ست كه تداوم را مى رساند...

كار عمر- كه خيبر را دوباره بخش كرد و براى برخى از همسران پيامبر كه خود ترجيح داده بودند همان چند بار خرما و جو را بر جاى گذاشت و براى برخى ديگر از زمين و آب خيبر جدا ساخت- پرسش زير را پيش مى آورد:

آيا عمر بدان روى كه همسران پيامبر از خيبر سهيم بودند به آنان سهم داد؟...

شايد!... اگرچه در اين باره سخنى روشن در دست نيست...

يا از روى گرامى داشت، به آنان چيزى بخشيد، كه در اين صورت نيز بايد پرسيد چرا اين گرامى داشت در حق زهرا روا نشد؟...

يا عمر براى آنان از باقيمانده ى سهم پيامبر بخش كرد؟...

اگر سخن اخير درست باشد، پس در اين صورت زنان پيامبر وارثان او مى باشند!... و عمر با اين كار خود حديث ارث ندادن پيامبر را زير پا نهاده است...

حذف سهم پيامبر را پس از درگذشت وى نپذيرفته است...

برخلاف روند تاريخ رفتار كرده است...

سخن عايشه را در پوششى از شبهه ها و گمانها فرو برده است. آن را در زمره ى سخنان ساختگى افكنده است...

زيرا از عايشه روايت است كه:

«همسران پيامبر پس از درگذشت وى خواستند عثمان را نزد ابوبكر فرستند و ارث خود را از وى درخواست كنند...

«عايشه به آنان گفت:

«آيا پيامبر خدا نگفته است:

«ما ارث نمى دهيم، آنچه بر جاى مى گذاريم صدقه است؟...» گوينده ى اين خبر گويد:

«اين عايشه خود يكى از زنان وارث پيامبر بود، اگر بتوانى ارثى براى پيامبر گمان كرد. وى اعتراف كرده است پيامبر خدا ماترك خود را صدقه گردانيد نه ميراث...» سپس مى افزايد:

«آشكار است كه ديگر همسران پيامبر با عايشه در اين روايت موافقت كرده اند و سخنى را كه عايشه براى آنان گفته بار ديگر به ياد آورده اند. زيرا سخن عايشه گوياى اين است كه حديث ارث ندادن پيامبر نزد آنان امرى بوده است آشكار و ثابت، و خدا آگاهتر است!...» البته اين گوينده سخن آخر خود را به منظور نتيجه گيرى شخصى آورده است و سخن وى يقينى و مسلم نيست...

به گفته ى وى عايشه حديث «ما ارث نمى دهيم» را به همسران پيامبر يادآورى كرد و همسران پيامبر كه آن حديث را فراموش كرده بودند دوباره به ياد آوردند...

بايد گفت انسان به كسى نياز ندارد تا چيزى را به ياد او آورد كه آن چيز از ويژه ترين چيزهاى زندگى اوست و شايسته ترين چيزى است كه بايد بدان توجه داشته باشد، زيرا آن چيز به زندگى روزانه ى وى بستگى دارد...

آن چيز دارايى اوست...

اندوخته ى زندگى و روزى اوست...

اگر انسان چنين چيزى را فراموش كند، يا به سبب آن است كه آن چيز ارزشى ندارد چنان كه گويى ديگر سودى از آن نمى رسد يا ديرى نخواهد پاييد كه سودش را از دست دهد...

يا به سبب آن است كه روزگارى بر آن گذشته و آن را به دست فراموشى سپرده است...

يا به سبب آن است كه ارزش خود را از دست داده و در خور يادآورى نيست...

حال اگر انگيزه ى فراموش كردن حديث پيامبر از جنبه ى مادى آن اين چنين باشد پس درباره ى از دست دادن ارزش معنوى آن حديث چه سخنى براى گفتن هست؟ حديثى كه بهترين اندوخته از آموزشهاى پيامبر خداست. خشتى است در ساختمان سربرافراشته ى آيين خدا. شايسته ترين چيزى است كه همسران پيامبر بايد آن را به خاطر بسپرند زيرا حديثى است ويژه ى آنان؟...

ليكن آنان- همچنان كه از سخن عايشه برمى آيد- آن را از ياد برده بودند...

از دست آنان در چاه فراموشى افتاده بود!...

