مام پرسيد:

«مى توانم وصيت كنم؟...» امام فرمود:

«نه...

«خداى پاك فرمود:

(اگر مال خوبى را گذاشته باشد...) «اما تو مال كلانى ندارى كه وصيت كنى...) در روايتى ديگر آمده است: وصيت در يك سوم دارايى است...

گويند: سعد پسر ابى وقاص به پيامبر گفت:

«مى خواهم وصيت كنم و تنها يك دختر دارم. مى توانم در نيمى از داراييم وصيت كنم؟...» پيامبر پاسخ داد:

«نيم دارايى بسيار است...» «در يك سوم دارايى چه؟...» «در يك سوم، هرچند در يك سوم مهم بسيار است...» پيامبر به مردم فرمود تا در يك سوم دارايى خود وصيت كنند... و ى وصيت در يك سوم را براى آنان جايز دانست...

ابن عباس در پى حديث بالا گويد:

«كاش مردم مى پذيرفتند در يك چهارم دارايى خود وصيت كنند!... زيرا پيامبر فرمود: در يك سوم (خوب است اگرچه) يك سوم هم بسيار است...»
امام جعفر صادق درباره ى وصيت فرمايد:

«حقى است كه خدا آن را براى مردم توانگر در دارايى هايشان نهاد...» از وى درباره اندازه ى وصيت پرسيدند:

«آيا وصيت اندازه اى دارد؟...» «آرى...» «چه اندازه است؟...» فرمود:

«كمترين آن در يك ششم دارايى است و بيشترين آن در يك سوم...» سخن درباره ى واجب بودن وصيت نيز بسيار گرفته اند...

برخى آن را واجب دانسته اند... و برخى جايز...

برخى آن را كارى دل بخواه و برگزيده و پسنديده دانسته اند... و برخى نيز با گمان خود به راه دور رفته و آن را كارى منسوخ و باطل پنداشته اند...

چه بسا آنان در اين راه به قوانين واجب وراثت استناد كرده اند كه با عدد و رقم، حقوق پسينيان را در دارايى هاى پيشينيان روشن كرده است...

چه بسا آنان به اين حديث دست آويخته اند كه «براى وارث از سوى ارث دهنده وصيتى نيست». حديثى كه حق وصيت كردن را از ارث دهندگان مى گيرد...

اگر گويند ارث دهنده به وصيت وارث در صورتى درست است كه همه ى وارثان به او اجازه دهند، بايد در پاسخ گفت هرگز نشنيده ايم وارثان فاطمه- كه پسران وى هستند- با وصيت مادرشان براى پدرشان، مخالفت كنند. اما درباره ى عقيده ى كسانى كه وصيت را باطل مى دانند بايد گفت همه ى دانشمندان- مگر يك تن- بر اين باورند كه «ذات» وصيت منسوخ و باطل نشده بلكه «واجب بودن آن» باطل شده است... و از همين جاست كه بايد گفت اين حديث اصل وصيت را نفى نمى كند بلكه آزادى عمل در وصيت كردن را مقيد مى نمايد. بر پايه ى اين حديث وصيت ارث دهنده براى وارث تنها در يك سوم دارايى است آن هم اگر همه ى وارثان در آن با وى موافق باشند...

با اين همه گفته اند: وصيت كردن در اندك و بسيار چيزى است كه مى توان نام دارايى بر آن نهاد...

از ابوجعفر پرسيدند:

«آيا وصيت براى وارث جايز است؟...» پاسخ داد:

«آرى..» آنگاه سخن خداى پاك را خواند:

(بر شما نوشته اند كه هرگاه مرگ يكى از شماها نزديك شد...) (بقره، 180).

زيرا ظاهر آيه ى گرامى بالا گوياى اين است كه وصيت كننده جايز است در همه ى داراييش براى وصيت شده، وصيت كند...

انديشه هاى بى شمارى درباره ى وصيت از اندوخته هاى علمى ميراث سرچشمه مى گيرد، در روشنايى خرد آشكار مى شود، بر صفحه هاى اجتهاد پراكنده مى شود... و جرقه هايى تازه و انديشمندانه در اين باره پرتو مى زند كه براى انسان از لابه لاى آنها به آسانى روشن مى شود، باغهاى هفتگانه ى مخيريق از آن پيامبر شد تا هر چه خواهد در آنها انجام دهد. بخشش مخيريق:

هبه باشد...

يا عطيه...

يا هديه...

يا هر صورت ديگر از صورتهاى واگذارى و انتقال، حق تصرف در آنها را به طور كلى به پيامبر واگذار مى كند، زيرا آنها در چارچوب ملكيت ويژه ى پيامبر درمى آيد...

