اجازه ى سخن گفتن دهد...

بارى فاطمه اجازه داد...

ابوبكر با آوايى گوارا و سخنى دلنشين به سخن آغاز كرد:

«اى دختر محبوب پيامبر خدا»...

«به خدا سوگند نزديكان پيامبر براى من از نزديكان خودم محبوبترند. به راستى كه تو از عايشه براى من عزيزترى...

«آيا نمى دانى كه من تا چه اندازه پايگاه تو ر مى شناسم و برترى و بزرگوارى تو را مى دانم؟ اگر من حق و ميراثى را كه از پيامبر داشتى بازپس گرفتم براى اين بود كه از پيامبر شنيدم مى گفت:

«ما ارث نمى دهيم، آنچه مى گذاريم صدقه است...» در اين هنگام فاطمه ناگزير شد پاسخ دهد. وى از ابوبكر و دوستش عمر پرسيد:

«آيا مى توانم باور داشته باشم كه اگر سخنى از پيامبر خدا با شما بگويم و شما آن سخن را بشناسيد بدان عمل مى كنيد؟...» هر دو با شتاب پاسخ دادند:

«آرى...» فاطمه گفت:

«شما را به خدا سوگند مى دهم!..

«آيا از پيامبر خدا نشنيديد كه مى گفت:

«خشنودى فاطمه خشنودى من و خشم فاطمه خشم من است. كسى كه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته است و كسى كه او را خشنود كند مرا خشنود كرده است و كسى كه او را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است؟...» آن دو يار گفتند:

«ما اين سخن را از پيامبر شنيده 