ا از شما بازدارد، خوددارى كنيد...) (حشر، 7).

دليل ديگر اين كه: پيامبر خدا پاره اى از آن فى ء را ميان مهاجران بخش كرد و به انصار چيزى نداد... مگر به سه تن... آن هم نه بدان روى كه آنان در فى ء سهيم بودند بلكه بدان روى كه فى ء در راه خدا به آنان بخشيده شد و در راه خدا صرف شد... و اقع اين است كه انداختن حرف «واو» از آغاز آيه ى نخست، تاريخ نگار را در خطايى عمدى يا غيرعمدى افكنده است. زيرا مى بينيم در حقيقت عمر پسر خطاب در سخن خود با على و عباس آيه ى ششم از سوره ى حشر را يادآورى مى كند، ليكن اين تاريخ نگار با انداختن حرف «واو» از آغاز اين آيه در واقع با آيه ى هفتم از سوره ى حشر، بدان آيه اشاره مى كند...

اگر اين اشاره ى تاريخ نگار را بپذيريم بى گمان از روال طبيعى روايت و سخن عمر بيرون مى رويم...

به راهى مى رويم كه عمر نرفته و مورد نظر او نبوده است... و فى ء را بنابر آيه ى هفتم بايد آن فى ء به شمار آوريم كه مسلمانان در آن اسب و شتر دوانيدند، و حال آن كه عمر در سخن خود آن فى ء را در نظر دارد كه در آيه ى ششم آمده است و مسلمانان در آن اسب و شتر ندوانيدند و آن فى ء ويژه ى پيامبر بود...

زيرا اين فى ء همانى است كه ميان مردم بخش نشد بلكه از آن پيامبر شد تا آن را هر آنگونه كه بخواهد صرف كند...

سخن اميرمومنان- عمر- درباره ى زمين بنى نضير كه خدا آن را فى ء ويژه ى پيامبر ساخت، ادامه مى يابد. وى گويد:

«... آن زمين ويژه ى پيامبر خدا شد...

«و خدا تنها شما خويشاوندان پيامبر را مالك آن كرد. تنها شما را ويژه ى آن ساخت... خدا آن را به شما بخشيد و هنگام كه اين مال از آن زمين پابرجاست ميان شما بخش خواهد شد...

«پيامبر از درآمد آن، خرجى سال كسانى را مى پرداخت كه استحقاق دريافت آن را داشتند و باقيمانده ى آن را در مال خدا مى گذاشت...» عمر گفتار خود را پى مى گيرد:

«چون پيامبر درگذشت ابوبكر گفت:

«من جانشين پيامبر خدايم...

«آنگاه آن زمين را گرفت... و با آن همان كارى را كرد كه پيامبر مى كرد...

«چون ابوبكر درگذشت من گفتم:

«من جانشين جانشين پيامبر خدايم...

«آنگاه آن زمين را دو سال گرفتم و با آن همان كارى را كردم كه پيامبر و ابوبكر انجام مى دادند...

«از آن پس شما نزد من آمديد. من آن زمين را به شما واگذار كردم تا با آن همان كارى را بكنيد كه پيامبر، ابوبكر و من انجام مى داديم...» و ى مى پرسد:

«آيا حكمى جز اين از من مى خواهيد؟...» آنگاه خود مى گويد:

«نه به آن خدايى كه آسمان و زمين به فرمان او استوار است!...» فاطمه- همچنان كه از روايت عايشه دريافتيم- بهره ى خود را- از خيبر فدك و صدقه ى پيامبر در مدينه كه ماترك پدرش بود- از ابوبكر درخواست كرد...

ابوبكر از دادن آن به فاطمه خوددارى كرد و گفت:

«من چيزى را كه پيامبر انجام مى داد انجام نداده رها نمى كنم...» هنگامى كه عمر جانشين ابوبكر شد صدقه ى پيامبر را در مدينه و آنچه را كه از فى ء بنى نضير بر جاى مانده بود به على و عباس واگذار كرد...

اما خيبر و فدك را نگاه داشت و گفت:

«اين دو صدقه ى پيامبر خداست. حقوق ويژه ى او بود كه به دست وى و جانشينانش رسيد، و دستور داد كه به فرمانروايان پس از وى برسد...» گويند:

عمر نظارت و كارپردازى اين فى ء را به على و عباس واگذار كرد...

على و عباس به سبب گسترش يافتن كار نظارت ميان آنان، اختلاف پيدا كردند. از عمر خواستند كار نظارت را ميان آنان تقسيم كند. اگر آن زمينها همانند هر ميراثى بخش پذير بود. عمر براى هر يك از آن دو، نظارت پاره اى را كه مستحق آن بود قرار مى داد...