فراموشى زنان پيامبر هر انگيزه اى كه داشته باشد دليلى است آشكار بر اين كه حديث «ما ارث نمى دهيم» در روزگارانى بس گذشته از لبان پيامبر خدا بيرون آمده و ابوبكر آن را شنيده است. روزگارانى ديرين كه از باد بردنش را ممكن ساخته است. ميان اين حديث تا هنگام درگذشت پيامبر ماه ها و روزها فاصله نشده بلكه سالها فاصله افتاده است...

شگفت اين است كه چگونه امكان دارد همه ى زنان پيامبر- مگر يكى- اين حديث را از ياد برده باشند!..

پيش از اين دانستيم پيامبر با پانزده زن ازدواج كرد...

با سيزده تن از آنان همبستر شد...

يازده تن از آنان را با هم در يك خانه گرد آورد... و نُه تن از آنان به هنگام درگذشت وى حضور داشتند...

پس آيا آسان مى نمايد كه هشت همسر از آن نه همسر حديث پيامبر را فراموش كنند؟ همسرانى كه تنها همت آنان اين بود كه با پيامبر ازدواج كنند تا هر واژه اى را كه بر زبان مى راند و هر كارى را كه انجام مى دهد از او فراگيرند، زيرا آنان شايسته ترين مردم براى شنيدن گفتار وى و پيروى كردن از رفتار او بودند؟...

آيا بايد گفت اين تنها يك تصادف است كه همسران پيامبر اين حديث را درست در همان هنگامى فراموش كنند كه فاطمه در آن هنگام از گفتگو و كشمكش درباره ى اين حديث و از پيروى كردن آنچه در آن آمده سرباز مى زند؟...

اگر اين چنين پيش آمده باشد به راستى كه تصادفى است نزديك به خيال و همانند به محال!...

با توجه به اين كه فراموشى همسران پيامبر و سرباز زدن فاطمه با هم همراه شده است، ناگزير اين گمان در ذهن در مى آيد كه شايد حديث پيامبر، درباره خوددارى كردن وى از ارث دادن آمده است نه درباره ى بازداشتن و جلوگيرى كردن از ارث دادن...

ارث دادن امرى است كه همانند ديگر امرها عمرى دراز دارد... و از آنجا كه «بازداشتن» روى دادن امرى است ناشى از به حركت درآمدن نيرويى بيرون از چارچوب خود آن امر، آن نيرو ميان تو و آن امر حايل مى شود و توان رسيدن به آن را از تو مى گيرد...

بنابراين آن امر در دسترس تست ليكن تو نمى توانى به سوى آن دست دراز كنى...

درست بدان سان كه پزشك تو را از راه رفتن بازمى دارد در حالى كه تو همچنان پاهايت را با خود همراه دارى... و نيز بدان سان كه ابرها انبوه مى شود و تو را از ديدن آسمان صاف بازمى دارد در حالى كه آسمان صاف همچنان موجود است!...

اما «خوددارى» روى دادن امرى است ناشى از نيرويى ذاتى در ميان خود آن امر و از درون خود آن امر، آن نيرو تو را از آن امر باز مى دارد و رسيدنش را به تو ناممكن مى سازد...

زيرا آن امر از چارچوب امكان پذير بودن بيرون و در چارچوب امكان ناپذير بودن درمى آيد...

در گذشته درمى آيد نه در حال...

نابود است يا نابود را مى ماند...

از اينجاست كه ما در رابطه با حديث «ما ارث نمى دهيم آنچه بر جاى مى گذاريم صدقه است» در برابر دو راه درمى آييم:

يك راه اين است كه بگويم پيامبر به بازداشتن ارث خود از وارثانش حكم كرده است. اين بازداشتن از هنگام حكم كردن وى تا هنگام مرگش در ارث وى قابل اجراست و از آن پس نيز همواره از نيروى استمرار و تداوم برخوردار خواهد بود...

اگرچه نمى دانيم آن بازداشتن كى، كجا و به چه مناسبتى واقع شده است، اما بى گمان آزاديم كه بدانيم آن بازداشتن ناگزير در حضور ابوبكر واقع شده و پيامبر در قيد حيات بوده است...

گواه راستين اين گفتار اين كه ابوبكر در هنگام روايت حديث گفت:

از پيامبر خدا شنيدم كه مى گويد... و نگفت:

همانا از پيامبر خدا شنيدم كه گفت...

با اين سخن روشن مى شود: خليفه ى نخست حديث را در روزگارى گذشته از پيامبر شنيده است.

ديگر اين كه حكم بازداشتن ارث پيامبر را از وارثانش، از زبان بازدارنده ى آن كه خود پيامبر ب