روزى يابد، اگرچه ممكن است هيچ يك از آن دو گروه با دليلهاى خود به منزلگاه حق و نتيجه ى نهايى نرسد...

مبالغه اى نيست اگر بگوييم نمايانترين بخش از اين حديث- كه جدال در آن گسترش يافت- همان نفى كردن ارث پيامبران بود...

انديشمندان در اين بخش از حديث پيامبر بسيار تاويل و تفسير كردند تا به جايى كه مى بينيم به طور قطع و حتم حكم كردند كه پيامبران خدا دست فرزندان خود را از ارث بردن دارايى و كالاى اين جهانى خويش بستند.

آنان به چيزى دست آويختند كه ضرورى نمى نمود. آنان در تفسير خود به راه دور رفتند و گفتند: پيامبر- هر پيامبرى- چيزى ارث نمى گذارد مگر نبوت، حكمت و علم لدنى را....

بنابراين در اينجا واگذارى ارث از پدر به پسر، واگذارى و انتقالى است روحانى كه محور آن دين است، نه انتقالى مادى كه محور آن دارايى است...

البته ساختمان «حديث» پيامبر بيانگر چيز ديگرى نيز هست...

گوياى اين است كه اگر چه حديث پيامبر ارث دادن كالا و دارايى اين جهانى را از پيامبران به وارثان خود نفى مى كند اما به نبوت همانند ميراث اشاره نمى كند...

به گمان ما همه ى تفسيرها و تاويلهايى كه درباره ى اين موضوع آمد، در روزگار اختلاف ورزيدن بر سر بخشيدن فدك به فاطمه نبود بلكه در روزگارى پس از آن پيش آمد و اين سخنان با حديث «پيامبران ارث نمى دهند» هم زمان مطرح نشد...

آيا ما كسى را- از ميان محدثان پيشين و ياران پيامبر خدا- مى شناسيم كه نبوت را ارث بداند و- با اين باور- آن را از گونه ى ارثهاى مادى بيرون و جدا نساخته باشد، ارثهاى ماديى كه به صورت بهره هايى شناخته شده ميان وارثان به حسب درجه ى خويشاوندى نسبى و سببى بخش مى شود و به هر يك از آنان بهره اى حساب شده مى رسد؟...

ابوبكر خود همان كسى است كه حديث «ما گروه هاى پيامبران ارث نمى دهيم» را براى ما نقل كرد اما سخنى از مادى بودن ارث نبوت نگفت...

نبوت گزينش است... اگر پاره اى از دانش اكتسابى باشد پاره اى ديگرش نورى است كه خدا آن را در دل كسى كه بخواهد مى افكند... و نبوت آن نور است...

خدا كسى را كه بخواهد از ميان بندگانش براى پيامبرى برمى گزيند... و ى با نيروى خداونديش برمى گزيند...

نه از روى جاه و بلند پايگاهى بندگانش...

نه از روى وابستگى هاى نژادى و ارزشهاى تبارى... و نه با سنجه هاى توانگرى و دارايى...

آنگاه خداى پاك بنده ى برگزيده ى خود را با بهترين روش آموزش و پرورش مى دهد...

از دانش خود به او مى دهد. چيزى به او مى آموزد كه نمى داند...

با ارزشهاى والا و برتر خود او را آمادگى مى دهد و شايسته مى سازد...

چون بنده ى شايسته نيروى رسانيدن فرمان و پيام خدا را پيدا كند او را برمى گزيند تا دعوتش را گسترش دهد. بنده ى برگزيده با دعوت خدا روان مى شود، مژده مى رساند و بيم مى دهد تا راهنمايى را به مردم ارزانى كند و روشنايى را بر آنان برافشاند...

هر انسانى كه مالى در دست دارد مالكيت وى به او حق كارسازى و تصرف را در آن مال مى دهد. او مى تواند از مال خود ببخشد، خرج كند، صدقه پردازد، تيول دهد و در هر راهى كه خرسند است پرداخت نمايد...

پس آيا كسى كه به پيامبرى مى رسد و پيامبرى از ميان قومش تنها ويژه ى او مى شود، مى تواند در آن همانند يك مال تصرف و كارسازى كند؟...

بى چون و چرا هرگز!...

زيرا پيامبرى فرمان خداست... و هر آن چيزى كه فرمان خدا باشد فرمانى جز فرمان خدا در آن روا نيست... و پيامبر هر كه باشد باز بشر است...

