 كه خلافت را از وى غصب كرده بودند- از خود نرمى و سستى نشان ندهند...

«و على در آنان ناتوانى و خوارى نبيند...

«پس ابوبكر و عمر با اين كار زخمى بر روى زخم غصب خلافت زدند!...» از زبان امام جعفر صادق آمده است:

«هنگامى كه مردم بر سر خلافت با ابوبكر بيعت كردند...

عمر او را راهنمايى كرد كه: خمس وفى ء و فدك را از على و خانواده اش بازدار...

«زيرا اگر شيعيان على از اين كار تو آگاهى يابند او را رها مى كنند...

«و به مال دنيا گرايش مى يابند و به تو روى مى آورند...» امام صادق سخنان خود را دنبال مى كند:

«ابوبكر على و خانواده اش را از همه ى چيزهايى كه داشتند بازداشت...» همچنين در خبر آمده است:

«از على پسر ابوطالب پرسيدند:

«ابوبكر و عمر در خمسى كه بهره ى شما بود چگونه عمل مى كردند؟...» «على گفت:

«در روزگار فرمانروايى ابوبكر خمسهايى در كار نبود...

«اما عمر همچنان هر خمسى را به من واگذار مى كرد تا روزگار خمس شهر رى و جنديشاپور...

«من نزد عمر بودم. وى گفت:

«اين بهره ى شما خاندان پيامبر است در خمس...

«اما خمس شما براى برخى از مسلمانان آنگاه كه سخت نيازمند باشند حلال شده است...

«گفتم:

«آرى...

«عباس از جاى پريد و گفت:

«در چيزى كه از آن ماست دست درازى مكن!...

«گفتم:

«آيا ما از سودرسانترين و كمك كننده ترين مسلمانان نيستيم!...» «عمر به جانبدارى از مسلمانان نيازمند برخاست و خمس خاندان پيامبر را گرفت...» على گويد: «به خدا سوگند ما خمس را ديگر نگرفتيم...

«در روزگار فرمانروايى عثمان نيز نتوانستم آن را بگيرم...» اين بود بهره ى خويشاوندان پيامبر...

ظاهر اين گفتگو اشاره دارد به اين كه سهم خويشاوندان پيامبر به على واگذار مى شد، و على بود كه آن را ميان خويشاوندان مستحق پيامبر- بنابر فرمانى كه خدا در آيه ى تسهيم نازل فرموده بود- پخش مى كرد...

خدا خمس دادن را به خاندان پيامبر واجب ساخته بود تا به آنان براى نزديكى و خويشاونديى كه با پيامبرش داشتند بخششى كرده باشد و آنان را از نياز به گرفتن صدقه هاى مردم دور گرداند، اگرچه صدقه دادن اين خاندان به يكديگر زبان و گناهى براى آنان پيش نمى آورد...

ابن عباس گويد:

پيامبر خدا فرمود:

«براى شما از گرفتن صدقه كه چرك دستهاست رويگردان شدم، زيرا در خمس خمس براى شما آن اندازه روزى هست كه بى نيازتان كند...» يا در حديث ديگر فرمود:

«براى شما بسنده باشد...» حديث امام «صادق» واژه واژه و حرف حرف سخن عايشه را براى ما تفسير مى كند و روشن مى سازد، آن سخنى كه عايشه- مادر مومنان- به خواهرزاده ى خود- عروه پسر زبير- گفت...

فشرده ى سخن امام جعفر صادق اين است:

عمر ابوبكر را وادار كرد تا خمس وفى ء و فدك را از على و خانواده اش بازدارد. ابوبكر پذيرفت... و ى آنان را از همه ى چيزهايى كه داشتند بازداشت. يكى از آن چيزها فدك بود كه پيامبر آن را به دخترش زهرا بخشيده بود...

فشرده سخن بانو عايشه اين است: فاطمه از ابوبكر بهره ى خود را از آنچه خدا به پيامبرش واگذار كرده بود درخواست كرد، بهره ى او پاره اى از صدقه ى پيامبر در مدينه، فدك و سهمى از خيبر بود... ابوبكر از دادن آنها به فاطمه خوددارى كرد... و ى خوددارى خود را در واژه هاى زير كوتاه ساخت:

«پيامبر خدا فرمود:

«ما ارث نمى دهيم، آنچه بر جاى مى گذاريم صدقه است...» پس آيا فاطمه فدكى را كه از ابوبكر درخواست كرد بخشش پيامبر بود يا ميراث پيامبر؟...مرزهاى فدك

محمد پيامبر يكى است يا دو تا درچارچوب اين باور كه فدك ويژه ى پيامبر است، فدك بخشش و عطيه ى پيامبر بود به فاطمه... و اين امر بديهى و آشكار است...

