اهايش به سجده درآيد و او را فراخواند كه: بشتاب و بگير آنچه خواهى!...

پس آيا فدك براى بانويى چنو شايسته ى اين همه خشم آتشين است؟...

پرسشى است كه پاسخ ها از آن بيرون مى ريزد و پيرامون آن به گردش درمى آيد، بدان سان كه سيارگان و سياركها گرداگرد ستاره اى كه از آن جدا شده اند به گردش درمى آيند. پس اگر آن سيارگان جرمهايى هستند كوچك از جنس همان ستاره كه همواره به سوى آن دركششند! اين پاسخها نيز در نهاد و گوهر خود پاره هايى هستد از آن پرسش...

اكنون بايد ديد آن پاره هاى پراكنده بر گستره ى كهكشان پرسش چيستند؟...

چه بسا كسانى گويند: آيا در آن جا از ميان آنانى كه سرشت زهرا را مى شناسند كسى هست كه خشم او را به اين ملك وابسته داند؟....

آيا كسى هست كه در احساس زهرا پى جويى و كاوش كند تا آنگاه كه با انديشه اى خسته و درمانده دريابد احساس زهرا به اندوه نزديك تر است تا به افسوس بر ملكى كه از دست داده است؟...

آيا كسى هست كه باور نكند آنچه فاطمه را از يار محمد- دمساز هميشگى وى در زندگى، دومين همدمش در غار- خشمگين كرد اين بود كه ابوبكر دعوى او را باور نكرد، و نپذيرفت كه پيامبر فدك را به او بخشيده است و از او در اين باره خواست تا بينه و برهان آورد. گويى كه چهره ى فاطمه در ديدگان ابوبكر به لرزش درآمد، خطوط و نشانه هاى نژادگى آن درهم شد، رنگ روشن شكوهمنديش به تيرگى گراييد و مات شد...

گويى اكنون فاطمه در چشم او بر جايگاه شك است!...

گويى دعواى او ادعايى نادرست است!...

گويى گواهى گواهانش دروغ است!...

آيا اين جا چيزى بر روان فاطمه دشوارتر از بدگمانى ابوبكر نسبت به او مى توان يافت. ابوبكرى كه ارزش والا و پايگاه بلند فاطمه را در ميان بانوان پاك و قديسه مى شناسد و فاطمه نيز او را از ميان ياران برگزيده ى پدرش، نمونه ى زنده ى عشق و وفادارى مى داند؟...

همچنين چه بسا كسانى گويند:

آيا فاطمه از ابوبكر در خشم نشد كه ديد او درباره ى وى چيزى را ناديده گرفته كه در پندار فاطمه شايسته ترين چيزى است كه بايد رعايت شود، پسنديده ترين چيزى است كه بايد نگاهدارى شود، سزاوارترين چيزى است كه بايد يادآورى شود، زيرا از آن چيزهايى است كه خدا خود آن را در كتابش يادآورى فرموده است؟...

خدا در كتاب استوارش بر زبان پيامبر خود پيام فرو فرستاده است:

(اى پيامبر بگو: من براى اين پيام رساندن از شما مزدى نمى خواهم جز دوست داشتن خويشاوندان...) (شورى، 23) و در خبر آمده است:

عربى بيابان نشين نزد پيامبر آمد و گفت:

«اى محمد... اسلام بر من عرضه كن...» پيامبر فرمود: «بايد گواهى دهى نيست خدايى مگر خداى يكتا كه شريك ندارد، و محمد بنده و فرستاده ى اوست...» آن مرد از پيامبر پرسيد:

«براى اين كار از من مزدى مى خواهى؟...» «نه... مگر دوست داشتن خويشاوندان...» «خويشاوندان من يا خويشاوندان تو؟....» «خويشاوندان من...» مفسران در اين كه «خويشاوندان» كيانند، به دو راه جدا از هم رفته اند:

برخى از آنان اين واژه را در معناى همگانى و مطلق آن گرفته اند و آن را خويشاوندان و نزديكان هر كسى دانسته اند...

برخى ديگر آن را ويژه ى خويشاوندان پيامبر گرفته اند...

