وده است دريافت كرده نه از زبان كسى غير از او...

سه ديگر اين كه حكم بازداشتن ارث، بر چيزى واقع شده كه ملكى بوده است موجود و مشمول قوانين ارث و ميراث...

چهارم اين كه وجود آن ملك از دست پيامبر بيرون رفته يا حداقل اين ويژگى را كه بتوان آن را به ديگرى ارث داد، از دست داده است. زيرا از هنگامى كه پيامبر اين حديث را بر زبان رانده و ما آن را از وى شنيده ايم، ماترك وى از ظرف «ملكيت» كه ارث دادن در آن جايز است- به ظرف «صدقه» انتقال يافته است...

پنجم بر اين كه حالت حكم و فرمان اين حديث در همه ى نسلها و سالها ادامه دارد. پندارى از اين پس ارثى ناشناخته پيدا مى آيد كه از قيد قوانين ارث آزاد است...

زيرا اين بازداشتن به برهه ى زمانى محدودى وابسته نيست...

ليكن هميشگى است...

آيينى است استوار و پيوسته...

اين يك راه... را ه ديگر اين است كه بگوييم حديث پيامبر در ساختار گزارش گونه ى خود بيانگر اين است كه چيزى براى پيامبر وجود نداشته تا آن را به ارث دهد...

يا اين كه بگوييم برخى از پيامبر پرسيده اند ماترك را او چگونه بايد مصرف كنند، وى براى آنان آشكار ساخته، گفته است:«ما تركناه صدقه: آنچه بر جاى مى گذاريم صدقه است»...

ما از باور كسانى پيروى نمى كنيم كه گويند حرف «ما» در حديث بالا حرف نفى است و حديث پيامبر بدين معنى است كه «ما صدقه اى بر جاى نگذاشتيم» زيرا با اين معنى هر ماتركى منحصرا بايد ارث باشد و زير قانون ارث درآيد...

ما بر اين باوريم كه «ما» اسم موصول و به معنى «الذى: آنچه» است تا با روند كلى عبارت حديث و محتواى آن سازگار و درخور باشد...

با اين باور، ساختار حديث پيامبر مفيد معنى گذشته است. از امرى به ما خبر مى دهد كه درگذشته رخ داده، به ثبوت رسيده است...

ديگر اين كه نماى ساختار اين حديث دور مى نمايد كه دربردارنده ى معنى بازداشتن از ارث باشد بلكه نزديك مى نمايد كه دربردارنده ى معنى خوددارى كردن از ارث گذاشتن باشد...

اين بود آنچه مى توانستيم از ساختمان واژگانى و معنايى حديث پيامبر بيان كنيم...

اگر براى تاييد سخن بالا به آوردن دليلى ناگزير باشيم، سخن عايشه، سخن عمرو برادر جويريه و سخن همه ى آن كسان ديگر براى ما بس كه گفتند پيامبر در هنگام درگذشت خود مالك هيچگونه مال نبود و هيچ دارايى نزد خود نداشت...

همچنين براى ما بس كه صفحات تاريخ نيز ما را در اين باور كه پيامبر ارثى بر جاى نگذاشت يارى مى دهد. ما در آن صفحات مى خوانيم پيامبر خدا در زندگى خود همه ى داراييش را صدقه گردانيد... و پيامبر- به طور قطع و يقين- ارثى برجاى نگذاشت تا به ارث برده شود...

پس چگونه مى شود فدك را به هنگام مرگ در دست او بيابيم؟...

سپس چگونه مى شود فدك را ماتركى بيابيم كه از واگذاريش به فاطمه با حكم حديث «ما ارث نمى دهيم» جلوگيرى شود، همچنان كه از واگذاريش به وى به عنوان بخششى از سوى پيامبر نيز با اين حجت جلوگيرى شد كه بينه فاطمه باطل است چون شمار گواهان وى به حد نصاب نمى رسد؟... بخش يازدهم

آيا نبوت ميراث است؟...

پيامبر- نورش پيشاپيش رويش- از اين جهان رخت بربست...

نورش كردارش بود...

اما دستش از دارايى و كالا تهى...

پس از خود اندوخته و دارايى بر جاى نگذاشت...

نه دارايى منقول...

نه دارايى زنده از ستور و چارپا...

نه دارايى غيرمنقول از زمين و خانه و روستا...

آيا پيامبر آرزوى ويژه اى در سر داشت؟...

يا به خواسته هاى اين جهانى چشم داشت؟...

بلكه پيامبر، جهان را چنان مى ديد كه زودگذر است و ناپايدار...

خانه ى فريب است...

