 درآمد خيبر معين نكرد...

پيامبر خيبر را ميان رزمندگان حديبيه بخش كرد چه آنانى كه در جنگ خيبر با او همراه بودند و چه آنانى كه همراهى نداشتند...

طبعا ابوبكر يكى از آنان بود... و عمر نيز...

زيرا هر دو در خيبر نبرد كردند...

هر دو اندكى پيش از نبرد خيبر در حديبيه نيز حضور داشتند...

گويند:

پيامبر يكصد شتروار از محصولات خيبر به زنان خود بخشيد: هشتاد بار خرما، بيست بار جو...

پس از پيامبر عمر اين بهره را ميان همسران او بخش كرد. وى به آنان حق انتخاب داد كه از آب و زمين خيبر به آنان بدهد يا- به همان روش پيشين- از ميوه و غله به آنان واگذار كند...

برخى از آنان زمين را انتخاب كردند...

برخى ديگر ميوه و غله را...

عايشه از گروه نخست بود...

اما رويداد فدك اندكى پس از فتح خيبر بود...

آگهى محاصره و شكست خيبر به گوش مردم فدك رسيد...

سخت بر خود لرزيدند تا مبادا گزندى دشوارتر از آنچه بر سر خيبريان آمد، دامن گيرشان شود...

پس هنگامى كه پيكى از نزد محمد پيش آنان آمد تا به آنان پيشنهاد دهد:

اسلام پذيرند و به فرمان خدا تن دردهند...

يا دارايى هاى خود را واگذار كنند...

يا آتش جنگ در ميان آنان شعله ور خواهد شد...

خدا در دل آنان هراسى افكند، به آشتى گرايش يافتند، همانند مردم خيبر بر اين پيمان با پيامبر صلح كردند كه:

زمينشان از آن پيامبر باشد...

خونشان ريخته نشود...

از زمين خود كوچ كنند...

از همان هنگام فدك فى ء ويژه ى پيامبر شد، زيرا با صلح آن را به دست آورد، خونى در آن ريخته نشد، مسلمانان در آن اسب و شتر نتاختند و خبرى از اين كه در آن تقسيمى انجام پذيرفته باشد به دست ما نرسيد...

بلكه فدك به تمامى ويژه ى پيامبر شد... و كسى كه چيزى ويژه ى او باشد حق كامل براى هر گونه عملكردى را در آن دارد... و با استناد به اين كه پيامبر فدك را ويژه ى خود مى دانست، آن را به زهرا بخشيد...

سرنشينان وادى قرى نيز همانند خيبريان رفتار كردند...

در آغاز با مردان و نبردافزارهاى خود آماده ى پيكار شدند، زيرا مى دانستند محمد با مردانش- كه خدا آنان را بر خيبريان پيروزى داد- همين كه از سرزمين خيبر به مدينه برگردند، براى نبرد با آنان آماده خواهند شد...

پيامبر در نزديكى هاى زمين دشمن فرود آمد. كرانه ى آسمان به خون شفق رنگين شده بود. خورشيد به فرونشستن گرايش يافته بود...

در پايان شب پيامبر فرمود:

«كدام مرد فرا رسيدن سپيده دم را براى ما پاس مى دارد، شايد در خواب فرو رويم؟...» بلال گفت:

«اى پيامبر خدا من...» بى شك روى آوردن آنان به خواب گوياى اين است كه احساس آرامش مى كردند و آسوده خاطر بودند...

ليكن خواب بر چشمان بلال چيره آمد و يارانش همه در خواب ماندند. گرمى پرتو خورشيد كه روز را روشن كرده بود او را از خواب بيدار كرد...

چون پيامبر از خواب بيدار شد گفت:

«اى بلال با ما چه كردى؟...» «اى پيامبر خدا... همانى كه هوش از تو برد از من نيز هوش برد...» «راست گفتى...» آنگاه دو لشكر با هم برخورد كردند...

هنوز شمشيرها با هم برخورد نكرده بود و نيزه ها در هم نشده بود كه دشمنان خدا به اين باور رسيدند كه زندگى آنان در گرو پذيرفتن شرطهاى پيامبر است...

مردم تيما نيز به پيروى از مردم وادى قرى بى جنگ و خونريزى پرداخت جزيه را پذيرفتند...

با اين كار همه ى يهوديان در برابر پيامبر سر تسليم فرود آوردند...

محمد و همراهانش اكنون از ناحيه ى شمال تا شام آسوده خاطر شدند، همچنان كه پس از نبرد حديبيه از ناحيه ى جنوب دل آسوده گشتند...» با اينكه يهوديان ساليان سال در بدى كردن به پيامبر زياده روى كرده بودند، اما پيامبر با آنان خوشرفتارى كرد...

