 و پافشارى در آنها به درازا مى انجامد...

ليكن بدون پاسخ مى ماند مگر اين كه دادگرى و پاك انديشى و درست و راست پژوهى را در پيش گيريم و بدانيم اين سخنان، ياوه هاى غرض ورزنده اى است بى تمييز و گزافه هاى شك ورزنده اى است كه نادرستى آنها بر هيچ خردمندى پوشيده نيست!...

اين زبان آورى زهرا همان زبان وراثت است در هستى او...

اين همان زبان محيط زيست و پرورش اوست...

اين همان زبان همنشينى پاك اوست با دو همدم برگزيده- محمد و على- كه فرقهاى ميان آن دو در فاطمه نابود و گذاخته مى شود و آن دو در نهاد وى يكى مى شوند... و پيش از همه ى اينها اين همان زبان ويژگى هاى تابناكى است كه هستى بانويى نورانى از آنها ساخته شده است، بانويى كه مهتر بانوان جهان است... اينها همه با هزار و يك زبان از سخنورى فاطمه سخن مى گويند...

بارى آن گروه درباره ى نبوت به سان يك ميراث بسيار ژرف انديشى كردند...

درباره ى آن چندان زياده سخن گفتند كه چشمها بدان دوخته شد و خردها از قضيه ى اصلى- قضيه ارث دادن مال- بدان مشغول شد...

بلكه آنان قضيه ى وراثت را به طور كلى فراموش كردند...

زيرا آنگاه كه آنان بخشش فدك را به فاطمه نپذيرفتند، فدك در چارچوب مالهاى موروثى درآمد... و فاطمه حق داشت فدك را بنابر آيين الهى در خصوص واگذارى ارث پيشينيان به پسينيان درخواست كند...

ليكن آنان از دادن فدك به فاطمه با اين تفسير نيز خوددارى كردند...

گفتند: فرزندان پيامبران از پدرانشان پيامبرى و دانش را ارث مى برند نه مال و دارايى را...

فاطمه نيز با سخن خدا به آنان پاسخ داد و گفت: خدا خود فرمان داد دارايى پدران به فرزندان برسد خواه آن پدران پيامبر باشند و خواه پيامبر نباشند...

زيرا خدا فرمود:

(بهره اى براى مردان است از آنچه پدر و مادر و نزديكان گذاشتند، و بهره اى براى زنان است از آنچه پدر و مادر و نزديكان گذاشتند، بهره اى مقرر كم باشد يا بسيار...) (نساء، 7). و باز خداى بزرگ فرمود:

(خدا سفارش مى كند به شما در فرزندانتان كه سهم پسر از ارث دو برابر سهم دختر است...) (نساء، 11).

اكنون اگر در قضيه ى فدك و فاطمه قرآن داور باشد، پس ترازوى داورى بر دست چه كسى ديگر مى تواند قرار گيرد؟...

بارى فاطمه با آهنگى آهنين و ايمانى موروثى و باورى راستين كه در سينه اش اندوخته بود براى رسيدن به حق خود پايدارى ورزيد...
فدك چيست؟

براى حق، نه براى ارث گويند:

سخن درباره ى فدك به فرجامى كه همه در آن هم داستان باشند نرسيد...

سخن درست اين است كه زهرا بالاتر از آن بود كه چيزى را درخواست كند كه حق او نبود...

ابوبكر نيز بالاتر از آن بود كه حق زهرا را- كه براى آن بينه در دست داشت- از وى بگيرد...

زيرا خليفه ى نخست هنگامى كه فدك را به اموال مسلمانان ضميمه كرد- برخلاف گفته ى مدعيان- چيزى از آن نگرفت... و فاطمه نيز با بيرون رفتن فدك از دست وى زيانى نديد، چون فدك در پايان دور خود در همان راهى به كار رفت كه در روزگار پيامبر به كار مى رفت...

بلكه حق، پيشواى هر دو گروه مخالف بود و راستى، راه و روش آنان...

گناه تنها بر گردن داوريى بود كه در ميان اين دو گروه مخالف و را ستگوى و راست باور انجام گرفت و قضيه ى فدك را به دورترين مرز خود رسانيد...

ليكن مسأله ى فدك همچنان كه مى بينيم ممكن نيست با جمع و تفريق و ديگر قواعد دانش حساب سنجيده شود يا با ديد مادى و سنجه هاى سود و زيان ارزيابى شود...

زيرا سنجيدن اين مساله در پايان خود، سنجيدن چيزى است كه در مرزهاى سنجش نمى گنجد!...

