. او چه ارثى داشت تا براى پسرش- كه روزى او را خدا مى داد- برجاى گذارد؟...

زكريا چيزى جز پيامبرى نداشت. از هر گونه دارايى كه بتواند به ارث گذارد تهيدست بود!...

دليل راستين باور آن مفسران در اين باره اين بود كه خدا درخواست زكريا را برآورده ساخت و خواسته ى او را داد!...

به گمان آنان دليلى قاطعتر و برتر از اين براى ارث دادن پيامبرى يافت نمى شود!...

همچنين بيا و بنگر چگونه مى گويند: خوددارى كردن پيامبران از ارث دادن چيزى به جز پيامبريشان، اين معنى را مى رساند كه زمينه ى ارث بردن پيامبرى براى همه ى فرزندان پيامبر گسترش مى يابد و مى توانند پيامبرى را از او ارث برند!...

به مقتضاى اين گفتار همه ى فرزندان آدم پيامبرند!... و همه ى فرزندان پيامبر خدا!...

اين گفتار بارى است بر دوش حديث پيامبر كه بيش از توان آن است...

نتيجه گيريى است بيرون از انديشه...

بازيى است با زبان جدل...

شكاف انداختن است در شعور...

اگر جايز باشد فرزند پيامبرى چيزى از دانش پدرش را به دست آورد، كار يادگيرى وى به كسب دانش برمى گردد و از گونه ى علم اكتسابى است...

با اين همه انكار نمى كنيم كه خداوند گاهى دانشى در سينه ى يكى از بندگانش مى نهد كه برخى ديگر از پيامبرانش از آن آگاهى ندارند، و اين ناآگاهى زيانى در پيامبرى آن پيامبر پيش نمى آورد و از توانايى ها و شايستگى هاى او در كارى كخه براى آن برگزيده شده است نمى كاهد...

زيرا پاره اى از دانش اكتسابى است... و پاره اى از آن را خدا در دل يكى از بندگان شايسته ى خود مى افكند...

از اين دست دانش كه بدان اشاره كرديم داستان موسى و خدمتكار اوست كه قرآن آن را آورده است:

چون موسى و خدمتكارش روانه شدند...

(بنده اى از بندگان ما را يافتند كه به او رحمتى از نزد خود داديم و او را دانشى از نزد خود آموختيم.

موسى به او گفت:

آيا تو را دنبال كنم تا اين كه به من از آنچه آموختى دانشى بياموزى؟ گفت:

به راستى كه تو هرگز نمى توانى با من شكيب داشته باشى.

چگونه بر آنچه بدان با آگاهى راه نبرده اى شكيبايى مى ورزى.

موسى گفت:

اگر خدا بخواهد به زودى مرا شكيبا خواهى يافت و در كارى براى تو نافرمانى نخواهم كرد.

گفت:

اگر مرا دنبال كنى مرا از چيزى مپرس تا خود براى تو از آن سخن گوييم...) (كهف، 65- 70).

آن دو رفتند...

ليكن همراهى آنان به درازا نكشيد...

موسى از دريافت كارهاى آن بنده ى خدا ناتوان شد و نتوانست از وى پرسش نكند...

آن بنده ى شايسته ى از اصرارورزى موسى در پرسش به تنگ آمد...

از هم جدا شدند بى آنكه ديدارى دوباره داشته باشند...گفتند... و خدا گفت

اينجا و آنجا در جدال زياده روى كردند...

به شكار ناچيزها رفتند...

گمانها در سر پرورانيدند...

بر پايه ى آن گمانها نتيجه ها گرفتند...

دليلها از آن نتيجه خا به دست آوردند... هر گروهى به اندازه ى زيردستى خود در گفتار و توانايى خود در دريافت...

پرسش و پاسخ ها پى درپى شد...

بخش بندى شد، شاخه شاخه شد...

گويى كه ارث در همه ى آنها هدف پايانى است...

گويى آفرينش بشرى كه براى نگاهداشت نوع انسانى در كار است، شايسته است از وظيفه ى خود باز ماند و هدفش ناپديد شود هنگام كه ارث بدان نيرو نبخشد و يارى نرساند، خواه آن ارث، ارث پيامبرى باشد خواه ارث مالى...

چه بسا پرسنده اى بپرسد:

آيا با خرد سازگار درنمى آيد كه پسر، دارايى پدرش را ارث برد و پيامبرى وى را نيز؟...

يا بايد پيامبرى را تنها ارث برد و از ارث دارايى بى بهره شود؟...

كار سليمان ما را به چيزى غير از اين راهنمايى مى كند...

