 پيامبر خدا من ياور توام... من با كسى كه بجنگى مى جنگم...» پيامبر با سخنى به آن نوجوان وعده ى ولايت داد و فرمود:

«تو ولى و وصى منى...» و سالها بعد كه محمد مسلمانان را در «غدير خم» گرد آورد و براى آنان سخنرانى كرد، فرمود:

«كسى كه من ولى و دوست او باشم، على ولى و دوست اوست...» اما مقصود از «وصيت» در روند سخن بانو عايشه درباره ى ميراث پيامبر پس از درگذشت وى، تنها و تنها وصيت در ماتركى است كه قرآن پاك بدان اشاره كرده است:

(بر شما نوشته اند كه هرگاه مرگ يكى از شماها نزديك شد اگر «خيرى: دارايى» دارد وصيت كند براى پدر و مادر و خويشاوندان به اندازه و انصاف، و به سزا و دوستى براى پرهيزكنندگان) (بقره، 180).

«خير» در معناى لغوى و قطعى خود در اين آيه، همان دارايى و مال است...

برخى از مفسران گفته اند «خير» همان «خيل: اسبان» است. آنان اين واژه را از داستان سليمان در قرآن برداشت كرده اند كه فرمايد:

(ما به داوود، سليمان را بخشيديم كه نيك بنده اى است، مرا ستاينده و گراينده اى است نيكو. آنگاه كه پس از نيم روز (عصر) بر او اسبان تندرست و تيزرو عرضه كردند، سليمان گفت: من مهر «خيل: اسبان» و خوبى اين جهان را بر ياد خداوند خويش برگزيدم تا آنگاه كه آفتاب در پرده ى باختر فروشدى. سليمان گفت: اسبها را به من بازگردانيد. پس شروع كرد به بريدن پاها و گردنهاى اسبان...) (ص، 30- 33).

چه بسا مفسران در گفته ى خود به مضمون اين داستان استناد كرده اند كه يكى از روايتها بدان اشاره كرده است: سليمان از پدرش هزار اسب به ارث برد. پدر سليمان آنها را از عمالقه به دست آورده بود...

چون اسبان را بر سليمان عرضه كردند شيفته ى آنها شد و نماز را از ياد برد تا آنگاه كه آفتاب فرو نشست...

چه بسا مفسران در گفته خود به حديثى از پيامبر خدا استناد كرده اند كه فرمايد:

«خير تا روز رستاخيز در پيشانى خيل (اسبان) است...» زيرا اسب چارپاى جنگ است و آشتى...

ابزار يورش است در نبرد، و گريز در تعقيب... و سيله ى جلب غنيمت است...

ستور پيروزى است... و به هر حال اسب مال است و دارايى...بازداشتن يا خوددارى كردن

حديث پيامبر كه «ما ارث نمى دهيم» با سخن عايشه مطابقت يافت...

هنگامى كه عايشه گفت: پيامبر خدا چيزى به ارث نگذاشت و به چيزى وصيت نكرد، سخنى بود راست كه گوينده اى به راستى و درستى آن سخنى نگفت و بيننده اى نديد و شنونده اى نشنيد...

عايشه وجود ما ترك را براى پيامبر به هنگام درگذشت وى نفى كرد چون تنها او در لحظه ى مرگ گواه و همراه او بود و آخرين واژه هايى را كه از لبانش بيرون آمد شنيد...

عايشه در آن روز گرم و اندوهبار تابستانى جزيره العرب به پيامبر نگريست كه به سوى زهرا- كه در كنار وى نشسته بود- خم شد و با او پنهانى سخن گفت. اشك بر گونه هاى زهرا روان شد... آنگاه بار ديگر پيامبر با زهرا به نجوا پرداخت. اين بار اندوه از چهره ى زهرا رخت بربست و گونه هايش از شادمانى و لبخند گشاده شد....

عايشه ديگر بار پيامبر را ديد كه براى او كاسه اى آب سرد آورده بودند. پيامبر دست خود را در آب آن فرومى برد و بر چهره ى خود مى كشيد....

عايشه هنگامى كه نزع روان بر پيامبر سختى گرفته بود از وى شنيد كه با لابه و زارى پروردگارش را مى خواند و مى گفت:

«خدايا مرا در اين دم دشوار مرگ يارى ده...» عايشه احساس مى كرد پيامبر در دامان او سنگين و سنگين تر مى شود...

اين موقعيت او را مى ترسانيد. هراس آن لحظه او را مى گرفت. از او هيچ كارى برنمى آمد مگر اين كه به پيامبر چشم دوزد. ديرى نمانده بود قلبش از تپش بازايستد...

