ايم...» فاطمه چهره و دستانش را به آسمان بالا برد و با سوز و گداز گفت:

«من خدا و فرشتگانش را گواه مى گيرم كه شما مرا خشمگين كرديد و خشنود نساختيد... و اگر با پيامبر خدا ديدار كنم از شما نزد او شكوه خواهم كرد!..» روايتها در اين باره متناقض است...

سخت درهم و پريشان است. ميان خشم و ناخرسندى و ميان ناخرسندى و پذيرش در نوسان است. انسان- جز با رنجه كردن جان- نمى تواند دريابد كدام روايت براى باور كردن شايسته تر است...

يكى از آن روايتها به ما مى گويد:

هنگامى كه فاطمه بيمار شد، ابوبكر صديق نزد او آمد و اجازه ى ورود خواست.

على گفت:

«اى فاطمه...

«اين ابوبكر است، از تو اجازه ى ورود مى خواهد...» فاطمه گفت:

«دوست دارى به او اجازه دهم؟...» على گفت:

«آرى...» فاطمه به ابوبكر اجازه ى ورود داد...

ابوبكر نزد فاطمه درآمد، گفت:

«به خدا سوگند خانه و خانواده و دارايى و دودمان را رها نكردم مگر براى خشنودى خدا و پيامبرش و شما خاندان پيامبر خدا...» آنگاه از فاطمه چندان رضايت خواست تا فاطمه رضايت داد...

اى كاش اين چنين مى بود!...

زيرا ما با دو دشمن ستيزه جوى روبرو نيستيم بلكه با دو دوست و يار اسلام روبرو هستيم كه گاهى در انديشه با هم اختلاف دارند و آن اختلاف، آنان را به مرز دشمنانگى نمى كشاند. آن دو دوست در راى خود اجتهاد مى كنند، يكى از آن دو خطا مى كند و يك مزد مى يابد و ديگرى به راه درست مى رود و دو مزد مى يابد...

ديرى نمانده است كسى كه اين روايت را از روايش نقل مى كند، آن را به امام على پسر ابوطالب نسبت دهد. او مى گويد اين روايت را از على شنيده است يا از كسى شنيده كه او نيز از على شنيده است. او با اين نسبت مى خواهد اين روايت موثق نمايد و ستونهايى براى آن استوار شود تا آن را در ميان حقايقى كه شبهه ناپذير است، زنده و برپا گرداند... و ى به سخن خود مى افزايد:

«دانشمندان خاندان پيامبر به درستى حكم ابوبكر اعتراف كرده اند...» پاره اى از محتواى اين سخن گوياى اين است كه در آنجا بخششى در كار نبوده و پيامبر فدك را به فاطمه نبخشيده است!...

شگفت نيست اين كه بسيارى از روايتها گوناگون و با يكديگر ناسازگار باشند، روايتهايى كه پاره اى از رويدادها را به نمايش مى گذارند كه آن رويدادها خود خشتهايى از ساختمان تاريخ اسلام را مى سازند، زيرا اين اختلاف و دوگانگى ميان آن روايتها، پيش چشم است و آشكار...

ليكن شگفتى بسيار در تناقض ميان سخنان افراد خاندان پيامبر درباره ى دادخواهيى است كه حتى مخالفان با آن خاندان- عمر پسر عبدالعزيز و مامون پسر رشيد و ديگران- از آن طرفدارى كرده اند. آنگاه كه همه ى اوليا و صاحبان اين دادخواهى از خاندان پيامبر گرد مى آيند چندان سخنانشان ضد يكديگر است كه انسان درشگفت مى شود چگونه آنان در چيزى كه آشكار است اين همه اختلاف مى ورزند!...

روايتى است منسوب به زيد پسر على پسر حسين پسر على پسر ابوطالب- برادر امام باقر- كه گويد: از زيد پرسيدند نظر شما در اين باره كه ابوبكر فدك را از دست فاطمه بازپس گرفت چيست؟ زيد پاسخ داد:

«ابوبكر مردى بود مهربان...

«دوست نداشت كارى را كه پيامبر انجام داد دگرگون كند...

«فاطمه نزد وى آمد و گفت:

«پيامبر خدا فدك را به من بخشيد...» ابوبكر به او گفت:

«براى آنچه مى گويى بينه اى دارى؟...» «فاطمه على را آورد. على براى فاطمه گواهى داد...