با برخى از آنان بر جزيه صلح كرد... و ديگران را نيز از پرداخت آن معاف كرد... و فرمود آنان را از يهودى بودنشان هنگام كه بخواهند بر آن كيش بمانند، باز ندارند...

اما صدقه ى مدينه كه از آن در سخن مادر مومنان- عايشه- با پسر اسما- خواهرزاده اش- ياد شد، يك پاره ى آن از زمين بنى نضير بود كه پيامبر فرآورده هاى كشاورزى آن را براى تهيدستان و نيازمندان ويژه ساخت...

پاره ى ديگرش از باغهايى بود كه «مخيريق» به پيامبر خدا بخشيد...

اين مخيريق از توانگران بنى نضير بود...

مردى داراى دانش و بينش در دين...

آنگاه كه پيكار «احد» درگرفت مخيريق به مردم خود گفت:

«آيا محمد را يارى نمى دهيد؟...» آنان بهانه جويى كردند. گمان كردند بهانه جوييشان آنان را از پذيرفتن پيشنهاد دوستشان مخيريق معاف مى گرداند. به او گفتند:

«امروز شنبه است!...» گويى كه مخيريق آنان را به يك گردش تفريحى براى شكار ماهى فرامى خواند تا آنان را بيازمايد كه آيا در روز شنبه شكار مى كنند يا از شكار سرباز مى زنند؟... و گويى كه آنان هراس دارند اگر در روز شنبه شكار ماهى كنند خدا آنان را به صورت بوزينگان و خوكان مسخ كند به سان مردم آن شهر كه (در كنار درياست و در روز شنبه تجاوز مى كردند و به كسب ماهيگيرى مشغول مى شدند زيرا در آن روز ماهيان آنان بر روى آب مى آمدند (به واسطه ى عدم صيد در شنبه) و روزهاى غير شنبه روى آب نمى آمدند...) (اعراف، 163) گويى كه آنان با اين بهانه خود را از يارى دادن كسى بركنار مى كنند كه (پيامبر امى است و او را نزد خود در تورات و انجيل نوشته شده مى يابند!...) (اعراف، 157).

ليكن بهانه ى آنان نيرنگى فريبكارانه و ترفندى نيرنگ بازانه بود!...

مخيريق از ايمان دروغينى كه بهانه كرده بودند پرده برداشت و به آنان پاسخ داد:

«روز شنبه براى شما چيزى نيست مگر يك بهانه!...» سپس شمشير برداشت و با پيامبر روانه شد. با قلبى روشن و آهنگى هر چه تمامتر به پيكار برخاست تا جايى كه زخمهاى كشنده برداشت...

چون هنگام درگذشت وى فرا رسيد، گفت:

«دارايى هاى من از آن محمد است تا هر آن گونه كه بخواهد آنها را به كار برد...» دارايى مخيريق به طور كلى از صدقات پيامبر خدا شد...

گويند:

پيامبر باغهايى مخيريق را براى فاطمه وقف كرد...

پيامبر از درآمد آنها براى نيازهاى خود و مهمانانش برداشت مى كرد...

در خبر آمده است كه فاطمه وصيت كرد پس از وى اين هفت باغ و همه ى دارايى هاى وى به همسرش على- پدر امامان بزرگوار- برسد...

فاطمه چه چيزى را وصيت كرد؟...

در حالى كه خدا آيه نازل فرموده است:

(بر شما نوشته اند كه هرگاه مرگ يكى از شماها نزديك شد، اگر دارايى دارد وصيت كند براى پدر و مادر و خويشاوندان به اندازه و انصاف، و به سزا و راستى براى پرهيزكنندگان...) (بقره، 180).

اين آيه محدود نساخته است كه آغاز وصيت از كجاست و پايان آن به كجا...

از همين روى درباره ى وصيت عموماً انديشه هاى گوناگون آمده كه آيا وصيت براى كيست، اندازه ى آن چيست، واجب است يا جايزه، يا نه واجب است و نه جايز؟...

گويند: و صيت در داراييى است از پانصد درهم تا هزار درهم...

ابن عباس گفت: و صيت در داراييى است از هشتصد درهم تا هزار درهم...

از امام على پسر ابوطالب روايت است كه خدمتكارى داشت. بيمار شد. امام براى بيمارپرسى نزد وى رفت. خدمتكار هفتصد درهم داشت. مى ترسيد نتواند آنها را در راهى به كار برد كه خدا خشنود شود...

از 