وايت است كه گويد:

«از پيامبر خدا شنيدم كه گفت:

«سوگند به آن كه جان محمد در دست اوست، هيچگاه يك پيمانه گندم يا خرما نزد خانوداه ى محمد از سر شب تا آغاز روز نبوده است...» انس از حديث پيامبر به سخن زير گريز مى زند كه:

«... پيامبر زرهى نزد مردى يهودى در مدينه گرو گذاشت و از او پاره اى خوار و بار گرفت... وى تا آنگاه كه درگذشت چيزى به دست نياورد تا با آن، زره را از گرو درآورد....» سخن انس بدين معنى نيست كه پيامبر در زندگى خود هرگز مالك چيزى نبود، بلكه نزد پيامبر خانه ها، بردگان، كنيزكان، ستوران، جامه ها و ابزارها بود. چيزهايى كه براى ايفاى نقش بزرگ رهبرى وى در جامعه ى اسلامى لازم مى آمد و جامعه اى كه براى رويش و شكوفايى آغاز به كار كرده بود...

مفهوم سخن انس اين است كه پيامبر از آن همه دارايى ها و ملكهاى گسترده اى كه در دست داشت چيزى كه بتوان آن را ارزشمند به شمار آورد، براى خود نگذاشت...

چه بسا محمد در سرتاسر زندگى خود بسيارى از چيزهايى را كه در دست داشت در راه خدا صدقه داد. با درآمد زمينهاى بنى نضير، خيبر و فدك كنيزكان و بردگان خود را آزاد ساخت. و كالا و ابزار بسيارى براى پيشرفت مسلمانان فراهم آورد تا به جايى كه هنگام درگذشت چيزى نزد وى بر جاى نماند كه كسى آن را به ارث برد...

گويند:

محمد در آغاز بيماريش كه رو به سختى نهاده بود هفت دينار نزد خود داشت. ترسيد خدا او را پيش خود فراخواند و آن هفت دينار همچنان در دست او بماند. به خانواده ى خود فرمان داد تا آن دينارها را صدقه دهند...

ليكن خانواده ى پيامبر به بيماردارى و پرستارى او پرداختند و با سخت شدن بيماريش فراموش كردند فرمان او را انجام دهند...

چون پيامبر- در روز يكشنبه، روز پيش از درگذشت خود- از اغما به درآمد از خانواده ى خود پرسيد با آن هفت دينار چه كردند...

عايشه پاسخ داد: آنها همچنان نزد اوست...

پيامبر از عايشه خواست آنها را بياورد. پيامبر آنها را در كف دست خود نهاد و گفت:

«سوگند به پروردگار، محمد گمان ندارد خداوند را ديدار كند در حالى كه اين دينارها نزد وى باشد!...» آنگاه همه ى آنها را به مسلمانان تهيدست صدقه داد... و بدين گونه- بنابر نزديكترين سخن به واقع- اين دينارها را كه ته مانده ى داراييش بود از زندگى خود بيرون كرد...

پيامبر چيزى بر جاى ننهاد كه به ارث برده شود...

از عمرو پسر حارث روايت است كه گفت:

«پيامبر نه دينارى بر جاى گذاشت نه درهمى، نه برده اى نه كنيزى مگر ستور سپيد رنگش كه بر آن سوار مى شد و نبرد افزارش و زمينى كه آن را صدقه گردانيد ...» اين عمرو برادر مادر مومنان «جويريه» است. برادر همسر پيامبر، و از نزديكترين مردمانى كه به علم يقين مى داند پيامبر خدا چه بر جاى گذاشت و چه بر جاى نگذاشت...

خواهر عمرو- جويريه- همان بانويى است كه عايشه درباره ى او گفت: «...بانويى بود زيبا و بانمك، هركس او را مى ديد در دلش جا مى گرفت... و ى نزد پيامبر خدا آمد و همسر او شد... به خدا سوگند من او را چون بر در اطالق خود ديدم از او بيزارى يافتم!...» عايشه از روى غيرت و رشك ورزى از او بيزار يافت!..

زيرا آن گاه كه خدا پيامبر خود را بر بنى مصطلق پيروز كرد، مسلمانان زنان آنان را به اسارت گرفتند و ميان پيروزمندان بخش كردند. جويريه دختر حارث پسر ابوضرار- مهتر و پيشواى قوم آنان- بهره ى ثابت پسر قيس شد...

جويريه با ثابت پيمان نوشت كه هرگاه سر بهاى خود را به او پرداخت كند، آزاد شود...

چون پيامبر به مدينه برگشت، جويريه نزد او رفت. پيامبر در آن هنگام در اطاق عايشه بود. جويريه اجازه ى ملاقات خواست...

