ا ارث نمى دهيم» تاييد مى كند و مى گويد:

«اين روايت از زبان اين بزرگان در كتب حديث صحاح و اسناد معتبر به ثبت رسيده است...» آنگاه وى براى ما حجتى مى آورد كه ارث ندادن پيامبر را تاييد مى كند، حكمت ارث ندادن وى را با دليل به اثبات مى رساند... و ى گويد:

«خداى والاجاه پيامبران را از ارث دادن كالاى اين جهانى بازداشت تا اين گمان براى كسانى كه پيامبريشان را باور ندارند پيش نيايد كه آنان در جستجوى كالاى جهان بودند و آن را براى وارثانشان به ارث گذاشتند...

«ديگر اين كه همسران پيامبر نيز جزو وارثان وى بودند. عايشه- دختر ابوبكر- يكى از آنان بود. او نيز با اين حديثى كه ابوبكر از پيامبر آورد از بهره ى خود محروم شد...

«و اگر ابوبكر به خواسته ى دل خويش گرايش مى يافت بيشتر دوست داشت دخترش- عايشه- از پيامبر ارث بيابد...» ابوالفدا گويد:

«اگر ابوبكر صديق در روايت اين حديث يگانه كس مى ربود باز بر همه ى مردم زمين واجب مى آمد روايت او را بپذيرند و در آن از وى فرمانبردارى كنند...» اين تاريخ نگار داستان خشم زهرا را دنبال مى كند. در گفتار خود از سخن ميراث به سخن گفتن درباره ى «صدقه» مى گرايد و مى افزايد:

«... اگر خشم فاطمه بر ابوبكر براى اين بود كه از وى درخواست كرد اين زمينهايى را كه همسرش بر آنها نظارت دارد «صدقه» به شمار آورد نه «ميراث» و ابوبكر نپذيرفت، ابوبكر نيز حجتى آورد كه فشرده ى آن اين است: وى به عنوان جانشين پيامبر خدا بر خود واجب مى دانست درباره ى آن زمينها بدان گونه عمل كند كه پيامبر عمل مى كرد و از روشى پيروى كند كه پيامبر دنبال مى كرد... و از همين روى گفت:

«... به خدا سوگند كارى را كه پيامبر در اين راه انجام مى داد انجام نداده رها نمى كنم...» آيا بر اين تاريخ نگار گناهى هست كه از خود پرسش كند و خود پاسخ گويد؟...

آيا بر او گناهى هست كه انديشه اش او را از لابه لاى نگرش به روند رويدادها و سخنان محدثان به نتيجه گيرى كشاند. نتيجه اى كه پژوهش و كاوش، او را به آن راهنمايى مى كند؟...

نه، گناهى بر او نيست. هر چه بخواهد پژوهش كند و هر آنگونه كه بخواهد نتيجه گيرى نمايد...

گناه بر او از اين است كه ضد و نقيض را در درجه اى يكسان مى گذارد...

او نقيض را مى پذيرد...

آنگاه نقيض همان نقيض را نيز رد نمى كند...

پس در اين صورت حكم وى اكنون درباره ى امرى مردود، مقبول است...

اما همان حكم، پس از اندكى، درباره ى امرى مقبول، مردود مى شود...

گويى كه راى او در هر دو حالت رايى «نهادى و بنيانى» نيست كه بر پايه ى انديشه ها و كارها استوار باشد بلكه رايى است «مقطعى» كه با دگرگون شدن اشخاص يا اوضاع و احوال دگرگون مى شود...

زيرا وى از ابوبكر آنگاه كه صدقات را از دست فاطمه مى گيرد و او را بى بهره مى سازد، پشتيبانى مى كند...

از آن پس عمر پسر خطاب را نيز انگاه كه صدقات را به خاندان پيامبر واگذار مى نمايد، تاييد مى كند...

در صفحه هايى از تاريخ اين تاريخ نگار آمده است كه عمر پس از گذشت دو سال از خلافتش «صدقه ى» پيامبر را در مدينه به على و عباس برگردانيد. همان صدقه اى را كه ابوبكر از زهرا همراه با بسيارى از حقوق ديگرش كه جزو فى ء پيامبر بود، بازستاند و زهرا پس دادن آنها را از ابوبكر درخواست كرد...

اگر فاطمه حقى در زمين صدقه نداشت و ابوبكر فاطمه را از آن بى بهره ساخت پس چگونه عمر آن را از آغاز خلافتش تا پايان زندگى خود براى همسرش- على- روا دانست؟... و اگر فاطمه حقى در زمين صدقه داشت، چرا ابوبكر او را از آن بى بهره ساخت؟...

