د...

آرى اين سرشت اينگونه كارهاست...

اگر فاطمه در سخنان خود- آنگاه كه رودرروى كسى ايستاده كه او را از سخن گويى بازمى دارد و از افشاگرى سرزنش مى كند- به زبان رمز و اشاره روى مى آورد، پس براى ياريگران فاطمه چه بسيار شايسته است كه از او پيروى كنند و به رمز و نماد در گفتار خود دست آويزند...

از اين پس شگفت نيست اگر خود امام را مى بينيم كه روش فاطمه را به دست مى گيرد اگرچه مى شنويم همان امام روزگارانى دراز در برابر آنانى كه حقش را در خلافت گرفته اند جبهه گيرى مى كند و با انديشه اى روشن و سخنى بلند بانگ- كه گويى طنينش پرده ى گوشها را پاره مى كند- آشكارا به ستيزه برمى خيزد...

گويند: يك بار كسى پرسيد مرزهاى فدك تا كجاهاست. پاسخ او بنابر گزارش راويان اخبار اين بود:

يك مرز آن كوه احد است...

مرز ديگرش عريش مصر...

مرز ديگرش دومةالجندل...

مرز ديگرش كناره ى دريا... و اينها مرزهاى سرزمين اسلام است كه در پاسخ به اين پرسش آورده مى شود... گويى به عقيده ى اين پاسخگوى، فدك همه ى دولت است...

پندارى كه مى گويد:

«فدك همه ى فرمانروايى يا خلافت است!...» گويند:

رشيد از امام كاظم خواست تا فدك را بگيرد و آن را به همه ى فرزندان فاطمه- كه فدك بى شك و شبهه حق آنان بود- برگرداند...

امام كاظم گفت:

«ما فدك را نمى گيريم مگر با همه ى مرزهايش...» «باشد. مى پذيرم...» «اگر تو را از مرزهايش آگاهى دهم نخواهى پذيرفت!...» رشيد گفت:

«مرزهاى فدك كدام است؟...» امام كاظم گفت:

«مرز نخست: عدن...

«مرز دوم: سمرقند....

«مرز سوم: آفريقا...

«مرز چهارم كناره هاى درياى خزر و ارمنستان...» اين گفتار رشيد را هراسان ساخت، گفت:

«ديگر چيزى براى ما نخواهد ماند!...» امام كاظم گفت:

«تو را آگاهى دادم كه اگر مرزهاى فدك را روشن سازم آن را به ما پس نخواهى داد!...» شب چه بوَد؟ طُرّه اى از موى تو

آسيابِ فاطمه مى چرخد و آسياب روزگاران نيز، نيايش، زهد، اخلاص، فشار اقتصادى و گذشت روزگار، فاطمه را چنان رنجور كرده كه تنها، سايه اى ملكوتى به نظر مى آيد.

دستان نحيف، آسياب صخره اى را مى چرخانند. او تا اوج خستگى كار مى كند. طُرّه اى از موى مشكينش به آسياب مى رسد. آسياب مى چرخد و مى چرخد و چشمانِ خسته ى زهرا بسته مى شوند. سنگ آسياب مى ايستد. فاطمه خوب است و سنگ مى چرخد. [ لسان الميزان، عسقلانى، ج 5، ص 65،- مقتل الحسين،خوارزمى، ص 68. ] آرى، براى آن كه سنگ بچرخد و فاطمه با آرامش چشم بر هم نهد، فرشته فرود مى آيد. [ مناقب ابن شهرآشوب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 348 و 385. ] گاه كه فاطمه به نماز مى ايستد، نوزاد مى گريد، فرشته گهواره را مى جنباند تا كودك آرام گيرد. [ مناقب ابن شهرآشوب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 35. ] زهرا چنان در عشق الهى مى سوزد كه سراپا خدايى شده و آن چنان كه «خشنودى او خشنودى خداوند و خشم وى خشم پروردگار» [ مستدرك حاكم، نيشابورى، ج 3، ص 153- التّدوين، يافعى، اسكندريه، ج 3، ص 42- اسدالغابة، ابن اثير، ج 5، ص 522- ذخائر العقبى، طبرى، ص 39- التذكرة، قرطبى، ص 320- كفاية الطّالب، بلخى، ص 319- ميزان الاعتدال، ذهبى، حيدرآباد، ج 2، ص 72- نظم دررالسّمطين، زرندى، ص 177- كنزالعُمّال، متقى، ج 13، ص 96- اخبار الدول، قرمانى، بغداد، ص 87- الثغور الباسمة، سيوطى، بمبئى، ص 15- خصائص، سيوطى، ج 2، ص 265- الاصابة، ابن حجر، دارالكتب، مصر، ج 4، ص 366. ] به شمار مى آيد.

آفريدگار مريم را آفريد و زكريا سرپرستى او را برعهده گرفت و فاطمه را آفريد و محمّد سرپرستى او را برعهده گرفت.