براى سليمان پادشاهى و پيامبرى با هم فراهم آمد همچنان كه براى پدرش...

به سليمان و داود از هر چيزى- به گستردگى- داده شد. هم پيامبرى، هم دارايى، هم پادشاهى:

(به راستى ما داود و سليمان را دانش داديم. گفتند: سپاس خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگان مومنش برترى داد. و سليمان از داود ميراث برد و گفت:

اى مردم زبان مرغان را به ما آموختند و از هر چيزى به ما دادند. به راستى كه اين آن بخشش آشكار است...) (نمل، 15- 16).

آنگاه خيال، پرسنده را به اين پرسش مى برد كه آيا اگر پيامبرى پسرى داشت گمراه، هوسباز و از دين برگشته، چيزى از پيامبرى پدرش به او ارث مى رسد؟...

همچنين آيا در نبوت پسر چيزى از ويژگى ها و خويهاى پدر وى يافت مى شود، پدرى كه از پرستش و ياد خدا سرباز زده است؟...

خداى بلند مرتبه دو نمونه داد تا روشن سازد كه دوده و تبار، پيامبرى پيامبران را پيش و پس نمى افكند...

نمونه ى پدر خدا ناشناس، پدر ابراهيم است كخه به پسر خود گفت:

(اى پدر چرا چيزى را كه نمى شنود و نمى بيند و تو را از چيزى بى نياز مى كند مى پرستى؟ اى پدر به راستى كه مرا از دانش چيزى آمد كه ترا نيامد. پس مرا پيروى كن تا ترا به راه راست راه نمايم.

اى پدر اهريمن را مپرست، اهريمن براى خدا نافرمان بود.

اى پدر مى ترسم كه از خدا به تو شكنجه اى برسد و تو دوستار ديو باشى.

گفت: اى ابراهيم آيا تو از خدايان من روى گردانى. اگر بس نكنى تو را سنگسار مى كنم. مدتى دراز از من دور باش...) (مريم، 42- 46).

نمونه ى پسر خدا ناشناس، پسر نوح است كه چون پدرش با كسانى كه به دين خدا درآمدند در كشتى نشست (و كشتى آنان را در موجى مانند كوه مى برد...) (هود، 42).

دل پيامبر خدا بر پسرش به رحم آمد، او را كه در گوشه اى بود آواز داد:

(پسرم با ما سوار شو و از ناسپاسان مباش.

گفت: به زودى در كوهى جا مى گيرم تا مرا از آب نگاه دارد...

گفت: امروز نگاه دارنده اى از فرمان خدا نيست مگر كسى كه مورد رحم او قرار گيرد... و موجى ميانشان حايل شد و او از غرق شدگان بود...) (هود، 42- 43) پس پيامبرى يك ويژگى است...

نه به پدرى به خاطر پسرش داده مى شود...

نه به پسرى به خاطر پدرش...

چه بهتر كه ميراث نباشد...

با اين همه گفته اند:

همه ى فرزندان پيامبر، از پيامبرى پدر ارث نمى برند. خدا از ميان آنان آن را كه بخواهد براى پيامبرى برمى گزيند...

آنگاه گويند:

پيامبرى در عين حال يك گزينش است...

پيامبرى وظيفه اى است اجتماعى- كه اگر گفتنش روا باشد- بر فراز قله ى اجتماع جاى مى گيرد زيرا بر پايه ى گزينش خداوندى استوار است...

خداوند، پيامبرى را ويژه ى كسى مى سازد كه او را از ميان بندگانش بر پايه ى مشيت پروردگارش برگزيده است نه بر پايه ى نژاد، تبار، دانش، دارايى و بلند پايگاهى وى...

براى پيامبر شدن يكسان است كه كسى با يكى از پيامبران پيوند خويشاوندى داشته باشد يا هيچ وابستگى نداشته باشد...

مشيت خدا براى نبوت كسانى كه با هم پيوند پدرى، پسرى و برادرى دارند گشايش دارد همچنانكه براى كسانى كه با هم هيچ پيوند خويشاوندى ندارند گنجايش دارد...

هان از اين نمونه است ابراهيم و پسرش اسماعيل...

زكريا و پسرش يحيى...

موسى و برادرش هارون...

اينها همه پيامبر بودند...

ليكن از راه ميراث پيامبر نشدند...

نمونه ى ديگر عيسى پسر مريم، پيامبر خداست كه پدرى ندارد تا نبوت را از او ارث برد. آيا خدا نخواسته است او را دليلى گرداند بر اين كه نبوت موروثى نيست، از پشتى به پشت ديگر و از نسلى به نسل ديگر راه نمى جويد؟..

با 