ين همه شايسته نيست كسى گمان كند كه چون پسر، نبوت را از پدر ارث نمى برد پس قانون وراثت به تمام معنى قابل پذيرش نيست و مردود است...

زيرا وراثت عملكردى است زيست شناختى، فعاليت آن در نخستين ياخته ى انسانى آغاز مى شود. ويژگى هاى جسمانى و نشانه هاى عقلانى انسان با آن ياخته از پدر و مادر به وى منتقل مى شود...

اين ويژگى ها در انسان هر چه ياخته هايش گسترده مى شود و طومار هستى وى در روند زندگى جنينى و پس از آن در دوره هاى زندگى اين جهانيش گسترده مى شود، پرورش پيدا مى كند تا به جايى كه انسانى كامل و استوار، داراى تن، جان، روان، ويژگى هاى برجسته و سرشتى تام و تمام گردد...

شگفت انگيز نيست كه توارث صفات با اين روش- كه هم سخت است و هم آسان- و نيز با روند دوره هاى زندگى در انسان روان شود، شگفت انگيز اين است كه اين توارث بر روش طبيعى و از پيش ساخته ى خود روان نشود و سامان نگيرد...

زيرا اين توارث و انتقال، حركت گريزناپذير زندگى است...

قدرت آفريدگار تواناست...

مقايسه ميان فاطمه و پيامبر نشانه هاى اين سير تكاملى و انتقال ژنتيكى را براى ما به خوبى آشكار مى سازد...

نخستين نشانه از نشانه هاى ژنتيكى و سرشت موروثى كه در فاطمه براى ما نمايان مى شود آن نيروى توانمند ايمان است كه فاطمه را به باورى استوار و پابرجا مى كشاند. باورى كه متكى بر حق است. همواره نشان حق را با خود دارد. با حق همگام و هم راه است هرچند گردنه هاى دشوار در پيش آيد و فراز و نشيبها و مانع ها بر سر راه پيدا شود و كارشكنى ها و ستيزه جويى ها روى آورد...

آيا تصويرى براى سرسختى و پايدارى در راه پيروز گردانيدن حق و شكيبايى در برابر سختى هاى آن، روشنتر از اين هست كه مردم قريش با باروبنه، ستوران و مردان، توشه و توان در برابر محمد ايستادند اما نتوانستند آهنگ او را سست كنند و او را گامى واپس برگردانند؟...

به او وعده ى دارايى و پادشاهى دادند. او را از شكنجه و مرگ ترسانيدند تا از كارى كه براى آن آمد و قريشيان را بدان فراخواند دست بردارد، اما او در برابر آن همه وعده و وعيد، شكنجه و تهديد نرمش نشان نداد. همچنان كه بود استوار ماند. با باورى هرچه تمام پافشارى كرد و گفت:

«سوگند به خدا كه اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند كه كار پيامبرى را رها كنم يا در اين راه كشته شوم، آن را رها نخواهم كرد...» نيروى ايمان در زهرا از معدنى- پاك همانند زرناب، سخت همانند فولاد- پديدار مى شود. آن معدن ستون شخصيتى است يكتا و پابرجا كه در برابر سختى ها سر خم نمى كند و نرمى نمى پذيرد. آن معدن براى زهرا از اندازه و ارزش خود ذره اى كم نمى گذارد...

اگر بپذيريم اين نيروى ايمان از پدر و مادرى به فاطمه به ارث رسيده كه هر دو در ميان پدران و مادران، نمونه اى يگانه اند، پس جاى هيچ سخنى نمى ماند كه ارث فاطمه از پدر در وى بر هر ارثى برترى دارد...

ارثى ايمانى يا ايمانى موروثى، غنى، بى مرز و اندازه، به پرى زمينها و آسمانها. ارثى كه از پدرش به او رسيد. پدرى كه بزرگترين انسان بود. او باور يكتاپرستى را در انديشه ى آدميان به بالاترين فراز از فرازهايى رسانيد كه اديان در روند روزگار بدانها رسيده بودند... در خرد بشرى تصويرى از خدا حك كرد كه او شنواست بدون گوش، بيناست بدون چشم، پيكارگر است بدون دست، نوآفرين است بدون ابزار، مالك است بدون شريك، يگانه است بى همتا و در همه ى ويژگى هاى والاى خود بى همانند...

