سى إن اتبع إلا ما يوحى إلى:

چون بر ايشان سخنان ما را خوانند آنان كه به ديدار ما اميد ندارند گويند: قرآن ديگرى جز اين براى ما بيار يا اين را تبديل كن! بگو مرا نمى رسد كه اين قرآن را از پيش خود بدل كنم، من پيروى نمى كنم جز آنچه كه به من پيغام مى رسد...) (يونس، 15).

گاهى جايز است بگوييم اين نفى مى تواند- از روى قياس- چيزهاى ديگرى را نيز كه با آن چيزهاى نفى شده هم ارزش و همسان است، در برگيرد...

زيرا قياس آيينى است كاربردى و قاعده اى است استوار كه مى توان با آن درباره ى چيزهايى همانند و هم ارزش و همسان حكم كرد...

گويند آنگاه كه آيه ى زير نازل شد:

(از تو از شراب و قمار مى پرسند بگو در آنها بزه بزرگ است و مردمان را در آنها سودهاست ولكن گناه آنها از سود آنها بزرگتر است...) (بقره، 219).

بسيارى از نوشيدن آن آشاميدنى مستى آور كه باده ناميده مى شود خوددارى كردند و به آشاميدن نبيد كه كه گونه اى ديگر از باده است روى آوردند. آنان بر اين باور بودند كه:

«اين نوشيدنى مستى آور كه باده ناميده نمى شود حلال است!...» در آغاز، كار بر ابواسود دئلى نيز پوشيده مانده بود و در اين باره پندارى همانند باور آنان يافته بود...

اما ديرى نگذشت كه سرشت وى او را از اين پندار خام برگردانيد و بدين باور رسيد كه اين هر دو گون نوشيدنى مستى آور يكى است...
و ى گفت:

«باده را رها كن تا گمراهانش بياشامند. من نبيد را برادر باده مى دانم كه بر جاى آن مى نشيند و همانند آن مستى مى آورد...

«اگر چه نبيد باده نيست و باده نبيد نه، اما با باده برادر همشير است. مادرش با همان پستان به او غذا داده است!...» از آن پس خداى پاك در آيه ى زير باده را آشكارا حرام فرمود:

(اى كسانى كه ايمان آورديد همانا شراب و قمار و سنگ و چوبهاى بازى زشت است و ناپاك و از كارهاى شيطان است از آن دورى كنيد...) (مائده، 90).

آنگاه پيامبر خدا روشن ساخت كه باده از فشرده ى چيزهايى گوناگون گرفته مى شود مانند انگبين، انگور، مويز، خرما، گندم، ذرت و جو... باده ى همه ى اينها زير حكم آيه ى بالا درمى آيد و حرام است...

سپس به يارى قياس شايسته است هر آشاميدنى يا غيرآشاميدنى ديگرى كه خرد را مى زدايد، نيروهاى دريافت را به لرزه درمى آورد، خورنده اش را به تباهى مى كشاند، در چارچوب حرام درآورده شود...

ظاهر سخن عايشه گوياى اين است كه پيامبر خدا پس از خود چيزى از دارايى برجاى نگذاشت...

يا گوياى اين است كه اگر هم چيزى بر جاى گذاشت ارزش آن از يك درهم نيز كمتر بود...

سخن عايشه كه برخى از اندوخته ها و دارايى ها را در خود يادآورى مى كند بيانگر اين است كه پيامبر دارايى هايى كه ارزش مادى داشته باشد بر جاى نگذاشت نه اين كه هيچ چيزى از خود برجاى نگذاشت...

زيرا پيامبر- درود بر او باد- چيزهاى بسيارى از خود برجاى گذاشت، مانند انگشتر، جامه ها، كفشها، عصا، پاره اى از موى سر و ريش و برخى از ابزارهاى شخصى كه پس از او- نه به گونه ى ارث- بلكه براى تبرك و يادگارى دست به دست شد...

دانسته ايم كه ابوبكر در روزگار خلافتش با نگين انگشترى پيامبر مهر مى كرد...

بازمانده اى از آن چيزهاى پاك و ارزنده تا به امروز در مصر بر جاى است، مانند موهايى از سر و ريش او، و پاره اى از پارچه ى جامه اى كه بر تن مى پوشيد...

اين چيزها و همانند آنها كه پيامبر بر جاى نهاد دارايى- به معنى مادى آن- به شمار نمى آيد، بلكه گنجهايى است معنوى و والاجاه، ارزنده تر از آن كه با هر مال و منالى سنجيده شود...