خليفه ى نخست حق او را بازگرفت!...

خليفه دوم آن را پس داد!..

علت تراشى براى كار اين دو خليفه ناممكن است...

مگر اين كه بگوييم بازگرفتن اين خليفه و پس دادن آن به انگيزه ها و چيزهايى ديگر غير از زمين صدقه- كه اصل و منشاء اين همه كشمكش و درگيرى بوده- وابستگى داشته است...

يا اين كه سياست آنان براى حكم كردن- در هر كارى- خير و صلاح خود را برتر دانسته، تغيير پذيرفته است.

بيشترين پاره از صدقه ى پيامبر در مدينه، باغهاى مخيريق بود... زمين بنى نضير- كه خدا به پيامبرش واگذار كرده بود- نيز بر آن افزوده شد. ما دانستيم پيامبر درآمدهاى اين زمين را ويژه ى تهيدستان و مستمندان كرده بود...

ابوالفدا صاحب كتاب «سيره ى نبويه» از صحيح بخارى براى ما سخنى مى آورد كه بيانگر نظر ابوبكر و عمر درباره ى حقى است كه فاطمه آن را جزو فى ء پدر خويش و از آن خود دانسته بود. ابوالفدا اين سخن را در لابه لاى گفتگويى كه ميان على و عباس بر سر «ميراث» پيامبر درگرفته بود براى ما بازگو مى كند...

گروهى از ياران پيامبر نزد عمر بودند كه «يرفأ» خدمتكار عمر در ميان آمد و گفت:

«على و عباس را مى پذيرى؟...» عمر گفت:

«بله...» به آنان اجازه ى ورود داد...

از در درآمدند و درود گفتند...

چون نشستند عباس به عمر رو كرد و گفت:

«اى امير مومنان... ميان من و على داورى كن!...» بخارى گويد:

«على و عباس درباره فى ء بنى نضير كه خدا به پيامبر واگذار كرده بود با هم اختلاف داشتند...

ليكن ابوالفدا- به هر دليلى- اين عبارت بخارى را نياورده است. عبارتى كه روشن مى كند محور اختلاف ميان على و عباس فى ء بنى نضير بوده است...

چه بسا اين عبارت از روى سهو حذف شده باشد!... و چه بسا ناسخان و گردآورندگان آثار نگارش آن را فراموش كرده از قلم انداخته باشند!...
به هر حال داستان چنين دنبال مى شود:

عمر از حديث «ما ارث نمى دهيم» كه ابوبكر از پيامبر شنيده بود، سخن مى گويد:

سپس از على و عباس و حاضران مجلس گواهى مى خواهد كه آيا از اين حديث آگاهى دارند يا نه. همه گواهى مى دهند كه آگاهى دارند...

عمر سخن خود را درباره ى فى ء بنى نضير پى مى گيرد...

مى گويد:

«در اين باره بايد به شما بگويم:

«خدا اين فى ء را ويژه ى پيامبر خود ساخت و چيزى از آن به هيچ كس ديگر نداد...

«خداى پاك فرمود:

(آنچه خداوند بهره ى پيامبرش كرد...) تا آنجا كه فرمود: (خداوند بر هر چيزى و هر كارى تواناست...) (حشر، 6).

روشن است اين پاره از آغاز آيه ى بالا كه تاريخ نگار تنها به آوردن آن در كتاب خود بسنده كرده است، حرف به حرف و واژه به واژه با آغاز آيه ى پس از خود يكسان است تا به جايى كه در نخستين وهله به گمان خواننده راه مى يابد مقصود عمر آيه ى دوم بوده است...

زيرا آغاز هر دو آيه پس از انداختن حرف واو از آغاز آيه ى نخست چنين است:

«آنچه خداوند بهره ى پيامبرش كرد...» همه ى آيه ى نخست گوياى اين است كه خدا پيامبرش را بر بنى نضير چيره گردانيد... و آنچه خدا از دارايى هاى آنان بهره ى پيامبر كرد- بى آن كه مسلمانان در آن اسب و اشتر بدوانند- تنها و تنها از آن پيامبر است تا هر چه خواهد در آن انجام دهد...

همه ى آيه ى دوم گوياى اين است كه مسلمانان از پيامبر خواستند آن فى ء را ميانشان بخش كند، اما خدا آن را به پيامبرش برگردانيد تا ميان كسانى كه نامشان در آيه ياد شده است و بدانگونه كه خواسته ى خداست به كار برد...

دليل بر گفتار بالا سخن خداى بلند مرتبه است كه مى فرمايد:

(آنچه پيامبر به شما داد بپذيريد، و آنچه ر