هاى پاك، هيچگاه نيرويى ايمانى به سان نيروى ايمان زهرا در درون خود پنهان نداشته اند... تا ريخ بشر در سرتاسر هستى خود پايدارى و ايستادگيى همانند ايستادگى فرزندان على و فاطمه براى به دست آوردن حق خود در امامت يا خلافت پيامبر نمى شناسد...

روزگار درازى بر سر خلافت و امامت با آنان پيكار شد. كسانى همانند يزيد پسر معاويه خلافت را گرفتند كه در برترى و شايستگى فرزندان فاطمه بر آنان هيچ كس از مردم شك ندارد. فرزندان فاطمه از اين كه خلافت را فروتنانه رها كنند سرباز زدند...

براى خلافت پيكار كردند بدان سان كه با ايشان پيكار شد...

يك سده، دو سده، سه سده دست از طلب خود نداشتند، براى رسيدن به خواسته ى خود پايدارى كردند تا در روزگار دولت فاطميان خلافتى ويژه به دست آوردند...

اگر خوى و خصال موروثى ويژه اى در آنان نبود تا آنان را بر چنين نبردى وادار كند، بى گمان تا اين اندازه از خود پايدارى و ايستادگى نشان نمى دادند...

اگر اين خوى و خصال به وراثت برگشت داشته باشد- كه ناگزير بهره ى بزرگى از آن از وراثت سرچشمه مى گيرد- پس بايد گفت آنان اين خوى و خصال را از فاطمه به ارث بردند همچنانكه از على نيز به ارث بردند... بلكه اين خوى و خصال موروثى در آنان به خوى و خصال فاطمه نزديكتر بود تا به خوى و خصال موروثيشان از امام على...

اگر كسى بپندارد فرزندان فاطمه خلافت را براى فرمانروايى مى خواستند تا از اين راه بر دوش قدرت بالا روند، در پاسخ به آنان بايد گفت: دست فرزندان فاطمه در لحظه ى درگذشت پيامبر چه بسيار به خلافت نزديك بود، آنگاه كه هنوز كسى از آن آگاهى نداشت و هيچ طمع ورزنده اى- به مخالفت يا موافقت با خاندان پيامبر- براى خود طمع خلافت نداشت و بدان اميد نبسته بود...

ليكن فرزندان فاطمه خلافت را براى خود نمى خواستند تا هدف نهايى آنان باشد...

بلكه آن را مى خواستند تا وسيله باشد... و در اين كار سرزنشى بر آنان نيست، زيرا آنان براى فرمانروايى شايسته تر و به درستى آن آگاهتر و براى رهبرى آن در راه راست، تواناتر بودند...

فرمانروايى- بى گمان- كوتاهترين راه براى تحقق بخشيدن به هر نيكى و خير رسانيدن به همگان است، اگر چه فرمانروا- هر كه باشد و- به هر چه دست يازد باز از اينجا و از آنجا كسى پيدا مى شود كه بر او خرده گيرى كند يا با او دشمنى ورزد...

زيرا كمال ويژه ى پروردگار كمالات است...

فاطه و على فرمانروايى يا خلافت را از روى ايمان و براى خرسند كردن خدا مى خواستند...

فرزندانشان نيز خلافت را براى خرسند كردن خدا و روان ساختن آن بر روش پيامبر خدا و زهرا و امام على مى خواستند...

اگر مردمان شهرها و روستاهاى بزرگ ايمان مى آوردند و پرهيزگارى پيشه مى كردند ... و اگر ياريگران فاطمه و فرزندانش پس از پشتيبانى بازنمى ايستادند و پس از پا پيش نهادن پس نمى رفتند!... و اگر روزها در رسانيدن حقشان به آنان تاخير نمى ورزيدند!... و اگر دوست و دشمن از يارى دادنشان دست نمى هشتند!...

ما- خدا- فراخ روزيها را از آسمان و زمين بر آنان مى گشوديم...

بدترين بازنشستن از يارى دادن به خاندان پيامبر بازنشستن انصار در روز سقيفه بود. انصار ميزبانان و ياوران خانواده ى پيامبر بودند. فاطمه از كنار آنان مسلمانانى را كه در حق او با فرومنشى كوتاهى ورزيدند، چنين سرزنش مى كند:

«آيا ارث پدرم پيش چشم و گوش و انجمن و نشستگاه شما غصب مى شود در حالى كه شما از افراد، ساز و برگ، بار و بنه، نيرو، نبردافزار برخورداريد، بانگ دادخواهى به شما مى رسد، پاسخ نمى دهيد، فرياد يارى خواهى را در مى يابيد، يارى نمى كنيد با اين كه به دلاورى و مبارزه شناخته شده ايد، به نيكوخواهى و خيررسانى بلند آوازه ايد... همواره به شما فرمان مى داديم و همواره شما فرمانبردارى مى كرديد؟...

