ه پيامبر به كار مى برد...

«از آن پس معاويه فرمانروايى يافت. وى آن را تيول مروان پسر حكم گردانيد...

«مروان آن را به پدرم و به عبدالملك بخشيد...

«از آن پس فدك از آن من، وليد و سليمان شد...

«من همه ى آن را از آنان براى خود درخواست كردم...

«هيچ يك از دارايى هاى خود را به اندازه ى آن دوست نداشتم...

«اكنون گواه باشيد كه آن را به همان راهى برگردانيدم كه بود...» آيا عمر پسر عبدالعزيز آن را برگردانيد تا- همچنان كه از مفهوم اين گزارش برمى آيد- تنها در راه رهگذران مستمند به كار رود؟...

اين باور با سخن ابوبكر تناقض دارد- سخنى كه ابوبكر گفت و عمر و پسر عوف او را تصديق كردند- ابوبكر گفت: پيامبر خدا روزى خانواده ى خود را از فدك برمى داشت و بازمانده ى آن را بخش مى كرد، پاره اى از آن را نيز در راه خدا به كار مى برد...

به گمان برتر عمر پسر عبدالعزيز فدك را به فرزندان فاطمه برگردانيد، زيرا او فدك را حق فاطمه و بخششى از سوى پيامبر به وى مى دانست. روايتهاى بسيارى از عمر پسر عبدالعزيز و مامون پسر رشيد در دست است كه اين گفتار را تاييد مى كند...

با اين همه نامناسب نمى باشد كه فدك در ملكيت فاطمه باشد اما پيامبر از درآمد آن خرج كند، بدان سان كه گويى همچنان فدك در دست خود پيامبر است و هنوز آن را به فاطمه واگذار نكرده است...

كسانى كه بخشيدن فدك را به فاطمه نپذيرفتند، آن را از جهت شكل ظاهرى نپذيرفتند نه از جهت ذاتى، زيرا مى گفتند بينه ى فاطمه براى مالك شدن فدك نيازمند آن است كه گواهانش براى گواهى دادن به حد نصاب برسند...

پس در كار بخشش چيزى مخالف عرف معمول پيش نيامد...

محمد به دوستش ابوبكر زمينى بخشيد، هيچ نگاه اعتراض آميزى بدين بخشش افكنده نشد...

آنگاه ابوبكر اين زمين را به دختر گراميش- عايشه- بخشيد. اين زمين اندى سال در دست عايشه ماند بى آنكه پرسش پرسنده اى پيرامون آن هنگامه برپا سازد يا كسى را بيابيم كه از ابوبكر يا دخترش براى اثبات مالكيت آنان بر آن زمين با گواهى دادن گواهان بينه بخواهد، خواه گواهان آنان به حد نصاب برسند خواه نرسند!...

چنان مى نمايد كه اين رويداد تا اندازه اى از سختگيرى مخالفان حق فاطمه در فدك كاسته است تا به جايى كه برخى از راويان از درگيرى و كشمكش خود كاستند و به ميانه روى گرايش يافتند!...

در نمود و نهاد داستان فدك با چشم مهربانى و نرمى نگريستند. از زياده روى روى گردانيدند. گويى در نفى و اثبات اين رويداد ميانه روى را برگزيدند!...

در يكى از گفتگوهاى درازى كه ميان ابوبكر و فاطمه درمى گيرد، فاطمه را مى بينيم كه حق خود را از ارث پدرش پيش مى كشد. ابوبكر به او مى گويد:

«پيامبر خدا فرمود:

«ما گروه پيامبران ارث نمى دهيم، آنچه بر جاى مى گذاريم صدقه است...» فاطمه براى او با سخن خدا حجت مى آورد و مى گويد:

«سليمان از داود ارث برد...» و نيز با آيه هايى از سخن خداى پاك دليل مى آورد كه زكريا در آنها پروردگار خود را فرامى خواند و مى گويد:

(... براى من از نزد خود وليى بفرست تا از من و از آل يعقوب ميراث برد...) ( مريم، 5- 6).

همين روايت پاسخ ابوبكر را نيز براى ما بازگو مى كند. ابوبكرى كه به سان ابرى از باران مهر و نرم خويى پاسخ مى دهد، پاسخى كه به تصوير كشيدنش با قلم مخالفان غيرمنتظره مى نمايد!...

خليفه ى پير مى گويد:

«اى دختر پيامبر خدا...

«شما عين حجت و زبان رسالت پيامبرى...

«من توان پاسخگويى به تو را ندارم...

«و از سخن درستى كه گفتى سرباز نمى زنم...