ليكن عمر از اين كار خوددارى كرد تا از حديث پيامبر پيروى كند كه «ما ارث نمى دهيم، آنچه بر جاى مى گذاريم صدقه است...» كار نظارت بر صدقات تا روزگار خلافت عثمان پسر عفان به مشاركت على و عباس ادامه يافت و اين دو در آن زمينها كارپردازى مى كردند...نه دينارى به جاى گذاشت نه درهمى

حديث عمر درباره ى فى ء بنى نضير در لفظ و معنا و آشكار و پنهان مويد اين گفتار است كه زمين فدك ملك ويژه ى پيامبر خدا بود...

در اين سخن هيچ يك از هواداران ابوبكر و عمر- خليفه ى اول و دوم- و هيچ يك از طرفداران فاطمه و هم رأيان خاندان گرامى پيامبر با هم اختلاف نورزيدند...

اختلاف تنها بر سر مالكيت زهرا در اين زمين بود...

يا در حقيقت اختلاف در بخشيدن فدك بود از سوى پيامبر به فاطمه...

ابوبكر را ديديم كه بخشيدن فدك را به فاطمه باور كرد اما او را از ميراث بى بهره ساخت...

فاطمه يك بار به ابوبكر گفت:

«اگر هم امروز بميرى چه كسى وارث تست؟..» گفت:

«فرزندانم و خانواده ام...» فاطمه از او پرسيد:

«پس براى چه تو وارث پيامبر خدا شدى اما فرزندان و خانواده اش نه؟...» ابوبكر درشگفت شد كه:

«چه كارى كردم!...» آنگاه پاسخ داد:

«آرى!... تو فدك را مى خواستى كه ملك ويژه ى پيامبر بود، من آن را از تو گرفتم و مى خواستم فرمانى را انجام دهم و بركشم كه خدا از آسمان فرو فرستاده بود!...» بار ديگر فاطمه در مسجد پيامبر به ابوبكر گفت:

«اى پسر ابوقحافه!...

«آيا در كتاب خدا آمده است كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نيابم؟...» فاطمه به ابوبكر و گروهى كه در آن مجلس گرد آمده بودند در سخنان خود چنين فرمود:

«... شما پنداشته ايد كه من از پدرم بهره و ارثى ندارم و ميان من و او پيوندى نيست...

«آيا خدا آيه اى ويژه ى شما فرو فرستاد و پدرم را از حكم آن آيه بيرون ساخت؟...

«شما مى گوييد: پيروان دو كيش از يكديگر ارث نمى برند...

«آيا من و پدرم از پيروان يك كيش نبوديم؟...

«آيا شما به مفهوم خاص و عام قرآن از پدر و پسر عمم آگاهتريد؟...» بارها ميان فاطمه و ابوبكر برخورد مى شد و آتش بحث و جدل زبانه مى كشد. همواره فاطمه سخن خود را با آيات كتاب خدا استوار و مستند مى سازد و ابوبكر نيز پيوسته ارث دادن پيامبر را رد مى كند... و ى به فاطمه پاسخ مى دهد:

«از پيامبر خدا شنيدم كه گفت:

«... اين روزيى است كه خدا مرا در زندگانيم از آن روزى داد و چون درگذرم ميان مسلمانان بخش خواهد شد...» گاهى نيز پاسخ ابوبكر اين بود:

«چون خداى گرامى و بلند مرتبه به پيامبرى روزيى دهد آن روزى پس از وى براى كسى است كه جانشين او مى شود...» حديث ارث ندادن پيامبر با چندين ساختار بر زبان ابوبكر آمده است كه همه ى آنها در معنى يكسان و در ساختمان ناهمگون است. شايد مشهورترين آنها كه به دست ما رسيده است دو روايت زير باشد:

روايت نخست:

«ما گروه پيامبران ارث نمى دهيم، آنچه مى گذاريم صدقه است...» روايت دوم:

«ما ارث نمى دهيم، آنچه مى گذاريم صدقه است...» اما بهره ى وارثان شرعى به دنبال روايت دوم در عبارتى روشن يادآورى شده است. آن عبارت گوياى اين است كه وارثان پيامبر از دارايى وى حقى ندارند. تنها مى توانند از مال خدا و پيامبر روزى بگيرند، نه چيزى ديگر...

آن عبارت گويد:

«... فرزندان محمد از اين مال- مال خدا- مى خورند و آنان را نمى رسد كه چيزى بيش از روزى خود از آن بخواهند...» شايد ابوبكر با اين سخن مى خواسته است بگويد: دارايى پيامبر پس از درگذشت وى از دارايى هاى عمومى مردم مى شود...

يا 