ارثى ايمانى يا ايمانى موروثى، غنى، از مادرى كه پاكترين بانوان است. خدا به او حس دينى تيز و دقيقى داد. وى پاره اى از حس دينى خود را از پدرش خويلد دريافت كرد. خويلدى كه جهان او را در باورهاى دينيش مردى نيرومند و بااراده شناخت. مردى كه در باور خود با اوضاع و احوال روزگارش كنار نيامد و نرمى نشان نداد... بلكه ديديم كه يكه و تنها، همراه با باور خود رو در روى تبع يمن ايستاد. تبعى كه خود فريفته بود و مى خواست حجراسود را از ديوار خانه ى خدا بيرون كشد و آن را از جايگاه پاك خود به جايى دور دست در يمن جنوبى ببرد...

در اين هنگام خويلد با او درگير شد. بر جان خود از زورمندى و بيدادگرى تبع هراس نورزيد...

با نيروى باور خود در برابر او ايستادگى كرد به سان كوهى سربرافراشته در برابر طوفانها. او بر اين نماد از نمادهاى دينش رشك مى ورزيد تا مبادا حرمت آن پايمال شود...

آيا نيرومندى و شكوه آن پادشاه خويلد را ترسانيد؟...

بلكه تبع از وى هراسى بزرگ برداشت...

گويند تبع در خواب چيزى ديد كه آهنگش را درهم شكست، خواسته ى او براى بردن حجراسود از ميان رفت، انگيزه اش نابود شد، بامدادان از آن جايگاه رخت بربست و آن نماد پاك را همانجا كه بود پشت سر گذاشت...

آرى زهرا ارثى ايمانى از پدر داشت... و ارثى ايمانى از مادر.... و آنگاه كه اين دو ارث با هم پيوند خورد، فاطمه با اين پيوند به اصالتى رسيد كه نشانه هاى آن در آنچه ارث برد و در آنچه پس از خود به بازماندگانش ارث داد، پيوسته و سرمدى شد...

چه جاودانه ميراثى!...

آرى..

چه جاودانه ميراثى!...

چه جاودانه ميراثى است هنگام كه آگاهى مى يابيم نشانه هاى آن ميراث در جنبشها و نهضتها نمايان مى شود. جنبشهايى كه به دست نسلهايى كه از دختر پيامبر سرچشمه گرفته اند، نسلى پس از نسلى، براى ما پديدار مى آيد...

آن جنبشها اشاره و نشانه اى رسا و گويا دارد!...

آن جنبشها پرده هاى گذشته ها را به سوى ما مى شكافد و ميراث سده ها را بر كف نهاده پيش مى آورد تا موروث گذشته را در موجود حاضر زنده كند و كهن را در نو بياورد...

به راستى كه جنبش، رستاخيز است...

شكل بخشيدن دوباره ى زندگى است...

زايش است پس از اين كه شبها را نازا و روزگار را سترون بپنداريم... اگر چند گاهى خاموش شود، خاموشى آن خاموشى آتش فشانى است جوشان!...

درست به ماننده ى رويه ى دريا كه آرامش ظاهرى آن بدين معنى نيست كه مد آن را گسترش نمى دهد و جزر آن را فرانمى چيند...

درست به ماننده ى كوهه هاى موج كه از پيش رفتن و پس نشستن و تاخت و تاز بازنمى ماند...

آب كوهه اى فرو مى نشيند تا آب كوهه اى بالا گيرد. موج كوه پيكرى خاموش مى شود تا موج ديگرى به خروش آيد...

آنگاه كه آرام مى گيرد، شنها را از زير مى جنباند و آنگاه كه طوفانى مى شود تخته سنگ را از جا مى كند...

همواره در تكاپوست...

پيوسته در جنب و جوش است اگر چه همواره در فوران و خروش نيست...

آن ميراث جاودان و پنهان در پس روزگاران، در دورترين ژرفاهاى جان خفته است. هر آنگاه كه روزگار پيدايش آن فرا رسد، براى خود ساختارى درخور با شرايط و اوضاع و احوال موجود پيدا مى كند...

زيرا آن ميراث بر شكل گيرى و رنگ پذيرى تواناست همچنان كه هر موجود زنده اى اين ويژگى را دارد تا خود را با محيط زيست و آب و هواى آن سازگارى دهد...

آن ميراث گاهى جنبشى است دينى...

گاهى روشن انديشى است... و گاهى حركتى است سياسى... و ابزاركار در همه ى اين موارد همواره همان ارث ايمانى يا نيروى ايمان است... و هدف نهايى همواره همان ايمان...

روانهاى روشن و دريافت