عايشه آن لحظات جان كاه از عمر خود و عمر بشر را براى ما چنين روايت مى كند:

«... رفتم تا به چهره ى پيامبر بنگرم...

«ناگهان ديدم چشم پيامبر خيره شده است و چنين مى گويد:

«بلكه آن يار والاجاه از بهشت!...» اين واژه هاى پيامبر پاسخى بود به پرسشى كه از پس پرده ى ناشناخته ها از او پرسيده شده بود...

تنها گوش پيامبر آن پرسش را دريافت كرده بود، زيرا از ميان همه ى آفريدگان تنها به او براى ماندن يا رفتن، حق انتخاب داده بودند!...

چون گوش بانو عايشه اين واژه ها را شنيد گفت:

«سوگند به آن كه تو را به شايستگى برگزيد به تو حق انتخاب دادند و تو رفتن را برگزيدى!...» عايشه دانست كه آن پايان زندگى پيامبر است.

فاطمه نيز پيش از وى دانسته بود. او هنگامى دانسته بود كه پيامبر با او نجوا كرد و چشمان فاطمه از اندوه ابرى شد آنگاه ديرى نپاييد كه چهره اش از شادمانى تابناك شد.

مادر مومنان- عايشه- سخن خود را پايان مى دهد و مى گويد:

«پيامبر خدا بر روى سينه ى من جان به جان آفرين داد...» عايشه آخرين كسى بود كه پيش از رفتن پيامبر به سوى خدا از او سخن شنيد و او را ديد...

همه ى راويان بر اين باورند كه:

اين آخرين لحظه ى زندگى پيامبر بود...

از اين پس اگر عايشه از كردار و گفتار پيامبر- كه چراغ زندگانيش واپسين پرتوهاى خود را افشاند- سخن گويد، سخن وى سخن جدايى است. نقطه ى پايانى است كه پس از آن بيانى نيست!...

عايشه درباره ى دارايى پيامبر سخنى آورد كه راه گمان هرگونه دارايى را براى وى بست...

پيامبر چيزى بر جاى نگذاشت كه به ارث برده شود...

چون چيزى بر جاى نگذاشت، وصيت هم نكرد...

زيرا وصيت در دارايى است و بس... و حال آن كه دستان پيامبر از دارايى تهى بود!...

نه سيم بر جاى گذاشت و نه زر»...

هرچه داشت سالها يا ماه ها يا روزها پيش از درگذشت خود به پايان برد و بر گسترده ى بخشندگى پراكند... تا به جايى كه يك درهم در چنته ى او بر جاى نماند!...

آيا عايشه خود هنگامى كه درباره ى ميراث پيامبر از او پرسيدند نگفت:

«پيامبر خدا نه دينارى بر جاى گذاشت و نه درهمى...» عايشه اين سخن را به گونه ى قاطع بيان كرد نه به گونه ى ترديد و احتمال...

آيا پيامبر با همه ى هستى خود- آنگاه كه جانش به گلوگاه رسيده بود- به آن چند دينار كم ارزش نينديشيد؟ آيا بيش از يك بار فرمان نداد تا آنها را از ملكيت وى بيرون كنند و صدقه دهند تا او با دستانى پاك و تهى از هر گونه اندوخته و دارايى، پروردگارش را ديدار كند؟...

هنگامى كه اين دارايى اندك و ناچيز آن همه جان پيامبر را به رنج مى افكند تا از آنها رهايى يابد و خود را از چرك آنها شستشو دهد، بى گمان اگر دارايى فراوان در دست داشت از روى قياس، نسبت به اين چند سكه ى بى ارزش، شايسته تر بود كه بيشتر نگران رها شدن از آنها باشد...

سپس شايسته تر بود هر چيزى از آن دارايى ها را كه به اندازه ى يك درهم ارزش داشته باشد، صدقه دهد. اما همچنان كه از لفظ و معناى سخن عايشه برمى آيد پيامبر چيزى از خود برجاى نگذاشت كه بتوان نام دارايى بر آن نهاد...

درهم- بدان سان كه از سخن بانو عايشه درمى يابيم- بالاترين مرز ميراث پيامبر خدا نهاد...

درهم- بدان سان كه از سخن بانو عايشه درمى يابيم- بالاترين مرز ميراث پيامبر خدا بود...

بنابراين هر دارايى و اندوخته اى كه از پيامبر به ارزش يك درهم برسد، سزاوار است كه هنگام درگذشت پيامبر در چارچوب نيستى درآمده بر جاى نمانده باشد...

اگر كسى بيابيم كه بگويد:

سخن ب