در اطاق را زد...

چون عايشه در را باز كرد روبروى خود زنى ديد جوان، بسيار زيبا و شاداب. از ترس اين كه مبادا در دل پيامبر خدا جا كند از او بيزارى جست...

آن دختر در اطاق داخل شد. يكسره نگرانى بود و هراس. با آوازى دردمند و دلنشين و طنينى لرزان همراه با فروتنى و شكوه با پيامبر به سخن آمد:

«اى پيامبر خدا!...

«من دختر حارث پسر ابوضرارم كه مهتر قوم خويش است... به من رنجى رسيد كه از تو پنهان نيست... بهره ى ثابت پسر قيش شدم. با او پيمان نوشتم كه چون سر بهاى خود را به او بپردازم آزاد شوم. اينك آمده ام تا در كار خود از شما يارى گيرم...» دل پيامبر براى او به رحم آمد و دوست نداشت چنين بانويى پس از بلندمرتبگى، آزادگى و شكوهمندى، خوار و پست شمرده شود. به او فرمود:

«آيا دوست دارى كارى بهتر از اين براى تو انجام دهم؟...» جويريه با آه و اندوه پرسيد:

«آن چه كارى است اى پيامبر خدا؟....» پيامبر پاسخ داد:

«سر بهاى تو را بپردازم و با تو ازدواج كنم؟...» چهره ى آن بانوى زيبا درخشيد و از شادمانى گل انداخت. گفت:

«آرى...» در اين هنگام پدر جويريه به مدينه شتافته بود تا سر بهاى آن اسير زيبا را بپردازد. نزد پيامبر آمد و در كار دختر خود با او ديدار كرد...

پدر جويريه گفت:

«اى محمد!...

«دخترم را دستگير كرديد. اين سر بهاى اوست- نبايد دخترى همانند دختر من اسير باشد!...» پيامبر پاسخ داد:

«آيا روا نمى بينى كه او را در اين كار مخير سازم، و آيا با مخير ساختن او كار خوبى انجام نداده ام»...» حارث گفت:

«بله!...» چون حارث نزد دختر خود آمد و خواسته اش را براى او بازگو كرد، جويريه گفت:

«من خدا و پيامبرش را براى خود برگزيده ام...» پيامبر از او خواستگارى كرد...

آنگاه او را به زنى گرفت...

چون مسلمانان از اين خبر آگاهى يافتند، اسيران بنى مصطلق را آزاد كردند و گفتند:

«اينان برادران همسر و خويشاوندان پيامبر خدايند!...» جويريه در تاريخ اسلام به عنوان مادر مومنانى شناخته شد كه هيچ بانويى خجسته تر و پُربركت تر از او براى قومش نبود...

عايشه خود اقرار كرد كه پيامبر خدا درگذشت و ارثى برجاى ننهاد...

از عايشه درباره ى ارث پيامبر پرسيدند: گفت:

«از من درباره ى ارث پيامبر خدا مى پرسيد؟...» سپس پاسخ داد:

«ماترك رسول الله دينارا ولا...

پيامبر خدا نه دينارى بر جاى گذاشت، نه درهمى، نه برده اى و نه كنيزى...» عايشه در جايى ديگر عبارت زير را به حديث بالا افزوده است:

«... و نه به چيزى وصيت كرد...» روند سخن عايشه گوياى اين است كه حرف «ما» در آن حرف نفى است و آنچه را با نام دينار، درهم، برده و كنيز شناخته مى شود و در جمله ى فعليه پس از آن آمده است نفى مى كند. اثر منفى اين حرف در همه ى اسمهاى پس از خود عمل كرده، وجود آنها را در زمان گذشته نفى مى كند، زمانى گذشته كه اگرچه روشن سازى مرز آغازين آن دشوار است اما پايان آن لحظه ى درگذشت پيامبر است...

اين حرف، نفى قطعى مى كند و چون و چرا در آن راه نمى يابد. كاربردى همانند اين كاربرد قرآنى دارد:

(و ما جعلنا لبشر من قبلك الخلد افان مت فهم الخالدون:

اى محمد ما هيچ كس را پيش از تو پايندگى و جاودانگى نداديم، آيا اگر تو بميرى آنان جاودان خواهند ماند؟...) (انبيا، 34). و نيز بر ساختارى است كه در آيه ى گرامى زير آمده است:

(و إذا تتلى عليهم اياتنا بينات قال الذين لايرجون لقائنا ائت بقرآن غير هذا أو بدله قل ما يكون لى أن أبدله من تلقائ نف