كسى محبوبتر از فاطمه نزد رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم نيست [ الترمذى، ج 13، ص 247- ينابيع المودّة، قندوزى، ص 172- ذخائر المواريث، نابلسى، ج 1، ص 111- وسيلة المآل،حضرمى، ص 78، تحفة الاشراف، عبدالرحمن، ج 2، ص 86- كنزالعُمّال، متقى، ج 3، ص 94، البداية و النهاية، ابن كثير، ج 7، ص 341- التذكرة قرطبى، ص 316- الفائق، زمخشرى، دارالاحياء الكتب العربية، ج 1، ص 269- تاريخ بغداد، خطيب بغدادى ج 9، ص 62- تفسير ابن كثير، ابن كثير، بولاق، مصر، ج 8، ص 85. ]؛ فاطمه اى كه روح محمد به شمار مى آيد. [ ذخائر العقبى، طبرى، ص 36- كنوز الحقائق، مناوى، بولاق، مصر، ص 119- الجامع الصغير، سيوطى، ج 2، ص 294- رموز الاحاديث، نقشبندى، ص 544، الفتح الكبير، نبهانى، ج 2، ص 368- الانوار المحمّدية، نبهانى، ص 146- ينابيع المودّة، قندوزى، ص 260- جالية الكدر، ابيارى، ص 194. ] اينك در مى يابيم چرا هرگاه پدر عظم سفر دارد با آخرين كسى كه خداحافظى مى كند فاطمه است و هنگام بازگشت از سفر، زه را نخستين فردى است كه رسول خدا به ديدارش مى شتابد. [ الروضة النّدية، دمشقى. ] وى را مى بوسد و بهشت را استشمام مى كند.

شگفتا از چنين جايگاهى! بانويى عاشق خداوند و معشوق محمد، بانويى كه با چشم سر و چشم دل مى بى ند، بانويى بسانِ تنديسى تراشيده شده از نور، پَرى آمده از دنياى پريها تا چند سالى را در زمين زندگى كند.

چه روح بلندى كه پيكر رنجور از حمل آن رنج مى كشد.

پدر و شويش از جهاد برمى گردند. پدر وارد خانه ى دخترش مى شود. در ورودى اتاق پرده اى، در گردنش گردنبندى و در گوشهايش گوشواره اى مى بيند، اندوهگنانه برمى گردد.

فاطمه، راز ناخرسندى پدر را درمى يابد. گردنبند و گوشواره و پرده را مى كند و با فروش آنها، پولشان را به مسلمانان بينوا مى پردازد. ابر اندوه از چهره پدر زدوده مى شود و مى گويد:

- پدرش فدايش... پدرش فدايش... پدرش فدايش. دنيا براى محمد و خاندان وى نيست. سزاوار نيست فاطمه لباس گردنكشان بپوشد. [ مستدرك الحاكم، نيشابورى، ج 3، ص 152 و 153. ] فاطمه(س) بعد از رحلت پيامبر(ص)

ما زالت بعد ابيها معصبة الرأس باكية العين، محترقة القلب.

«بعد از رحلت پيامبر پيوسته شال عزا به سر بسته بود، چشمانى گريان و قلبى سوزان داشت».

* * *

دوران شيرين زندگانى بانوى اسلام فاطمه زهرا سلام اللّه عليها با رحلت پيامبر(ص) به سرعت سپرى شد (هر چند به يك معنى در سراسر زندگى او، دوران شيرينى وجود نداشت، چرا كه پيوسته فشارها و جنگها و توطئه‏هاى دشمنان بر ضد اسلام و پيامبر آرامش روح فاطمه‏(س) را بر هم مى‏زد).

با رحلت پيامبر(ص) طوفانهاى تازه‏اى از حوادث پيچيده و بحرانى وزيدن گرفت.

احقاد و كينه‏هاى بدر، خيبر و حنين كه در عصر پيامبر(ص) در زير خاكستر پنهان بود آشكار گشت.

احزاب منافقين به جنب و جوش افتادند تا هم از اسلام انتقام بگيرند، و هم از خاندان پيامبر.(ص) و فاطمه زهرا(س) در مركز اين دايره بود كه تيرهاى زهرآگين دشمنان از هر سوى به سوى آن پرتاب مى‏شد.

فراق و جدائى دردناك از پدر از يكسو.

مظلوميت غم‏انگيز و جانكاه همسرش اميرمؤمنان على(ع) ‏ از سوى ديگر.

توطئه‏هاى دشمنان بر ضد اسلام از ديگر سو.

و نگرانى فاطمه از آينده مسلمين و حفظ ميراث قرآن، دست به دست هم دادند و قلب و روح پاكش را سخت مى‏فشردند.

فاطمه سلام اللّه عليها نمى خواهد با بيان غمهاى خود روح پاك اميرمؤمنان على(ع)‏ را كه سخت از آن اوضاع ناگوار و خلافكارى‏هاى امت ضربه ديده، آزرده‏تر سازد.

به هين دليل به كنار قبر پيا