ت: آيا نيمى از ميوه، يا نيمى از زمين، يا نيمى از هر دو، يا همه ى زمين و ميوه و كشتزارها و دارايى هايش...

بر همين سان است تفسير انفال. سخنان بسيار درباره ى انفال گفته اند كه با آن سخنان معنى هاى گوناگون براى انفال پيدا آمده و انديشه هاى متفاوتى پديدار شده است كه به آشفتگى كشيده مى شود...

چه مى پندارى درباره ى واژه اى كه مفهوم آن غث و سمين و بى ارزش و ارزشمند را در آن واحد درون خود فراهم آورده است؟...

زيرا انفال يعنى: ابزار جنگى مرد: زره و شمشيرش...

يا اضافى و مازاد چيزهاى اصلى...

يا كالاى بى ارزش و بازمانده پس از بخش كردن غنيمتها...

يا برده و كنيزى كه از دست مشركان به مسلمانان رسيده است...

انفال يعنى: مرده ريگ كسى كه ميراث خواره نداشته باشد...

يا روستاها و سرزمينهايى كه مردمانشان كوچ كرده اند...

يا بيشه زارها و كوهسارها...

يا ژرف دره ها و دشتها...

يا تيول پادشاهان...

بارى تفسيرها درباره ى واژه ى انفال- از اين دو سوى: سوى بى ارزش و سوى ارزشمند آن- بسيار شد... و راه ها پيش روى پژوهش و پويش پراكنده شد... و درگيرى هاى كلامى و استدلالى ميان هر دو گروه درگير شعله ور شد.

هر گروهى مى خواست به دليل دست آويزد كه او را بر گروهى ديگر پيروز گرداند...

گروهى كه در استدلال خود پيروز مى شدند ولى چيزى را مالك نمى شدند... و گروهى كه همه چيز را مالك مى شدند ولى در استدلال خود پيروزى نمى يافتند...

از آنجا كه اين امر نتيجه ى طبيعى تفسيرها و استدلال هاى پراكنده و بى شمار است...

ناچار فدك در كشمكش بى پايانى غرقه شد كه آن را از تنگناى زندان موضوع به فراخگاه گستره ى دل مى كشاند...

پيرامون فدك باورها با گمان گره مى خورد و تاويلها با گزافه گويى ها پيوند مى يافت...

درباره ى فدك هم صاحبان حجتهاى روشن بسيار سخن گفتند هم پرگويان سبك سر...

بر زمينه ى فدك سخن روشن و قطعى با گفتار نااستوار و بى ثبات به يك جا فراهم آمد...

اختلافى كه محور فدك بود به گونه ى نبردى براى تيره و تار ساختن اصل موضوع درآمد نه يورشى براى فراجنگ آوردن مالى...

فدك كه مشكلى خاص بود به قضيه اى عمومى بدل شد...

فدك ديگر پاره زمينى كه مرزهايش در ميدان ديد بگنجد نبود، بلكه معنايى شد كه كرانه هايش تا آنجا كه پرتو بينش و انديشه پر مى كشيد، گسترش يافت...

فدك از محدوديت مادى خود بيرون رفت و معنايى مجرد شد...

جامه ى ماديت خود را بيرون آورد و در پوششى از رمز و راز درآمد...

اكنون فدك پاره زمينى نيست. مرده ريگى نيست... بلكه يك انديشه است...

ارث نيست بلكه ميراث است...

ارث دستاوردى است ملكى و شخصى كه از فردى به فرد ديگر واگذار مى شود...

اما ميراث مجموعه ى انديشه ها و آيينهاى اجتماعى و فرهنگى قومى است كه از نسلى به نسل ديگر سپرده مى شود...

اينك فدك «فرمانروايى» را نمايان مى سازد...

شكل معنوى خلافت و كسى را كه به حق شايسته ى آن است براى ما مجسم مى سازد...

گويى كه به «وصيت» خدا و پيامبر اشاره مى كند...

جدل درباره ى فدك گسترش يافت. روزها بر فاطمه گذشت و آن قوم همچنان بخشيدن فدك را از سوى پيامبر به وى پذيرا نبودند، در اين هنگام از سخنان فاطمه چنان برمى آيد كه نپذيرفتن بخشش فدك در اصل خود بخل ورزيدن درباره ى پاره زمينى بيش نيست كه در برابر پايمال كردن حق همسرش در گرفتن خلافت ناچيز مى نمايد...

