در پرهيز از خشم. وى با شكيبايى و پردلى تمامى كه سينه ى شكوه مندان و بزرگواران با آن انباشته شده است خشم خود را فرومى خورد...

فاطمه از پرگويى سرباز مى زد...

خاموشى را هنگام كه با سخن گويى يكسان بود برمى گزيد...

چهره ى فاطمه- در درخشندگى و نشانه هاى نژادگى- به ماننده ى چهره ى پيامبر بود...

رفتار و كردار وى همانند رفتار و كردار پيامبر بود... را ه رفتنش همانند راه رفتن پيامبر بود...

گويند: فاطمه بر كسانى كه به خانه ى وى هجوم آورده بودند و مى خواستند آن را به آتش كشند، بيرون آمد، با ديدن او هراسى سخت در دلشان راه يافت كه آنان را از جاى برد و آنگاه كه فاطمه به آنان نگريست، دلهايشان پرتوى از خود افشاند كه گمان كردند پيامبر خدا را مى نگرند...

روزى كه فاطمه دانست ابوبكر تصميم دارد زمين فدك را از وى بازستاند، روسرى خود را دستار وار بر سر بست. در ميان گروهى از ياران و خدمتكارانش دامن كشان پيش آمد. راه رفتنش از راه رفتن پيامبر خدا هيچ كم نداشت...

از بانو عايشه روايت است:

«كسى از بندگان خدا در گفتار از فاطمه به پيامبر نزديكتر نديدم...» آنچه عايشه از همانندى ميان زهرا و پدرش گفت به آوازه و گسترشى دست يافت كه هيچ نيازى نيست درستى و حقيقت آن سخن با غربال روايات و مقايسه ى ميان راويان، پژوهش و بررسى شود...

سخن عايشه بر زبان همه ى راويان ثقه آمده است و افزون بر آن نيز گفته اند: بانويى با همه ى برترى جويى و خودبزرگ بينيش زهرا را در دانش و سنگينى از همه ى بانوان برتر مى بيند...

پيوند ميان فاطمه و پدرش تنها پيوندى ميان يك دختر و پدر از گونه ى پيوندهاى وراثتى، خويشاوندى و وابستگى و وابستگى تبارى- كه تاكنون شناخته ايم و ميان پدران و فرزندان برقرار است- نبود...

پيوندى بود ويژه و جداگانه...

نمونه اى يكتا...

نه همانندى پيش از آن بود نه پس از آن...

هراه با عاطفه اى روحانى...

صفايى پروردگارى...

عشق فاطمه به پيامبر به سان ستاره اى درخشان پرتوافشان بود...

به ماننده ى هاله اى بود از نورى جانفزا كه آرزوهاى فاطمه- همچون سيارگانى روشن- هر شب و هر روز پيرامون آن در گردش بود...

نشانه هاى اين عشق و آرزومندى فاطمه در برترين افتخارها به پدرش نمايان مى شد ...

هيچ كس همانند زهرا در وابستگى خود به پيامبر افتخار نكرد... و هيچ پدرى به فرزند خود همانند پيامبر به زهرا افتخار نكرد...

آنگاه كه پيامبر نزد زهرا مى رفت، زهرا پيش او برپا مى ايستاد، خوش آمد مى گفت، دست او را مى گرفت با دلباختگى و آرزومندى بر آن بوسه مى زد، گويى با هر نفسى جانى به دست او مى سپرد...

آنگاه كه زهرا نزد پيامبر مى آمد، دست زهرا را مى گرفت و مى بوسيد، به او خوش آمد مى گفت، ردايش را براى او بر زمين مى گسترد، او را بر روى ردا مى نشاند،: از ديدن او به هيچ كار ديگرى نمى پرداخت، گويى زندگى براى او همين يك لحظه ديدار با فاطمه بود.

باليدن پيامبر به فاطمه در ديدن كودكان خردسال وى به اوج خود مى رسيد. پيامبر هنگامى كه فاطمه را ميان آنان مى ديد، گويى گرامى ترين موجود را در جهان هستى مى بيند. احساسات خود را از كودكان فاطمه الهام مى گرفت. احساسات وى مايه گرفته بود از مهرورزى و دلسوزى مادرانه اى كه زهرا به آن كودكان داشت. زهرايى كه خود در كودكى اين مهرورزى را از سوى مادر از دست داد و تنها از پدرى داغدار مهربانى و دلسوزى ديد كه از داشتن پسر بى بهره مانده بود...

