الا درباره ى «نقدينگى» يا به گفته ى امروزيها درباره ى «دارايى هاى منقول» پيامبر رواست و درست درمى آيد...

آنگاه بپرسد:

درباره ى «دارايى هاى غيرمنقول» مانند زمينها و روستاها چه مى گوييد؟... و درباره ى «اموال زنده» مانند شتر و چارپا چه سخنى داريد؟...

در پاسخ به او مى گوييم:

همان سخنى كه درباره ى «دارايى هاى منقول» آورديم درباره ى همه ى اين دارايى ها نيز درست درمى آيد...

زيرا- همچنان كه گذشت- گفته اند: عمرو پسر حارث، برادر مادر مومنان- جويريه- گفت:

«پيامبر خدا به هنگام درگذشت خود نه درهمى بر جاى گذاشت نه دينارى نه برده اى نه كنيزى...» و ى افزود:

«و نه چيزى...» سپس چند چيز زير را مستثنى كرد و گفت:

«مگر ستور سپيد رنگ و جنگ افزار خود، و زمينى كه آن را صدقه گردانيد...» عمرو همه ى ماترك پيامبر را در مستثناى خود روشن ساخت بى آنكه در آن افزايش يا كاهشى باشد يا راهى براى تفسير و تاويل آن بازگذارد...

از بانو عايشه- همچنان كه گذشت- روايت شده است كه پيامبر نه شترى بر جاى گذاشت و نه گوسفندى...

بنابر سخن عمرو و عايشه هر گونه دارايى از منقول، غير منقول، زنده و هر آنچه نام دارايى بر آن نهاده مى شود، در هنگام مرگ نزد پيامبر وجود نداشته است، مگر زمين صدقه، ستور و نبردافزارش...

نتيجه ى سخنانى كه آورديم بيانگر اين است كه پيامبر- درود بر او- پيش از درگذشت خود همه ى بردگان و كنيزكانى را كه داشت آزاد كرد و همه ى ابزارها و كالاها و چارپايانى را كه نزد او بود صدقه داد...

با اين حال چيزهايى از ابزار شخصى پيامبر پس از وى بر جاى ماند كه كسى به آنها به ديده ى ميراث ننگريست و هيچ وارثى به آنها چشم ندوخت. به دست آوردن آنها تنها براى ارزش تاريخى و خجستگى و گراميداشت آنها بود...

از اين دست بود انگشترى او كه آن را در انگشت دست راست خود مى كرد...

اين انگشتر از نقره بود. نگين آن نيز از همان جنس بود...

جمله ى «محمد رسول الله» در سه سطر بر روى آن حك شده بود...

محمد... در سطر نخست...

رسول... در سطر دوم...

الله... در سطر سوم...

نگارش اين جمله وارونه بود تا پس از آن كه زير نامه ها نشان گذارد راست خوانده شود...

ابوبكر نيز همين انگشترى را به كار گرفت... و عمر نيز... و عثمان نيز، تا آنگاه كه از دست او در چاه اريس افتاد...

ديگر عصاى او بود، گويند: عصاى پيامبر با وى به خاك سپرده شد...

ديگر شمشير او بود. اين شمشير نزد على ماند، آنگاه به حسين پسر على رسيد تا هنگامى كه در سرزمين طف شهيد شد، آنگاه به پسرش زين العابدين رسيد...

ديگر رداى او بود كه ابوالعباس سر سلسله ى عباسيان آن را خريدارى كرد و پس از وى به دست جانشينانش رسيد. خليفه روز عيد آن را مى پوشيد و بر مردم بيرون مى آمد. اين ردا از سنگينى و شكوهى برخوردار بود كه دلها را به لرزه درمى آورد...

ديگر پاپوش او بود كه دست به دست شد تا به پادشاه بزرگوار موسى پسر پادشاه دادگر ابوبكر پسر ايوب رسيد. وى اين پاپوش را بسى گرامى مى داشت و آنگاه كه خانه ى نوين اشرفيه را در كنار دژ برپا كرد اين پاپوش را در يكى از گنجينه هاى آن نهاد كه تا به امروز همان جاست...

ديگر چارپايان او بود. در روايتها چيزى از مرگ آنها گفته نشده است مگر از ستور سفيدش. گويند: اين ستور هديه ى مقوقس فرمانرواى اسكندريه به پيامبر بود، چندان عمر كرد كه در روزگار خلافت على پسر ابوطالب به او سپرده شد و پس از على به دست عبدالله پسر جعفر افتاد. از سستى و ناتوانى به جايى رسيده بود كه جو را براى آن آرد و توده مى كردند تا بتواند از آن بخورد...