اينك بايد پرسيد آيا پيامبر تنها پاره اى از فدك را به فاطمه بخشيد يا همه ى آن را؟...

در اين باره سخنى روشن به دست نرسيده است...

ليكن بخشش، مفهوم و صفتى عمومى دارد كه در آن ملاحظه كارى و محدود سازى نمى گنجد...

آيا ممكن است چيزى را كه خدا از مردم فدك به پيامبرش واگذار كرد، همه ى زمين، همه ى دارايى و همه ى كشتزارها و چهارپايان فدك را در بر نگيرد؟...

يكى از راويان گويد:

«مردم فدك نزد پيامبر پيك فرستادند و با او بر سر نيمى از فدك صلح كردند...» اين راوى براى ما روشن نكرده است كه مقصود از نيم فدك آيا تنها نيمى از زمين فدك بوده است يا نيمى از ميوه و مالى كه در آن است؟...

همين راوى سخن خود را- كه گفت نيمى از فدك به پيامبر رسيد- در جاى ديگر نقض مى كند و مى گويد:

«فدك زمين خالصه ى پيامبر خدا و ويژه ى او شد...» اين پاره از سخن راوى همه ى فدك را دربر مى گيرد اگرچه وى در آغاز سخن تنها نيمى از فدك را از آن پيامبر مى داند نه همه ى آن را!... را وى ديگرى گويد:

«...... مردم فدك نزد پيامبر كس فرستادند و با او بيعت كردند در اين كه خونشان ريخته نشود و نيمى از زمينها و نخلستانهاى آنان برايشان بماند... و هنگامى كه عمر فدك نشينان را كوچانيد قيمت بهره ى آنان را از زمين و خرما ارزيابى كرد و به آنان داد...» بنابراين روايت تنها نيمى از زمين و ميوه هاى فدك، فى ء پيامبر شد... را وى سومى گويد:

«... مردم فدك بر سر نيمى از فدك با پيامبر صلح كردند تا آنگاه كه عمر مبلغ نيم ديگر آن را به آنان داد و آنان را از آنجا كوچانيد...» اين راوى در روايت خود واژه ى «نيم» را توصيف ناشده رها كرده است. اين واژه را گنگ گذاشته است چنان كه گويى خواسته است خواننده ى خود را ميان نيمى از زمين، يا نيمى از دارايى، يا نيمى از ميوه، يا نيمى از همه چيز فدك مختار گذارد!...

همين راوى به سخن خود با همان پوشيدگى و كنگى مى افزايد:

«...... همواره كار بر اين روال بود تا آنگاه كه عمر از مالى كه از عراق به دست او رسيد مبلغ آن نيمه ى فدك را به مردمانش پرداخت كرد و آنان را از آنجا بيرون راند...» اگر ما روى به سوى ديگر گردانيم كسى را مى يابيم كه براى ما به روشنى آشكار مى سازد فدك از زمين و كشتزار و چارپا همه و همه فى ء پيامبر خدا شد و صاحبانش بر سر همه ى آن با پيامبر صلح كردند...

اين حقيقتى است شبهه ناپذير، زيرا اقرار پيشواى فدك نشينان خود بسنده ترين سخن در راستى اين حقيقت است. اقرارى كه هيچ زمينه اى براى بحث و جدل بازنمى گذارد ...

در گزارشها آمده است:

«هنگامى كه خبر شكست و نابودى خيبر به مردم فدك رسيد...

پيشواى فدك- يوشع پسر نون- نزد پيامبر پيك صلح فرستاد و پيشنهاد داد فدك را به پيامبر واگذار كند و پيامبر نيز به او و قومش زينهار دهد... .

.. مشروط بر اين كه وى و مردمش در نخلستانهاى فدك به كار پردازند و نيمى از ميوه ى آن جا براى آنان باشد...

همچنين در گزارشها آمده است:

«...... گروهى از مردمان خيبر در دژهاى خود مانده، تحصن كرده بودند...

«از پيامبر خدا درخواست كردند از ريختن خون آنان خوددارى كند و آنان را به جاهاى ديگر كوچ دهد. پيامبر چنين كرد...

«مردم فدك از اين خبر آگاهى يافتند. از پيامبر خواستند تا با آنان نيز همانند مردم خيبر رفتار كند...

«در نتيجه همه ى فدك ويژه ى پيامبر شد...» فراموش نكرده ايم كه صلح خيبر بر سه پايه استوار شد:

مردم خيبر همه ى دارايى هاى خود را براى پيامبر رها كنن