«سپس ام ايمن را آورد. ام ايمن به ابوبكر و على گفت:

«آيا شما گواه نيستيد كه من از بهشتيانم؟...» «گفتند:

«آرى!...» «گفت:

«من گواهى مى دهم كه پيامبر خدا فدك را به فاطمه بخشيد...» ما نمى دانيم از لابه لاى اين روايت كه از زبان زيد نقل شده است بخشش فدك بر چه ساختار و سامانى نمايان مى گردد...

آيا در پايان اين روايت، آشكار مى شود كه فدك به فاطمه بخشيده شده است؟... يا به او بخشيده نشده است؟...

ما پيش از اين دانسته ايم گواهى ام ايمن براى گروهى از مردم همواره به گونه اى وانمود شده كه باطل است و بيهوده...

پس اگر برخى از مردم در اين خبر منسوب به زيد، حجتى مى يابند كه مالكيت فدك را براى فاطمه تاييد مى كند- از آن روى كه فاطمه در روزگار پدرش در فدك تصرف و كارسازى مى كرد و پس از درگذشت پيامبر فدك در دست او ماند تا ابوبكر آن را از او گرفت- گروهى ديگر نيز اين حجت نيرومندتر را در مى يابند كه به گواهى زيد خليفه ى نخست كه فدك را بازپس گرفت، در آن به راهى رفت كه پيامبر خدا رفته بود و آنچه را پيامبر انجام داد، دگرگونه نساخت!...

اين حجت، حجتى است داراى دو سوى مخالف يكديگر...

اين حجت، فدك را از راه خود كه خاندان پيامبر و پيروان و دوست دارانشان- به اتفاق آراء يا نزديك به اتفاق آراء- در پيش گرفته بودند، بيرون مى كند... و همچنين فدك را از راهى كه حتى مخالفان خاندان پيامبر در طرفدارى از بخشش فدك به فاطمه در پيش گرفته بودند، بيرون مى كند...

ما بار ديگر از زيد مى شنويم كه مى گويد:

«... اگر من هم به جاى ابوبكر بودم، درباره ى فدك همان حكمى را مى دادم كه او داد!...» ليكن ما شك نداريم كه خشم فاطمه بيهوده و بر پوچى نمى جوشد...

بلكه اگر خشم او را با سنجه هاى شخصيت وى بسنجيم، آن را بزرگتر از فدك خواهيم يافت. زيرا در شخصيت فاطمه ارزشهاى رفتارى بهنجارى فراهم آمده است كه براى همتايان وى فراهم نيامده است...

آرى فاطمه به ماديات گرايشى نمى يابد...

براى مال دنيا ارزشى نمى بيند...

به كالاى اين جهان نگرشى ندارد...

به نيازهاى زندگى روزمره دل نمى دهد، نيازهايى كه نه تنها طبقه ى متوسء بلكه همه ى مردم به جز ثروتمندان با آنها درگيرند...

فاطمه كدبانويى است كه در آشيانه ى كوچك خود يك تنه براى انجام همه ى كارهاى خرد و كلان برمى خيزد...

براى آسايش همسرش شب زنده دارى مى كند...

با كودكانش مهربانى مى كند...

با دستاس گندم آرد مى كند چندان كه دستانش تاول مى زند...

با مشك آب مى آورد و خانه را آبپاشى مى كند تا آنجا كه سراپا خيس مى شود و از سختى كار به مرگ نزديك مى گردد...

زير ديگ آتش مى افروزد و در آتش مى دمد تا آنجا كه نزديك است جامه بر تنش شعله كشد پيش از آن كه خوراك پخته شود!...

با اين همه پدرش اجازه نمى دهد خدمتكارى بگيرد تا پاره اى از آن همه كار توان فرسا را براى او سبك سازد...

بلكه آنگاه كه پيامبر ديد گردنبندى زرين بر گردن آويخته است او را سرزنش كرد. گردنبندى كه على از سهمى كه به او رسيده بود برايش آورد. پيامبر به فاطمه گفت:

«دختركم!... به سخن مردم دلخوش مباش كه گويند: فاطمه دختر محمد است در حالى كه تو جامه ى فرمانروايان بيدادگر را بر تن كرده اى!...» فاطمه شتافت و آن گردنبند را فروخت...

با بهاى آن برده اى مسلمان خريد و او را براى نزديك شدن به خدا آزاد كرد...

فاطمه تا آنجا كه مى دانيم با پارسايى زندگى مى كرد، پرهيزكارى را توشه ى خود مى ساخت و با روزى بخور و نمير به سر مى برد...

با ستايش خدا شكمش را سير مى كرد...

با نيايش سيراب مى كرد...

دارايى او ايمان بود...

فاطمه از جهان خود بهره ى چندانى نمى گرفت اگرچه نزديك بود جهان با همه ى گنجهايش پيش 