چه بسيار پيامبر به سرپرستى كودكان فاطمه برمى خاست. آنچه مى خواستند فراهم مى آورد و آنچه دوست داشتند انجام مى داد در حالى كه پدر و مادرشان نشسته بودند يا خوابيده... بلكه پيامبر براى آن كودكان در آنچه دوست داشتند يا مى خواستند بر پدر و مادرشان پيشى مى گرفت...

چه بسيار پيامبر با دلجويى و نوازش، جان بر كف، پيرامون آنان مى گشت. در هر ساعتى از شب كه تاريكى همه جا را گرفته بود يا در هر ساعتى از روز كه روشنايى پراكنده شده بود در انديشه ى آنان بود. آن لحظه از روز نزد پيامبر روزگار به شمار نمى آمد اگر كودكان فاطمه پيرامون او به سان شكوفه هايى خوشبو ، با خنده هايى شيرين بر روى لب و دندانى درخشان، و جست و خيزهايى خوش طنين، گرد نمى آمدند...

فاطمه با ديدن اين احساس بزرگ پدرانه از پدرش نسبت به خود و فرزندانش، بر خود مى باليد. احساس پدرانه اى كه بر او و آنان جانى درخشان مى افشاند و آنان را از مهر و عشق و گرمى زندگى لبريز مى ساخت. احساس پدرانه ى پيامبر بر فرزندان فاطمه بسيار برتر و سرشارتر از احساس مادرانه و پدرانه اى بود كه در فاطمه و امام على نمايان مى شد... هنگامى كه فاطمه با كودكانش بازى مى كرد و يا آنان را از روى دست تكان مى داد تا آرام گيرند، برايشان آواز مى خواند و هنگامى احساس خوشبختى مى كرد كه آنان را در آواز خود به پدربزرگى همچون پيامبر نسبت داد. فاطمه دستان حسن يا حسين را در دستان خود مى گرفت و او را سرپا نگه مى داشت و مى رقصانيد و برايش مى خواند:

«به جان پدرم تو به پيامبر همانندى نه به على...»
زبان آورى فاطمه از ويژگى هاى شناخته شده ى اوست. يكى از كسانى كه دوست دارد تخم بدگمانى در انديشه ها پراكند در زبان آورى فاطمه شك ورزيده است، ليكن شك ورزى وى نتوانسته است چيزى از اين حقيقت استوار و راستين را دستخوش خود گرداند و درخشش اين واقعيت را- كه تاريخ در آن اختلاف نورزيده است- بپوشاند...

اين دختر گرامى و محبوب خدا در دامن پدرى پرورش يافت و از پدرى سخن شنيد كه پيشواى زبان آوران و بليغان بود...

آنگاه به خواست خدا با همسرى ازدواج كرد و چند سالى با او زيست كه آن همسر نيز همانند خود فاطمه در دامن پيامبر پرورش يافته بود و از آبشخور حكمت پيامبرى و سرچشمه ى سخنورى آن چندان سيراب شده بود كه از هر سخن آور نابغه اى برتر آمد... پس سخنورى از آن كيست اگر از آن اين امام نباشد، پيشوايى كه دوست و دشمن در زبان آورى وى هم سخنند؟...

فاطمه نواى قرآن را مى شنيد كه در نمازها و اوقات بسيارى خوانده مى شد... و ى همانند پدرش با مردم روزگار سخن مى گفت، چون در سخن گفتن و راه رفتن به ماننده ى پدر بود. در ميان مردم كسانى بودند كه درباره ى فاطمه بى طرفانه سخن گويند، نه از روى هواى دل به زيان او سخن آورند و نه از روى جانبدارى به سود او سخن پردازند...

پس چگونه مى توان در زبان آورى فاطمه شك كرد؟...

براى چه در آن بهره از زبان آوريى كه به فاطمه نسبت داده اند بسيار اختلاف نظر پيدا مى شود؟ براى چه زبان آورى را بر بانويى سنگين و گران مى شمريم كه با شنيدن سخنان محمد پرورش يافته است و همانندى ميان سخن گفتن او و پدرش از سرشت اوست؟...

براى چه زبان آورى را بر همسر امامى سنگين و گران مى شمريم كه زبان آورى آن امام ضرب المثل است و كسانى كه در سخنورى وى هم سخنند بيش از كسانى هستند كه در دلاورى وى هم انديشه اند؟...

براى چه اين زبان آورى را بر بانويى سنگين و گران مى شمريم كه روز و شب با هوش و خرد برتر و انديشه ى روشن خود به نواى قرآن گوش مى دهد؟...

اينها همه پرسشهايى است كه سرسختى