پيامبر اين باغها را جزو صدقه ى خود گردانيد...

آنگاه آنها را براى فاطمه وقف كرد...

آيا انسان مى تواند چيزى را كه دارايى خالص او نيست وقف كند؟...

آرى فاطمه از اين راه سرپرست آن وقف شد...

او مى تواند درآمد آن را آنچنان كه بايد مصرف كند...

او حق دارد به حكم اين سرپرستى از درآمد آن وقف بخورد...

بر اوست كه از اين وقف نگهدارى كند تا به فروش نرسد، به ارث داده نشود، به ديگران بخشيده نشود...

عمر پسر خطاب گويد، بر سرپرست وقف گناهى نيست كه از درآمد آن بخورد...

پسر عمر گويد: پدرش در خيبر زمينى به دست آورد. نزد پيامبر آمد و گفت:

«اى پيامبر خدا... من زمينى به دست آورده ام كه هرگز داراييى ارزنده تر از آن به دستم نرسيده است... درباره ى آن چه مى فرمايى؟...» پيامبر گفت:

«اگر بخواهى مى توانى اصل آن را نگه دارى و از عايدى آن صدقه دهى...» عمر آن را ويژه ى صدقه گردانيد تا فروخته نشود، بخشيده نشود و به ارث داده نشود...

درست به ماننده ى درخت و ميوه...

درخت اصل است... و ميوه صدقه...

اصل پابرجاست و دگرگونى ناپذير... مگر با افزايش بخشيدن به آن...

اما صدقه همچنان كه پيداست از دستى به دست ديگر واگذار مى شد، نه به عنوان يك عايدى يا درآمد، بلكه به عنوان حقى از حقوق بهره بردارى كه بتوان در سرتاسر زندگى از آن بهره مند شد...

انس گويد:

«ابوطلحه باغى داشت رو به روى مسجد مدينه. پيامبر در آن باغ مى رفت. زير سايه ى درختان آن مى نشست. از آب آن مى آشاميد...

چون اين آيه آمد كه (هرگز به نيكى نخواهيد رسيد مگر آن كه صدقه كنيد از آنچه دوست مى داريد) (آل عمران، 92).

ابوطلحه روى به پيامبر كرد و گفت:

«.. اين باغ دوست داشتنى ترين دارايى هاى من است... آن را به خدا و پيامبرش واگذار مى كنم. اميدوارم براى من اندوخته اى از نيكوكارى باشد. اى پيامبر آن را در راهى كه خدا به تو نشان دهد به كار بر...» پيامبر فرمود:

«آفرين اى ابوطلحه!... آن باغ دارايى سودآورى است، آن را از تو مى پذيريم و به تو برمى گردانيم... تو نيز آن را به نزديكان خود واگذار كن...» خمسها و سهمها

حديثى از پيامبر در دست است كه مى گويد:

«پنج چيز به من داده شد كه به هيچ پيامبرى پيش از من داده نشد:

«با هراسى كه خدا از من از فاصله ى يك ماهه راه در دل دشمنانم انداخت بر آنان پيروزى يافتم...

«زمين براى من سجده گاه شد و پاك. پس چون هنگام نماز براى كسى از پيروان من فرارسد، بايد نماز گزارد...

«غنيمتها براى من حلال شد، و براى هيچ كس پيش از من حلال نشد...

«شفاعت به من داده شد...

«هر پيامبرى ويژه ى مردم خود برگزيده شد، اما من براى همه ى مردم برگزيده شدم...» سخن پيامبر درباره ى غنيمتها حقى را از آنها براى مسلمانان ايجاد نمى كند...

بلكه تنها از اين حق براى خود پيامبر پرده برمى دارد و با استوارى از آن سخن مى گويد... و غنيمتها براى آن كسانى حلال است كه در سخن زير از خداى پاك ويژه ى آنان شده است:

(... اكنون بخوريد از آنچه غنيمت ستديد و از خشم خدا بترسيد، به راستى كه خدا آمرزگار و مهربان است...) (انفال، 69) و اجب است غنيمت به پنج بهره بخش شود...

يك پنجم آن به كسانى داده شود كه در آيه ى زير ياد شده اند:

(بدانيد كه هرچه از دشمن در جنگ به چنگ آريد پنج يك آن براى خدا و پيامبر و خويشان پيامبر و پدر مردگان و درويشان و راه گذريان است...) (انفال، 41). و بقيه ى آن ميان غنيمت گيرندگان بخش شود، يعنى كسانى كه در جنگ حاضر باشند، خواه پيكار كنند و خواه پيكار نكنند.

عمر گويد:

«غنيم