اكنون مى شنويم فاطمه دست اندركار فدك است كه بخشش پدرش بوده و آن را از وى گرفته اند. ديرى بر ما نمى گذرد كه مى بينيم فاطمه در موقعيتى درمى آيد كه قريشيان در روز سقيفه پيش آوردند. آنان حق على را در خلافت ناديده گرفتند. از بيعت كردن با وى خوددارى كردند اگرچه به پايگاه على از همه آگاه تر بودند و اگر برخى خواهشهاى نفس آنان را از راه راست برنمى گردانيد از همه شايسته تر بودند تا به حق على در جانشينى پيامبر انصاف دهند...

فاطمه يك بار براى مردم سخنرانى مى كند. آنان را يادآور مى سازد كه خدا به دست پدرش ايشان را به دين استوار راهنمايى فرمود. با نيروى ايمان از شرك ورزى پاك ساخت. با نماز از خودخواهى بركنار كرد. آنگاه فاطمه نعمتهاى خدا را براى آنان شمارش مى كند تا مى رسد به چيزى كه آن را فراموش كرده اند. وى آنان را به آن چيز توجه مى بخشد...

مى گويد:

«... خدا پيروى كردن از ما را سامان زندگى مردم گردانيد... و پيشوايى ما را امن و آسايشى از جدايى و پراكندگى...» فاطمه با مردم از روزگار بد آنان در هنگام بعثت و كوششهاى پيامبر و از جان گذشتگى هاى على سخن مى گويد. پاره اى از سخنان بلند وى اين است:

«... شما بر كرانه ى دره اى از آتش خوار و فرومايه ايستاده بوديد، مى ترسيديد مردم شما را از جاى خود فرواندازند...

«خدا شما را به دست پدرم رستگارى بخشيد، اگرچه او در اين راه از مردم نادان و گرگان عرب و سركشان پيرو كتابهاى آسمانى، زيانها ديد. هر آنگاه كه اژدهاى فتنه از سوى مشركان دهان مى گشود پيامبر «برادرش» را در كام آن مى افكند و او باز نمى ايستاد تا آنگاه كه گوش اژدهاى فتنه را زير پا له كند و آتش آن را به شمشير خاموش گرداند...

آن گاه فاطمه به موضع گيرى آنان درباره ى على اشاره مى كند:

«هنگامى كه خدا براى پيامبرش روا دانست كه از اين جهان رخت بربندد و به سراى جاودان ديگر پيامبرانش روى آورد شيطان به سوى شما سربرگردانيد و آواز داد، شما را به سوى خود فراخواند و شما پاسخ داديد...

«سپس شما را برانگيخت و سبك مايه يافت...

«و شما نيز به خواست او شترى را داغ نهاديد كه از آن شما نبود...

«به آبشخورى درآمديد كه از ديگران بود...

«آرى چنين كرديد آنگاه كه هنوز پيامبر به خاك سپرده نشده بود و زمانى از درگذشت او سپرى نشده بود و سخن در اين باره چه بسيار است!...» ليكن فاطمه ديگر بار سخن پوشيده نمى گويد، دهان بند از رازى كه تاكنون به آن اشاره مى كند، برمى دارد. از «بيعت» پس از سربسته گويى آشكارا دم مى زند. از «امام» پس از رمز پردازى به روشنى سخن مى راند...

مى گويد:

«واى بر آنان!...

«چگونه بعثت را از فراز كوه استوار رسالت متزلزل كردند!...

«و چگونه امام آگاه به كارهاى دنيا و دين را به لرزه درآوردند!...

در اين جا فاطمه پرسشى انكارى بر زبان مى آورد:

«آنان انتقام چه چيزى را از ابوالحسن گرفتند؟...» آنگاه فاطمه خود به پاسخ اين پرسش مى پردازد اگرچه شنونده نيازى به پاسخ ندارد:

«به خدا سوگند از او انتقام گزند شمشير، بى پروايى از مرگ و خشمش را در راه خدا گرفتند...» «به خدا سوگند اگر آنان از راه روش و آشكار برمى گشتند على آنان را به همان راه برمى گردانيد...

«آنان را به سرچشمه اى پاك و گوارا درمى آورد...

«در آشكار و نهان پند مى داد...» آنگاه فاطمه آيه ى زير را مى خواند:

(اگر مردم شهرها ايمان آورده و از نافرمانى پرهيز مى كردند، ما بركتهايى از آسمان بر آنها مى گشاديم...) (اعراف، 96) با گرم شدن آتش كشمكش و شعله ور شدن ستيزه جويى، سخن درباره ى فدك به رمز و نمادينه شدن گرايش يافت، همچنان كه در هر خواسته ى ممنوع و انديشه ى موقوف سخن به رمزگرايى و نماديندگى گرايش پيدا مى كن