زيورى است ناسره و ناماندگار...

آنچه در آن است ناچيزتر است از ذره هاى پراكنده در هوا...

كالايى است نيستى پذير...

سودايى است زيانبار...

پيش كشى است آماده كه نيكوكار و تبهكار از آن مى خورند... و به زودى نابود و ذوب مى شود...

به سان دانه اى نمك كه در دريايى پرچوش و خروش افتد و ذوب شود...

يا به ماننده ى چراغى كه روغنش خشك شود و روشنايى آن در تاريكى ها ناپديد شود...

يا خواب خوش زودگذرى است كه با بيدار شدن نابود شود...

كسى رستگارى يافت كه در جهان خود دو وعده گرسنه و يك وعده سير زيست...

آنگاه از اين جهان به سوى جاودانگى روى آورد...

جانش خشنود و خرسند...

نهانش پاك به سان قطره ى شبنم...

دلش روشن به ماننده ى دانه اى مرواريد...

پيشانيش درخشان به روشنى سپيده دم...

دستش از آلودگى كالاى جهان پاك... و هستى او يكسره از آن خدا...

محمد به سوى پروردگارش رفت درست به مانند روزى كه به دنيا آمد...

اندك مايه اى از كالاى جهان پس از خود نگذاشت...

«ارثى» بر جاى نگذاشت...

«وصيتى» از خود نگذاشت...

«صدقه اى» نگذاشت مگر صدقه ى مدينه كه دانستيم پيامبر خود آن را به روشنى بيان كرد و روايتهايى همداستان در تاييد آن در دست است...

پس فدك زير كدام حكم درمى آيد، فدكى كه درهاى همه ى اين سه گونه انتقال دارايى- ارث، وصيت و صدقه- پيش روى آن بسته شده است؟...

فشرده ى اختلاف در كار فدك ميان دو گروهى كه بر سر آن درگير شدند، اين بود كه فدك بر سر دو راه قرار گرفت كه آن دو راه به هم رسيدند و يكى شدند آنگاه از هم جدا شدند و دور گشتند...

اما يكى شدن آنها اين بود كه فدك ملك ويژه ى پيامبر خدا بود...

به فرمان خدا به او واگذار شد... تا هرچه خواهد در آن انجام شد...

اما جدا شدن آنها اين بود كه فدك از ديد نخستين گروه، از دست پيامبر خدا- پيش از درگذشت وى در روزگارى دراز يا كوتاه- به دست دخترش انتقال يافت...

بنابراين فدك در حكم هيچ يك از سه گونه انتقال دارايى درنمى آيد...

بلكه فدك ملك ويژه ى فاطمه است و حكمى ويژه دارد!...

ليكن فدك در ديد دومين گروه همچنان تا روزگار درگذشت پيامبر در دست وى ماند...

از همين روى فدك جزو ماترك پيامبر درآمد...

ارثى شد تا ميان مستحقانش بخش شود...

سپس در آن تجديدنظر شد تا در روند منطق حديث «ما ارث نمى دهيم» انتقال آن به عنوان ارث بازداشته شود و جزو اموال عمومى درآيد...

آرى اين چنين اختلاف اوج گرفت... و گفتگويى دراز و پيوسته ميان دو گروه درگير درباره ى فدك برپا شد... و كشمكشى دور و دراز...

گويند:

به دور از ستيزه جويى...

به دور از روزگار داستان فدك...

به دور از هر گونه بدگمانى درباره ى فدك...

آنچه در ذهن مسلمانان ثقه در كار فدك سنگينى كرده بود توانست در يك سخن، فشرده شود. سخنى كه آن را پس از هشتاد سال درگيرى و كشمكش، دادگرى از دادگران بر زبان راند. او هنگامى سخن خود را گفت كه فدك را در دست داشت و با اختيار خود از آن دست برداشت. الهام درونش او را به اين كار واداشت...

آن دادگر عمر پسر عبدالعزيز بود...

گفته اند وى در آغاز خلافت خود گفت:

«به راستى فدك از چيزهايى بود كه خدا آن را به پيامبرش واگذار كرد و مسلمانان در آن نه اسب تاختند و نه شتر دوانيدند...

«فاطمه آن را از پيامبر درخواست كرد، پيامبر گفت:

«تو را نرسد كه آن را از من بخواهى و مرا نرسد كه آن را به تو ببخشم...» «پيامبر درآمد فدك را براى رهگذران مستمند نهاد...

«آنگاه ابوبكر، عمر، عثمان و على پى درپى خلافت يافتند و فدك را در همان راهى به كار بردند ك