«ليكن اين ابوالحسن است ميان من و تو. اوست كه مرا از چيزى كه از دست داده بودم خبر داد و اوست كه مرا به آنچه گرفتم و آنچه رها كردم آگاه كرد...» اين گزارش با ساختارى كه گوينده اش از زبان ابوبكر بازگو كرد، به نرم گويى و فروتنى نزديكتر است تا به روبرو شدن با حقيقتى كه انسان بتواند- با در دست داشتن گزارشهاى موجود- آن را باور كند- سپس را وى در اينجا از گفتن حقيقت با تيزهوشى و حسن سياست خوددارى ورزيد، نرم گويى را بر درشت گويى، نرمى و سازش را بر درشتى قاطعيت و انكار برترى داد...

آيا خبرى به دست ما رسيده است كه ابوبكر حديث ارث ندادن پيامبر را از على آموخته باشد؟...

يا در انديشه ى اكثر قريب به اتفاق مردم شايع و مشهور است كه ابوبكر خود آن حديث را از پيامبر خدا شنيد، آنگاه آن را روايت كرد. ياران پيامبر نيز آن حديث را از او فراگرفتند و بارها بازگو كردند؟...

گفتگويى ديگر نيز مطرح است كه پيرامون همين موضوع درور مى زند.

ابوبكر گويد:

«اى دختر پيامبر خدا...

«به خدا سوگند پدرت نه دينارى ارث گذاشت نه درهمى... وى فرمود: پيامبران ارث نمى دهند...» فاطمه گفت:

«پيامبر خدا فدك را به من بخشيد...» ابوبكر گفت:

«چه كسى در اين باره براى تو گواهى مى دهد؟...» على آمد و گواهى داد...

ام ايمن نيز آمد و گواهى داد...

سپس عمر پسر خطاب و عبدالرحمن پسر عوف گواهى دادند كه پيامبر درآمد فدك را بخش مى كرد...

دراين هنگام ابوبكر گفت:

«اى دختر پيامبر راست گفتى...

«على نيز راست گفت...

«عمر نيز راست گفت...

«عبدالرحمن نيز راست گفت...

«آنچه حق پدرت بود براى تو نيز برجاست!...

«پيامبر خدا روزى شما را از درآمد فدك مى گرفت و بازمانده ى آن را بخش مى كرد و پاره اى از آن را در راه خدا به كار مى برد...» ابوبكر از فاطمه پرسيد:

«با فدك چه خواهى كرد؟...» پاسخ داد:

«با آن همان كارى را مى كنم كه پدرم مى كرد...» ابوبكر گفت:

«خدا را براى تو گواه مى گيرم كه من نيز در فدك همان كارى را انجام دهم كه پدرت انجام مى داد...» فاطمه ابوبكر را سوگند داد و گفت:

«خدا را كه چنين كارى خواهى كرد؟...» ابوبكر سوگند ياد كرد و گفت:

«به خدا سوگند چنين خواهم كرد!...» فاطمه گفت:

«خدايا گواه باش»...» ابوبكر از دستاوردهاى كشاورزى فدك مى گرفت و به خاندان پيامبر چندان مى داد كه براى آنان بسنده باشد و بازمانده ى آن را بخش مى كرد...

عمر نيز چنين كرد عثمان نيز چنين كرد على نيز چنين كرد...

نگاه خواننده در اين گفتگو به اين نكته مى افتد كه ابوبكر همه ى كسانى را كه به سود يا زيان فاطمه گواهى دادند علنا تصديق كرد...

مگر ام ايمن را!.... كه از او صرف نظر كرد...

از اشاره كردن به نام او اهمال ورزيد. نه او را تصديق كرد نه تكذيب...

از اين گزارش چنين آشكار مى شود كه گوينده اش از جمله كسانى است كه گواهى اين بانوى بافضيلت را به دو دليل باطل مى داند: يك بار به دليل اين كه زن است. بار ديگر به دليل اين كه گنگلاج است و به خوبى سخن نمى گويد!...

سخن درباره ى فدك تا دورترين مرزهاى خود پخش شد. گفتگو و جدال درباره ى آن به اوج سرسختى و ستيزه جويى رسيد تا به جايى كه براى منتقد پژوهشگر روشن شد هدف از آن همه سرسختى اثبات يا نفى بخشيدن فدك به فاطمه نبود. آن سرسختى ها و جدالها به ماننده ى بحثهاى علمى و مناظره هاى ادبى نبود كه غايت مطلوب آنها نمايان ساختن زبردستى هر دو گروه مخالف، درآوردن دليلها و حجتها باشد، دليلهايى كه با آنها همانند سواران جنگاور بر يكديگر يورش برند و هر يك بخواهد برطرف مقابل خود با منطق، پي