به جز اينهايى كه نام برديم چه چيزهايى را مى توان ارث پيامبر گفت؟...

صدقه ى مدينه را؟...

اين صدقه- همچنان كه مى دانيم- بازمانده ى زمين بنى نضير و بوستانهاى مخيريق يهودى بود...

بوستانها را پيامبر ويژه ى دخترش فاطمه وقف كرد. و بايد دانست كه صدقه تنها از درآمد مال است، و اصل مال نه بخشيده مى شود و نه به فروش مى رسد...

كشمكش بر سر بازمانده ى فى ء پيامبر از بنى نضير، ميان زهرا و ابوبكر پس از درگذشت پاره ى تن پيامبر آرام گرفت...

آنگاه كه على و عباس در فى ء بنى نضير به عنوان ارث پيامبر اختلاف نظر پيدا كردند، عمر از واگذار كردن آن فى ء به آنان خوددارى كرد...

در دو سال نخست خلافت خود آن را از دست ايشان گرفت...

سپس آن را به آنان واگذار كرد تا در آن بدانگونه كارسازى كنند كه پيامبر و خليفه ى اول و دوم كارسازى مى كردند...

از ظاهر اين گزارش برمى آيد كه عمر كار نظارت در فى ء بنى نضير را به على و عباس داد تا با هم در آن مباشرت و كارپردازى كنند نه جداگانه...

چنان مى نمايد كه عمر از بخش كردن كار نظارت ميان آن دو به صورت ظاهر خوددارى كرد تا از حديث ارث ندادن پيامبر فرمانبردارى كند و فى ء را به ماننده ى زمين ارث بخش نكند...

با اين كار عمر، صفحه ى ديگرى از صفحه هاى اختلاف و درگيرى نيز درنورديده شد...

پس از صدقه ى مدينه بايد پرسيد چه چيزى از خيبر ارث پيامبر بود؟...

همچنين چه چيزى از فدك؟...

عمر خيبر و فدك را گرفت...

انديشه ى او در اين باره همانند انديشه ى ابوبكر بود كه گفت:

«خيبر و فدك صدقه ى پيامبر خداست...

«اين دو حقوقى بود كه به او و جانشينانش مى رسيد...

«و كار آنها به دست كسى خواهد بود كه فرمانروايى مى يابد...» دانستيم كه چون خدا خيبر را براى پيامبر گشود، پيامبر آن را پنج بهره ساخت و بخش بخش كرد...

«شق» و «نطات» را بهره ى رزمندگان گردانيد...

«كتيبه» را خمس خدا، پيامبر، خويشاوندان، پدر مردگان، تهيدستان و ره گذران نيازمند ساخت...

به هر يك از همسرانش از خيبر هشتاد بار شتر خرما و بيست بار شتر جو بخشيد...

ما همه ى اينها را شنيديم و دانستيم...

همچنين شنيديم و دانستيم كه پيامبر به زنان مسلمانى كه با او در جنگ حضور داشتند كمى از فى ء خيبر بخشيد بى آنكه بهره اى از خود خيبر به آنان دهد...

سپس شنيديم و دانستيم كه عمر پس از درگذشت پيامبر، خيبر را بخش كرد. همسران پيامبر را حق انتخاب داد كه يا از آب و زمين خيبر براى آنان جدا كند يا همان بهره ى پيشين را به آنان واگذار كند... و برخى از آنان از اين حق انتخاب بهره مند شدند...

در اينجا راهى نيست كه بپرسيم چرا پيامبر به گروهى، بسيار و به گروهى، اندك بخشيد، و با چه سنجه اى و به چه اندازه اى بخشيد؟...

زيرا اين حق پيامبر بود كه در فى ء بنابر آيين خداوندى هر آنگونه كه بخواهد كار كند. آن آيينى كه مى فرمايد:

«آنچه پيامبر به شما داد بگيريد، و آنچه را از شما بازداشت از آن خوددارى كنيد...» اگر پيامبر ببخشد، بخشش كار اوست... و اگر بازدارد در كار او بازپرسى نتوان كرد...

مگر نه اين است درباره ى آن زنان مسلمانى كه در جنگ همراه پيامبر بودند گفته اند:

«بى آنكه بهره اى به آنان دهد» كمى از فى ء بنى نضير را- كه خدا به او واگذار كرده بود- به آنان بخشيد... و درباره ى همسران پيامبر نيز گفته اند:

بيست بار شتر جو و هشتاد بار شتر خرما از خيبر «به همسرانش مى بخشيد»...

عبارت بالا گوياى تكرار بخشش پيامبر به همسران خويش است...

ماضى استمرارى ا