بر(ص) مى‏رفت و با او درد دل مى‏كرد، و سخنان جانسوزى همچون اخگر آتش كه اعماق وجود انسان را مى‏سوزاند، بر زبان مى‏آورد.

«يا ابتاه بقيت و الهة و حيرانة فريدة، قد انخمد صوتى و انقطع ظهرى و تنغص عيشى»:

«پدرجان بعد از تو، يكه و تنها شدم، حيران و محروم مانده‏ام صدايم به خاموشى گرائيد، و پشتم شكست و آب گواراى زندگى در كامم تلخ شد».

و گاه مى‏گفت:

ماذا على من شر تربة احمدا

الايشم مدى الزمان غواليا

صبت على مصائب لوانها

صبت على الايام صرن لياليا

«كسى كه خاك پاك پيامبر(ص) را ببويد سزاوار است تا پايان عمر هيچ عطرى را نبويد.

بعد از تو اى پدر آنقدر مصائب بر من فرو ريخت كه اگر بر روزهاى روشن مى‏ريخت به صورت شبهاى تيره و تار در مى‏آمد».

چرا فاطمه سلام اللّه عليها اينگونه اشك مى‏ريزد؟

چرا اينهمه بى تابى مى‏كند؟

چرا همچون اسپند بر آتش، قرار ندارد؟

آخر چرا؟!...

جواب اين چراها را بايد از زبان خود او بشنويم.

ام سلمه مى‏گويد:

هنگامى كه بعد از وفات پيامبر(ص) به ديدن بانوى اسلام فاطمه سلام اللّه عليها رفتم و جوياى حال او شدم در پاسخ جمله‏هاى پرمعنى را بيان كرد:

اصبحت بين كمد و كرب.

فقد النبى‏(ص) و ظلم الوصى.

هتك و اللّه حجابه...

و لكنها احقاد بدرية.

و تراث احدية.

كانت عليها قلوب النفاق مكتمنة.

«از حالم چه مى‏پرسى اى ام سلمه كه:

من در ميان اندوه و رنج بسيار به سر مى‏برم:

از يكسو پدرم پيامبر(ص) را از دست داده‏ام، و از سوى ديگر [با چشم خو مى‏بينم كه‏] به جانشينش [على بن ابيطالب‏] ستم شده است.

به خدا سوگند كه پرده حرمتش را دريدند... .

ولى من مى‏دانم اينها كينه‏هاى بدر.

و انتقامهاى «احد» است.

كه در قلوب منافقان پنهان و پوشيده بود.

ولى با اينهمه دفاع از او حريم قدس علوى و حمايتش از امير مؤمنان(ع)‏ در اين دوران پر درد و رنج بر كسى پوشيده نيست.

گرچه حياتش بعد از پدر همانگونه كه خود از خدايش تقاضا كرد طولانى نشد و دو سه ماه بيشتر نگذشت كه به جوار قرب خدا، و ديدار پدر شتافت، ولى در همين مدت از بذل هرگونه فداكارى و ايثار در حق امير مؤمنان(ع)‏ و دفاع از اسلام فرو گذارى نكرد.

صلى اللّه عليك يا بنت رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته.

1. مناقب ج 3، ص .62
2. مناقب. ابن شهر آشوب، ج 2، ص .225
برترين بانوى جهان فاطمه زهرا(س) ،آيت الله مكارم شيرازىبخش دهم

آنچه پيامبر به شما داد بپذيريد

مشهور است فدك نخستين حقى بود كه فاطمه از ابوبكر خواست آن را از ميان اموال مشركان- كه خدا به پيامبرش واگذار كرده بود- به وى برگرداند...

اين درخواست چيزى است كه روند طبيعى رويدادها آن را مى گويد...» چيزى است كه با منطق كارها سازگار درمى آيد...

زيرا فدك ملك ويژه ى زهراست... و شايسته تر آن است كه ملك ويژه به وسيله ى صاحبش سرپرستى و نگهدارى شود...

سزاوارتر آن است كه صاحبش براى به دست گرفتنش بكوشد و بر آن دل بسوزاند، به ويژه آنگاه كه بترسد از چنگش به پرتگاه نابودى يا دره ى ژرف كشمكش و درگيرى فروافتد...

يا در آن به زور- در واقع و در عمل- تجاوز و تصرف شود...

اما اگر فاطمه بهره هاى ديگر خود را از ارث پدرش پس از فدك از خليفه درخواست مى كند، جاى شگفتى ندارد، زيرا آيين «ارث» بر ماترك روان مى شود و در ديركرد درخواست آن خطرى پيش نمى آيد...

ارث حقى است استوار، آيين واجب ارث كه خدا نازل فرموده است آن را تضمين مى كند، نه اختلاف در آن راه مى يابد و نه هراس از درگيرى و كشمكش...