از امام حسن روايت است كه فرمود:

«من از خاندانى هستم كه خدا دوست داشتن آنان را بر هر مسلمانى واجب ساخته است» سپس آيه ى زير را خواند:

(بگو: من بر اين پيغام رساندن از شما مزدى نمى خواهم جز دوست داشتن خويشاوندان)(شورى، 23) اينها همه پاره هايى است از آن پرسش درباره ى خشم فاطمه كه خود به گونه ى پرسشهاى پراكنده ى ديگرى از آن پرسش نخست بيرون مى ريزند، بدان سان كه آن جرمهاى خرد، آن سيارگان و سياركها از پيكر ستاره اى بزرگ بيرون مى ريزند و در مدارهاى خود به دور آن ستاره به گردش درمى آيند، به آن ستاره وابسته اند و به سوى آن كشش دارند، به آن نزديك نمى شوند مگر به اندازه و از آن دور نمى شوند مگر به اندازه...

درست به ماننده ى وابستگى كودك به سينه ى مادر دلسوز خود...

درست به ماننده ى پيوستگى ذرات نور به سرچشمه ى پرتوهاى نور...

آرى همواره براى كسى كه در هنگامه ى فدك درگير است پرسشهايى پى درپى پيش مى آيد كه خود عين پاسخهاست، يا پاسخهايى پى درپى روى مى آورد كه در ساختار پرسشهاست...

چه بسا كسانى گويند:

فدك در چشم دولت مردان چه اهميتى دارد كه مى بينيم تا اين اندازه براى به دست آوردنش سرسختانه آز مى ورزند؟...

فدك براى آنان چه اندازه سود دارد كه اگر چه ملكى است كوچك و توانمندان و قدرت مداران را به آن نيازى نيست اما به نيروى اقتصادى سياست وقت توان مال فراوانى افزوده است؟...

پاسخ اين است:

دارايى رگ و پى سياست است...

مايه ى كشش هوادران و ياريگران است...

نبردافزار پيروزى در هر نبرد است... و فدك آن چنان كه مردم گفته اند:

«... بسيار باشكوه بود...

«در آن روزگار به اندازه ى همه ى خرمابنان كوفه، در آن درخت خرما بود...

«درآمد آنگاه به هفتادهزار دينار مى رسيد...» فدك- با اين توصيف- شايسته بود كه توان مادى و نيروى اقتصادى فرمانروايان، با غلات و محصولات و دستاوردهاى كشاورزى خود بيفزايد و كفه ترازوى آنان براى به دست گرفتنش بر كفه ى ترازوى اينانى كه فدك را به تنهايى براى خود مى خواستند و آن را در حكومت اسلامى حق خود مى دانستند، سنگينى كند...

آيا دامن زدن به قضيه ى فدك در آن روزگار يك بازى فريب كارانه ى سياسى بود كه مى خواست رقيبان را با اين قضيه ى فرعى سرگرم سازد و آنان را از قضيه ى اصلى كه در خلافت و جانشينى پيامبر نمايان مى شد دور كند، خلافتى كه از پشت سر خاندان پيامبر به دست غاصبان شكار شد در حالى كه از ژرفاى دل باور داشتند حق خاندان پيامبر است و هيچ كس را در آن بهره اى نيست؟...

آيا دستگاه حاكم فدك را با چنگ و دندان نگاه داشت و آن را به مالكان حقيقيش برنگردانيد چون ترس داشت مبادا آن مالكان راستين در قدرت فرمانرواى روزگار خود گمان سستى و ناتوانى برند و شجاعت بيابند و خلافت را- كه حق آنان است و نيروى حاكم آنان را از آن بى بهره ساخته است- درخواست كنند؟...

سخت گيرى در چنين جايگاهى همان روش لازمى است كه بازتاب شكوه فرمانروايى، و نگاهدارى اوضاع فعلى و حفظ نظام عمومى، آن را بر فرمانروايان واجب مى گرداند...

آن كه در چيزى اندك و كوچك، سخت گيرى مى كند سزاوار است در چشم دشمنانش چنان نمايان شود كه براى سخت گيرى در چيزى بسيار و بزرگ، شايسته تر خواهد بود...

زيرا سخت گيرى و زورگويى از نشانه هاى قدرت است كه مردم را از خوار و ناتوان شمردن فرمانروا بازمى دارد. نمى گذارد رشك ورزندگان پيرامون او كمين كنند تا آنگاه كه فرمانروا از آنان چشم برهم نهد يا مهار كارها در دستانش سست شود، فرمانروايى را از دستان او بيرون آورند...

از همين روى فرمانروا هنگام كه رقيبانش در ناتوانى بمانند و كارهاى ويژه ى زندگى، آنان را از پرداختن به كارهاى عمومى و بزرگ سرگرم سازد، در فرمانروايى خود با آرامش و آسايش به سر مى برد...

گويند:

«ابوبكر خواست فاطمه را از گرفتن فدك بازدارد تا او و عمر در برابر على-