از همين روى پيامبر نيز از تاثير برخى احساسات روان انسانى و گرايشهاى سرشت بشرى در امان نيست. اگرچه پرورش پيامبرى اين احساسات و گرايشها را آرام و آراسته مى سازد اما ريشه كن نمى كند... و گرنه چرا مهر و عاطفه ى پيامبر او را به يكى از فرزندانش گرايش مى دهد تا به جايى كه او را بر ديگر فرزندانش برترى مى دهد؟...

گويى كه دوست دارد به او ارث دهد!...

اما اين خواسته از كجا براى او دست مى دهد!...

يا گويى دوست دارد او را در كار پيامبرى خود شركت دهد!...

آرى موسى همين درخواست را از پروردگارش داشت. چون خدا به موسى فرمود:

(به سوى فرعون برو، به راستى كه او سركشى كرد.

موسى گفت: پروردگارا سينه ى مرا گشاده گردان. و كار را برايم آسان كن. و بستگى را از زبانم بگشا تا گفتار مرا بفهمند. و براى من وزيرى از خانواده ام بگردان.

هارون برادرم را.

پشت مرا با او سخت فرما. و او را در كارم شريك كن...) (طه، 24- 32).

عاطفه در ساختن زندگى انسان نقشى انكارناپذير دارد...

همچنين در گرايش بخشيدن به روش و منش انسان و اطرافيانش- كه نشانه هايى از عاطفه ى وى به آنان مى رسد- نقشى انكارناپذير دارد، خواه آن اطرافيان به انسان نزديك باشند خواه دور...

ما از نمونه هايى چند آگاهى داريم كه پيامبران از گرايشهاى عاطفى و خواسته هاى نفسانى خود اثر پذيرفته در برابر آنها توان پايدارى نداشته اند... و نكوهشى در اين راه بر آنان نيست چون از سرشتهايى پاك برخوردار بودند و اين از ويژگى هاى سرشت و آفرينش روانهاست...

آيا به پيامبر خدا- يعقوب- نمى نگرى كه پسرش يوسف را از برادران وى بيشتر دوست داشت. برادران يوسف بر وى رشك مى ورزند تا به جايى كه براى او نيرنگ مى سازند، به كشتنش مى كوشند. مى خواهند تا تنها ده قبيله- به تعداد خودشان، منهاى يوسف و برادرش- پا بر گستره ى زندگى گذراند!...

آيا به مهتر فرستادگان و مردمان- محمد- نمى نگرى كه شبهاى خود را ميان همسرانشان دادگرانه بخش مى كند، اما نمى تواند عاطفه و مهر خود را ميان آنان به طور يكسان بخش كند، بلكه يكى از آنان را بر ديگرانشان برترى مى دهد زيرا قلبش در دست خودش نيست بلكه در دست خداست كه دگرگون كننده ى دلهاست؟...

بيشتر گفتگوهايى كه ميان اهل تاويل و تفسير در اين باره در مى گيرد به ياوه درايى و بيهوده گويى نزديك است. آنها را نوشته هايى مى يابيم تهى از هر چيز مگر چندين قطره ى مركب كه در پى هم آمده اند تا لفظها و عبارتهايى را تشكيل دهد بى آنكه انديشه اى را گسترش بخشند يا جايگاهى از خرد خردمندى را پر كنند، زيرا همه ى آنان سخنان ميان تهى و بى ارزشمند و از هرگونه مضمون و معنا بى بهره!...

بيا و بنگر چگونه برخى از آن تفسير پردازان در ارث دادن پيامبران بر راهى گام نهاده اند كه آنان را تا دورترين مرزهاى سردرگمى پيش برده است...

به گمان آنان دعاى زكريا دليلى است رسا بر ارث دادن پيامبرى...

آنان در گمان خود براى ارث دادن پيامبرى به آن آيه هاى قرآن استناد كرده اند كه زكريا پروردگارش را پنهانى ندا داد...

گفت:

(پروردگارا به راستى كه استخوانم سست شد و سرم از پيرى افروخت، و به خواندن تو پروردگارا بى سعادت نبوده ام.

به راستى كه من از عم زادگانم پس از خود ترسيدم و همسرم نازاست پس به من از نرد خود وليى ببخش تا از من و فرزندان يعقوب ميراث برد...) (مريم، 4- 6).

خدا دعاى او را مستجاب كرد و فرمود:

(اى زكريا ما تو را به پسرى مژده مى دهيم كه نامش يحيى است. براى او پيش از اين همنامى نگردانيديم...) (مريم، 7).

زكريا درودگر تهيدستى بود كه به زور و رنج روان روزى خود را به دست مى آورد