ارث هدفى است مشترك ميان بيش از يك تن. اگر شريكى در درخواست بهره ى خود از ارث تاخير ورزد ناچار با كوشش ديگر شريكانش به هدف و بهره ى خود دست مى يابد بى آنكه گمان پيش آمدن اختلافى ميان آن شريكان باشد...

به عقيده ى ما اينها همه از آنها برمى خيزد كه قرآن آيات استوارى دارد كه وارث و ميراث را معين مى سازد...

آياتى كه شبهه ناپذير است. جدا سازنده ى حق است از باطل...

پيشروى تند كارها، اوضاع و احوال سياسى و انگيزه هاى نفسانى- كه آن روز در جو زندگى جامعه ى اسلامى ديده مى شد- موجب شد فاطمه فدك را پيش از هر خواسته ى ديگرى درخواست كند... و بدان گونه كه در حديث مادر مومنان- عايشه- آمد و گواه درستى و راستى آن را در گفتار امام صادق يافتيم، ابوبكر فاطمه و خاندان پيامبر را از همه ى حقوقشان- كه خدا آنها را به پيامبر واگذار كرده بود- بازداشت...

ناكامى و بى بهرگى فاطمه و خاندان پيامبر در سه گونه از دارايى ها روى داد:

فى ء...

سهم...

صدقه...

فدك درچارچوب فى ء بود...

خيبر در چارچوب سهم بود...

اما صدقه در مالى بود كه از بخششهاى «مخيريق» يهودى بهره ى پيامبر شد و همچنين در پاره ى زمينى از بنى نضير..

ما درباره ى فى ء در قرآن گرامى سخن خدا را مى خوانيم كه فرمود:

(آنچه خداوند بهره ى پيغمبرش كرد، شما در آن نه اسب تاختيد و نه اشتر دوانيديد...

ليكن خداوند پيامبران خود را بر هر كه خواهد چيره مى سازد... و خداوند بر هر چيزى و هر كارى تواناست...) (حشر، 6) خدا در جاى ديگر مى فرمايد:

(آنچه خداوند از مال مردم ديه ها و شهرها بهره ى پيامبرش كرد، آنها از آن خدا و رسولش و خويشاوندان رسول خدا و يتيمان و درويشان و مسافران درمانده است تا آن كه توانگران دست در مال غنيمت جنگ دراز نكنند... و آنچه پيامبر به شما داد بپذيريد... و آنچه را از شما بازدارد، خوددارى كنيد... و از خشم خدا بترسيد كه خداوند سخت سزاست...) (حشر، 7).

سوره ى گرامى حشر كه جايگاه اين آيه هاى پاك پروردگارى است به داستان كوچ دادن بنى نضير اشاره مى كند... و محتواى اين دو آيه ما را راهنمايى مى كند به اين كه خدا دارايى هاى به دست آمده از آن يهوديان را به پيامبرش واگذار كرد...

تفسيرها در معناى آيه ى نخست مى گويند:

«... آنچه خدا از دارايى هاى بنى نضير به پيامبرش برگردانيد، آنها را و يژه ى او ساخت و او را به تنهايى مالك آنها گردانيد... و شما مسلمانان در آن زمين اسب و شتر ندوانيد تا از آن بهره اى داشته باشيد، بلكه پياده به سوى دژهاى آنان كه در نزديكى مدينه بود روانه شديد... و خدا پيامبرش را بر بنى نضير چيره گردانيد، از اين روى فى ء آنان از آن پيامبر است تا هر چه خواهد در آن انجام دهد...» همچنين تفسيرها در معناى آيه ى دو مى گويند:

«... اين آيه روشن مى كند فى ء ياد شده در آيه ى نخست در چه جاهايى به كار مى رود، همچنين فى ء همه ى شهرها و روستاها- چه بنى نضير و چه جاهاى ديگر- را در بر مى گيرد...» و آن فى ء از آن خدا و پيامبر اوست...

«برخى از آن ويژه ى خداست. بدين معنى كه بايد بنابر رواديد پيامبر در راه خدا به كار رود...

«و برخى از آن را پيامبر براى خود برمى دارد..» و برخى از آن ويژه ى كسانى است كه در آيه نام برده شده اند...

مفسر در تفسير خود نيكو سخن آورد كه گفت: خدا آن دارايى ها را به پيامبرش برگردانيد...

زيرا هر مالى كه در حقيقت ملك خداست، خداى پاك آن را در دست هر كس كه اراده ى پروردگاريش اقتضا كند مى گذارد... و هر مالكى- در اصطلاح عرف ما- كسى است كه مالى را در دست گيرد، در آن كار و كوشش كند، سرمايه گذارى