پس چگونه پس از نمايان شدن كنار كشيديد، ياورى خود را پس از آشكار ساختن پنهان كرديد، پس از پا پيش نهادن پس نشستيد!...

«هان به خدا سوگند گاه مى بينم به پستى گرايش يافته ايد، به خوارى پشت زده ايد، كسى را كه در هنگام تنگى و فراخى براى شما شايسته تر است كنار گذاشته ايد!...

«هان آنچه گفتم از روى شناخت خود از بى وفايى و ترفندى كه با جان شما درآميخته و پيمان شكنى و نيرنگى كه با دلهايتان سرشته شده است نبود...

«ليكن گفته ى من طوفان جان بود و بيرون افشاندن خشم... آه سينه بود و آوردن دليل...

«پس بگيريدشان و بياندوزيدش... سخن من براى شما ننگ ابدى است. نشان داغ خشم خدا بر آن است!...

«و آنچه مى كنيد از چشم پروردگار دور نيست...

«و من دختر پيامبرى هستم كه براى شما در برابر عذاب سخت بيم دهنده است!...» اگر در اينجا سخنى در خور گفتن مانده باشد تا دلها پيش از گوشها آن را فراگيرد و نمونه اى باشد از نشانه هاى موروثيى كه ما را به باورى استوار و آهنگى آهنين و نيروى ايمانى سخت راهنمايى كند، داستانى نزديكتر، والاجاه تر، در ظاهر و باطن دل انگيزتر از داستان حسين شهيد فرزند امام على شهيد نمى توان يافت...

حسين از پاكترين نطفه هايى به دنيا آمد كه به پاكترين پشتها سپرده شده بود تا در پاكترين رحمها درآيد...

حسين از دنيا رفت در حالى كه راستترين گواه براى مطابقت وارث با موروث و همانندى شاخه ها با عناصر تنه ها و ريشه ها بود...

آنگاه كه پروردگارش به او دستورى داد تا براى دور كردن فتنه از دين و دينداران برپا خيزد بى درنگ براى سركوب كردن فتنه كوشيد بدانسان كه پدرش نيز پيش از وى آنچنان كوشيد كه سرور بانوان- زهرا- در توصيف او گفت:

«... دست بردار نبود تا آنگاه كه گوش فتنه را زير گامهايش پايمال كند و شعله ى آن را با شمشيرش خاموش سازد. در كار خدا رنج كشيده بود و پر جنب و جوش، پويا بود و كوشا، آماده به كار بود و خيرانديش، سخت كوش بود و رنجبر، سرزنش سرزنشگران او را در كار خدا بازنمى داشت...» حسين نيز چنين بود...

براى دفاع از حق خدا و ارزشهاى انسانى سبك شتافت...

با لشكريان طاغوت و تشكيلات وى به نبرد برخاست اگرچه سربازان خونخوار و مرگ آفرين طاغوت و تشكيلات وى به نبرد برخاست اگرچه سربازان خونخوار و مرگ آفرين طاغوت به چندين هزار تن مى رسيدند...

حسين يكه و تنها در ميدان جنگ ايستادگى كرد تا از پاى درآمد...

پس اگر پيمان شكنى ها و بى وفايى ها حسين را از هر سو فراگرفت سرنوشت مقدر وى همين بود...

ليكن حسين وظيفه ى خود را ادا كرد...

براى پايدارى در برابر ستم يارى خواست... تا آنگاه كه با خون خود آخرين بيتهاى حماسه ى فداكارى را نوشت... و روزگار، طومار كربلا را درنورديد...

نواده ى پيامبر براى هر بيننده ى داراى بينشى نمونه شد...

اگرچه اسطوره نبود اسطوره ى اسطوره ها شد...

در ميان جاودانگان نمونه ى بى همتاى قهرمانى شد...

سرور شهيدان شد...

نشانه اى روشن براى نيروى ايمان شد...

براى هر پيروى به يقين پيشوا شد...

همچنان كه فاطمه در نيروى باور و آهنگ استوار خود به پدرش همانند بود، در كنش و واكنش نيز به او همانندى داشت...

فاطمه در آرامش و خونسردى به پيامبر همانند بود... و در جدى بودن و سنگينى... و 