پس نبايد به فدك به مجرد زمينى و آبى و كشتزارى چند نگاه كرد... و نبايد به فاطمه مانند كسى نگريست كه براى رسيدن به مال و كالا مى كوشد...

بلكه در اينجا مساله ى فدك مساله ى حق است براى خود حق...

زيرا حق ارزشى است والا كه دين، مردم، مصلحت جامعه و پيوندهاى بشرى همسان در ميان مردم، آن ارزش را تعيين مى كند...

از همين روى رعايت اين ارزش واجب است. تعهدى است براى سنجش اخلاق و رفتار... و از همين روى پيروى كردن از اين ارزش در هر وقت و در هر حال حتمى است، خواه سودى مادى از پستانش بيرون تراود و خواه پستانش خشك شود و از تراوش و ريزش بازايستد!...

پس حق- اين ارزش والا- چيست؟...

حق در مفهوم اسمى خود همان خداست؟...

در معنى عام خود راه روشن و آشكار خداست!...

آنگاه كه از دريچه ى چشم فاطمه به حق- هر حقى- بنگريم، آن را فرمانى الهى، استوار و پابرجاى مى يابيم كه سهل انگارى در آن راه نمى يابد و تاويل و تفسيرپذير نيست...

آيا در كار شرع و آيين خداوند مى توان سهل انگارى كرد؟...

در پرتو اين نور حق است كه داستان فدك را مساله اى بنيانى مى يابيم نه مساله ى يك پاره زمين... و گرنه زمين فدك چيست؟...

اندازه ى آن در جهان دارايى ها چيست؟...

سود آن چيست براى كسى كه زرناب و خاك پاك نزد وى يكسان است؟...

ارزش آن چيست براى كسى كه اين جهان با همه ى روزيهايش در باور وى سراب است و گرد و غبارى پراكنده در هوا؟...

اگر زمين فدك چندان حاصلخيز باشد كه از مرز خيال بگذرد، هر روز درختى بروياند، از هر شاخه ى آن هزار شكوفه دمد، هر شكوفه اى هزار ميوه بيرون دهد...

اگر خاك زمين فدك زرناب باشد، سنگريزه هايش مرواريد و ريگهايش زمرد و ياقوت و مرجان...

اگر آب فدك چشمه اى باشد از رود كوثر...

اگر همه ى اينها و چندين برابر اينها نيز در زمين فدك- آن پاره زمين اين جهانى كه در نزديكى مدينه افتاده است- يافت شود باز هيچ گرايشى در فاطمه پديد نمى آورد، نگاهى از او به سوى خود نمى كشاند، براى او با يك موى برابر است...

چگونه زهراى محمد به دارايى چشم مى افكند يا به اين زندگى دلبستگى پيدا مى كند در حالى كه وى در دامن نبوت همدم زهد و همنشين پارسايى پرورش يافته و برتر از آن است كه به خواهشهاى نفس و كالاى فريبنده ى اين جهان گرايش بيابد!...

آيا اين جهان نزد فاطمه جز زندگانيى است كوتاه كه- هر چند به درازا كشد- انسان از روى آن همانند پلى مى گذرد و از اين سو به آن سوى ديگرش مى رسد؟...

از اين جهان به جهانى ديگر؟...

از بيابان ماده و فنا به دشت جان و جاودانگى؟...

پس چه چيزى از كار فدك فاطمه را نگران مى كند. چه چيزى از فدك فاطمه را به بى نيازى مى رساند. چه سودى از دارايى فدك يا از هزاران برابر آن، به فاطمه در جهان تازه اى كه به زودى در آن را خواهد كوبيد، مى رسد؟...

نه نگرانيى هست و نه سودى!...

همه ى چيزى كه فاطمه را براى فدك نگران مى كند اين است كه فاطمه مى خواهد فدك همچون قربانيى باشد تا آن را با دست خود به خدا پيشكش كند...

درست به مانند قربانى هابيل... كه چون خدا آن را بپذيرد، فاطمه به خواسته ى خود رسيده باشد... و چون خشم قابيل از حسدورزى به پذيرفته شدن قربانى هابيل به جنبش درآيد هرگز آن بانگ طنين انداز در ميان مردم با گذر سالها خاموش نشود، بانگى كه فرياد برمى آورد:

«قابيل!»... با برادرت چه كردى!...» هرگز!... بانويى مانند زهرا دارايى نمى خواهد براى از دست دادن دارايى اندوهگين نمى شود...

براى فاطمه در اين جهان زودگذر چند لقمه بس تا تاب و توانش را نگاه دارد، بتواند بار بردا