اما دارايى در معناى مصطلح و در صورتهاى گوناگونش از سيم و زر، و زمين و روستا- كه بتوان با آن داد و ستد و بازرگانى كرد- در ماترك پيامبر نبود...

بهترين دليل ما بر گفتار بالا داستان آن هفت دينار است... و سخنى است كه عايشه درباره ى ميراث پيامبر آورد... و سخن على پسر حسين است كه در آن، گفته ى عايشه را با همان واژه ها براى ما بازگو كرده است... و نيز روايتهاى ديگرى است كه با همين مفهوم و معنا به دست ما رسيده است...

بلكه مادر مومنان- عايشه- در سخن خود نكته اى افزوده كه وصيت را نيز در برگرفته است. وى وصيت كردن پيامبر را در هنگام درگذشتش به چيزى و به كسى رد كرده گويد:

«... و نه به چيزى وصيت كرد...» كسى از عبدالله پسر اوفى پرسيد:

«آيا پيامبر وصيت كرد؟...» گفت:

«نه...» گفت:

«پس چگونه وصيت را به مردم سفارش كرد و بدان فرمان داد!...» گفت:

«پيامبر به كتاب خدا وصيت كرد!...» همچنين وى گفت:

«گروهى نزد عايشه گفتند على وصى پيامبر بود...

«بانو عايشه گفت:

«كى پيامبر به او وصيت كرد!... من سر پيامبر را روى سينه ى خود گذاشته بودم. فرمود تا طشتى بياورند. من همچنان او را در آغوش خود داشتم تا آنگاه كه درگذشت و من نفهميده بودم... پس او كى به على وصيت كرد!...

» در گفتگويى كه ميان پسر اوفى و دوستش آمده چيزى گوياى اين نكته بيان نشده است كه اين سخن عايشه درباره ى وصيت پيامبر به على در جايى غير از اين جا و زمينه اى غير از اين زمينه گفته شده است. چه روند سخن پسر اوفى ما را از موضوع و زمينه ى اصلى سخن بيرون مى برد. شنونده را به جايى مى كشاند كه مقصود سخن عايشه نيست. زيرا مقصود عايشه در سخن خود اين است كه هيچ ارثى مادى در هنگام مرگ نزد پيامبر موجود نبود و پيامبر نيز درباره ى هيچ ارثى به هيچ كسى وصيت نكرد...

سخن دوم عايشه كه در آن به امام على اشاره مى كند نيز همين حال را دارد...

بايد گفت اين سخن كه پيامبر- درود بر او- به قرآن وصيت كرد همان ابلاغى است كه پيامبر براى آن آمد. همان ابلاغى است كه همواره آن را به گوش مردم مى رسانيد، گاهى از لابه لاى آياتى كه بر او نازل مى شد و گاهى از لابه لاى احاديثى كه- نه با دلخواه خود- مى فرمود و گاهى نيز از لابه لاى رفتارش كه زبان عملى كتاب خدا بود... و صيت به قرآن دستاورد كوشش شبانه روزى پيامبر بود، زيرا اين وصيت همان رسالتى است كه پيامبر براى آن برگزيده شد تا براى جهانيان از روزى كه خدا او را پيامبرى داد تا روزى كه درگذشت و به ديدار پروردگار بزرگش شتافت- مژده دهنده و بيم رساننده باشد...

محمد بيست و سه سال عمر پيامبرى خود را در اين جهان سپرى كرد در حالى كه هيچ كس نبود كه بداند يا ادعا كند او يك ماه از سال، يا يك روز از ماه، يا يك ساعت از روز دست از تبليغ برداشته باشد...

پس سخن عبدالله پسر اوفى كه گفت: «پيامبر به كتاب خدا وصيت كرد» سخنى است از گونه ى توضيح واضحات، يا بازگويى سخنى آشكار كه همواره پيامبر آن را بازگو مى كرد و در اينجا نيازى به بازگويى آن و تكرار مكرر نبود...

اما آوردن سخن عايشه كه گفت: «او كى به على وصيت كرد!» در اينجا ربطى به وصيت پيامبر درباره ى ميراث وى ندارد زيرا اين سخن عايشه براى رد كردن وصيت « ولايى» پيامبر به على بوده است. وصيتى كه پيامبر آن را و يژه ى پسر عمش گردانيد. پيامبر آنگاه كه همه ى خاندان خود را گرد آورد تا به دين اسلام فراخواند و از آنان براى گسترش دادن دين خدا يارى گيرد، همه او را ريشخند كردند و دعوت هدايتگر او را نپذيرفتند مگر آن كودك خردسال- على- كه گفت:

«اى