...

پيامبر از ريختن خون آنان درگذرد...

پيامبر آنان را به جاهاى ديگر كوچ دهد...

پس اگر مردم فدك نيز بر پيمانى همانند همين پيمان با پيامبر صلح كرده باشند، ناگزير در آن هنگام همه ى فدك از آن پيامبر شده است...

همه ى اين سخنان را از سر به در كن و به سخن خدا بنگر كه فرمايد:

(آنچه خدا بهره ى پيامبرش كرد، شما در آن نه اسب تاختيد و نه اشتر دوانيديد....) (حشر، 6) روشن است و آشكار كه مسلمانان بر فدك تاخت و تاز نكردند...

نه بر برخى از آن...

نه بر نيمى از آن...

نه بر همه ى آن...

پس به فرمان خدا همه ى فدك زمين خالصه و ويژه ى پيامبر شد... و همه ى آن از سوى پيامبر به فاطمه بخشيده شد، همچنان كه فاطمه خود- با زبانى كه هرگز دروغ نمى گويد- گفت، و همچنان كه دو گواه راستگويش گواهى دادند...

پس در اين صورت نيمه كردن فدك براى چيست؟...

بخش بندى فدك براى چيست؟...

انديشه ى ما اين است كه درهم شدن روايات، به اختلاف ورزيدن در نيمه كردن و بخش بندى فدك كشيده شده است...

چه بسا نيمه كردن ميوه ها در برابر كار، امر را براى گروهى از راويان اخبار مشتبه كرد تا آنجا كه گمان كردند نيمه كردن ميوه ها بر نيمه كردن زمين و كشتزارها نيز منطبق مى شود...

از آن پس همين اختلاف، راه را براى پيدا شدن ديدگاه هايى تازه باز كرد كه نقش بزرگى رادر گسترش بخشيدن به زمينه ى جدل- در دو سال پياپى ميان اين گروه و آن گروه مخالف- بازى كرد...

براى نمونه مى توان گفت: اين كه عمر به مردم فدك مبلغى به جاى نيمى از زمين فدك واگذار كرد چه معنايى دارد جز اين كه مردم فدك در مالكيت فدك شريك بودند؟... و عمر از كدام مال به جز مال مسلمانان مى توانست به جاى زمينشان به آنان واگذار كند؟...

آيا راوى نگفت: عمر به جاى زمينشان مبلغى از مالى كه از عراق براى او رسيده بود به آنان واگذار كرد؟...

آيااين سخن بدين معنى نيست كه فدك زمين خالصه و ويژه ى پيامبر نبوده است؟... و فدك ملك دولت است يا حداقل ملكى است مشترك ميان دولت و پيامبر؟...

ديگر اين كه آيا اين سخن اين پرسش را پيش نمى آورد كه بهره ى پيامبر از فدك به سبب شخصيت انسانيش به او واگذار شد يا به صفت پيامبريش...

آيا فدك از آن وى شد بدان جهت كه او محمد است يا از آن وى شد بدان جهت كه پيامبر خداست؟...

اين سوال را مى توان با سوال ديگر پاسخ داد...

زيرا بايد پرسيد:

آيا محمد دو كس است؟...

اين بدان ماند كه گويند:

نيمى از آبخورى تهى است!...

سپس گويند:

نيمى از آبخورى پر است!...

دو جمله ى ناهمگون... و هر دو درست...

زيرا آبخورى يكى است... و حجم پر در ميان آن با حجم تهى برابر است!...

به راستى كه اختلاف ميان اين دو حالت در اختلاف ميل ميان دو زاويه ى ديد است...

زيرا محمد كسى نيست مگر پيامبرى كه پروردگار خواست انسان باشد و رسالت پاك خداوندى وديعه اى باشد در دست او... و پيامبر كسى نيست مگر انسانى كه پروردگار خواست در چارچوب بشر بودنش محمد باشد و آخرين فرستادگان...

همچنان كه محمد نمى تواند- به خواست خود يا با هر نيروى آفريده ى ديگرى- از پوست بشريش بيرون آيد، از رسالت پروردگاريش نيز نمى تواند بيرون آيد...

زيرا رسالت جامه اى نيست كه محمد بتواند آن را از تن خود به در كند يا ديگرى بتواند آن را از تن وى بيرون آورد...

بلكه رسالت تكليفى است از سوى خدا... و آنچه خواسته ى خداست و به فرمان خدا بر محمد روان شده، محمد را در آن اختيارى نيست... و مشيت و خواسته ى خداى پاك در حد و مرز حساب ناچيز عمرهاى آفريدگان نمى گنجد و محدود نمى شود...

مشيت خدا قديم است، ديرين است، ازلى است...

در فرداها تا ابديت روان است...

برترين دليل و نشانه بر اين گفتار اين كه همه ى پيامبران و فرستادگانى كه روزگارانى دراز پيش از محمد آمدند، و هنوز محمد در ميان مردم پديدار نشده بود، آمدنش را مژده دادند...

آنان هنگامى مژده دادند كه پروردگارشان براى آنان پرده ها را از روى غيب نهان و راز پنهان خود كنار زده بود. آنان آخرين پيامبر خدا را ديدند. آنان اگرچه او را با نگاه چشم نديدند اما او را با نيروى دريافت سرشت بيدار و روان تابان، يا از راه وحى پاكى كه بر دلهايشان فرود آمد، نگريستند...

چنان كه خداى بلند مرتبه از زبان حضرت مسيح فرمود:

(هنگامى كه عيسى پسر مريم گفت:

اى بنى اسرائيل!...

من فرستاده ى خداوند به سوى شما هستم، پذيرنده ام آنچه را از تورات پيش روى دارم و مژده دهنده ام به پيامبرى كه پس از من مى آيد كه نامش احمد است...) (صف، 6)... و همچنان كه خداى پاك در جاى ديگر فرمود:

(كسانى كه پيروى مى كنند آن پيامبرى را كه امى است، آن پيامبرى كه او را نزد خود در تورات و انجيل نوشته شده مى يابند...) (اعراف، 157) آرى با نام خجسته ى او- كه درود بر او باد- در گذر تاريخ، زبانها به سخن گشوده شد و دلها پرتو گرفت...

اينها را همه بگذار و بار ديگر به سوى پيامى درست و استوار آى...

آيا خداى مالك ملك و ملكوت نفرمود:

(... پيامبر به مومنان از ايشان به خودشان نزديكتر است...) (احزاب، 6) آيا پيامبر نفرمود:

«من به مومنان از ايشان به خودشان نزديكترم...»؟ آرى!...

گفته است... گفته است...

پس آيا از اين آيه و اين حديث چنين برنمى آيد كه محمد بر همه ى پيروانش فرمانروايى و اختيار تام دارد؟...

در اين سخن هيچ اختلافى نيست!...

به راستى كه فرمان محمد بر همه ى آنان رواست...

رواتر از فرمانشان براى خودشان و بر خودشان...

رواتر از فرمان برخى از آنان بر برخى ديگرشان...

آرى براى آنان گريزى از فرمانبردارى و كرنش در برابر محمد نيست، زيرا فرمانبردارى از او بيانگر فرمانبردارى آنان از خداست. فرمانبردارى از او به فرمانبردارى از خدا وابسته است و ميان آنها جدايى نيست...

بلكه پيامبر به مومنان در همه ى كارهاى دين و دنيا، معنوى و مادى آنان به طور يكسان- بنابر كليت و مطلقيتى كه در آيه ى گرامى است- از خودشان نزديكتر است...

پس چگونه پيامبر بر دارايى خود فرمانروايى و اختيار ندارد؟...

چگونه نمى تواند در دارايى خود براى دخترش هر آنگونه كه بخواهد فرمان دهد و حكم كند؟...

چگونه با او در چيزى كه دارايى اوست و در آن اختيار دارد و حكم مى كند مخالفت مى ورزند؟...

بر آنان است كه به او گوش دهند، از او فرمانبردارى كنند، حقگزار باشند، به پيمان وفادار بمانند. براى آنان راهى نمى ماند كه بتوانند از فرمان او كناره گيرند و دور شوند و به خواهشهاى نفس پاسخ دهند و با آرزوهاى دل به راه كج درآيند...

بايد دانست پيامبر درباره ى فدك بنابر آنچه خدا به او وحى فرمود حكم كرد...

پس هر آنچه خدا از دارايى مردم فدك به پيامبر واگذار كرد، ويژه ى اوست. او مى تواند هر آنچه بخواهد در آن انجام دهد بى آنكه از سوى كسى درباره ى او بازجويى يا پيگردى به عمل آيد...

اگر گروهى از مردم با انديشه ى خود اجتهاد كردند و در نظر آنان شايسته آمد كه فدك به اموال عمومى مسلمانان برگردانيده شود، آن انديشه به گمان برتر، نتيجه ى روايتهاى مختلفى بود كه دروازه ى فراخى براى مردم گشود تا درباره ى فدك به تاويل و تفسير پردازند...

آنگاه به بحث و جدل روى آورند