ر و راست اندام برپاى بماند، پاهاى او بر زمين از ناتوانى به لرزه درنيايد...

زندگى از اين پس براى فاطمه با داشتن پاره اى نان و جرعه اى آب آسان خواهد بود...

روزى پيامبر به ديدن فاطمه رفت. فاطمه با دستاس گندم آرد مى كرد. جامه اى زبر و درشت از كرك شتر بر تن داشت. تكيدگى اندام، رنجورى جان، پژمردگى چهره و نزارى تن فاطمه پيامبر را ترسانيد...

پيامبر از روى نگرانى و دلسوزى گريست و گفت:

«اى فاطمه! تلخى اين جهان را جرعه جرعه سركش تا به روزى آن جهان دست يابى...» و فاطمه تلخى جهان را تا پايان زندگى جرعه جرعه نوشيد...

يا اين همه نديديم فاطمه براى رفع دشوارى و تنگى روزگار خود از داراييى كه در دست دارد يارى بگيرد يا اميد داشته باشد براى رفع سختى زندگى خود مالى به دست آورد...

بلكه فاطمه را مى بينيم- بارها و بارها- از خوراك خود و خانواده اش براى گدا يا مستمند يا رهگذر تهيدست مى زند و خود و خانواده اش يك يا دو يا سه شب با شكم گرسنه مى خوابند...

پس اگر فاطمه با ابوبكر درباره ى فدك گفتگو و پافشارى مى كند و فدك را به حكم بخشش يا به حكم ميراث- از آن خود مى داند، براى اين است كه گرفتن فدك را حقى بر گردن خود مى داند و دنبال كردن و به انجام رسانيدن حق را واجب، و فاطمه از چنان نيروى ايمانى برخوردار است كه او را وادار مى كند تا به سوى حق بتازد و بدان دست يازد و آن را بى هيج دودلى كردن و كوتاهى ورزيدن بر پهنه ى انجام و اجرا نمايان سازد...

آنگاه كه فاطمه براى آخرين بار نزد خليفه رفت و فدك را از وى درخواست كرد، مى دانست كه خليفه از راى خود برنگشته و از ستيزه گرى خود دست برنداشته است و - به كم يا زياد- از سرسختى خود نكاسته است. آن سرسختيى كه هم فاطمه و هم رمردم در وى شناخته بودند...

با اين همه فاطمه نزد خليفه رفت...

براى فاطمه چه زيان داشت اگر خليفه از دادن فدك به وى سرباز زد و به بهانه جويى پرداخت؟...

همچنين فاطمه را چه زيان رسيد اگر براى خليفه بارها و بارها حجت آورد و خليفه نپذيرفت و فاطمه را در اين معامله زيان ديده و بى بهره از نزد خود برگردانيد...

فاطمه در اين هنگام چيزى را انجام داد كه براى خدا بر گردن وى بود...

نهال پايدارى را در جان نسلهاى آينده آنچنان كه بايد و شايد كاشت...

داستان خود را در سرتاسر روزگار داستانى ماندگار براى دفاع از حق برجا گذاشت...

فاطمه باور داشت فدك به دو دليل حق وى است:

دليل نخست اين كه فدك بخشش پيامبر بود به وى...

دليل ديگر اين كه بنابر آيين ارث در قرآن گرامى فدك ميراثى بود از پيامبر براى وى... و آنگاه كه قرآن سخن گويد، خدا سخن گفته است... و آنگاه كه خدا سخن گويد، مجالى براى هيچ سخن ديگرى نمى ماند...

زيرا سخن خداى پاك والاترين سخنان است... و داورى او برترين داورى ها...

داوريى كه كسى را در آن توان بازپرسى و پى گيرى نيست...

فاطمه در ميان گروهى از ياران و خدمتكاران خود به راه افتاد. روسريش را دستاروار بر سر بسته بود. پيكر تكيده ى خود را در ميان جامه فراخش پيچيده بود...

با اندامى لاغر پياده راه مى پيمود...

رنگ پريده و پژمرده بود...

كسانى كه در آن هنگام فاطمه را ديدند، پيامبر را در روزهاى پايانى زندگيش در سيما و اندام وى ديدند. پيامبر را در ساعتى پيش چشم نمايان ساختند كه به على و عباس تكيه داده در مسجد نزد مردم آمده بود. اما فاطمه راه مى رفت بى آنكه به كسى تكيه داده باشد...

با گام هايى آرام و آهسته بى هيچ سستى و لرزشى...

قامتى ميانه...

سر و گردنى برافراشته...

چهره اى گندمگون كه گويى پرتوهاى پسين روز آن را رنگ آميزى كرده است...

پيشانيى درخشان...

بينى بلند و به سامان...

در چشم خانه هايش دو ستاره ى تابان...

مسجد از هياهو و بانگ و فرياد پر بود...

جاى نفس كشيدن نبود...

مردم گروه گروه، دسته دسته ايستاده بودند...

ليكن چون فاطمه پديدار شد آن داد و فريادها در خاموشى ذوب شد...

آواى دم و بازدم بريده شد!...

آرامش نيز آرام گرفت!...

چشم ها به او دوخته شد به سان قطره هايى سياه از عصاره ى شب گذشته كه بامداد آنها را بر دامن روز افشانده باشد!...

دل ها به كرنش افتاد...

فاطمه با آوازى بلند، طنينى استوار، گفتارى آشكار، بيانى روشن با آن مردم به سخن درآمد و با خليفه به گفتگو پرداخت...

خدا را سپاس گفت...

صفات خدا را در خور ذات خدا شرح داد...

آنگاه درباره پيامبر سخن گفت...

نشانه هاى پيامبرى او را فشرده يادآورى كرد...

به سخن گفتن از كوشش هاى جانفرساى پيامبر پرداخت...

از آن پس به بازگو كردن نقش يار برگزيده پيامبر- على- در نابود كردن كفر و بر كشيدن كار دين خدا روى آورد... تا آنگاه كه به روز درگذشت سرور پيامبران رسيد. حاضران را از اين كه پيمان شكنى كردند، حق خاندان و فرزندان پيامبر را ناديده گرفتند، به باد سرزنش گرفت:

«... اين چنين كرديد با اين كه هنوز روزگارى از مرگ پيامبر نگذشته است...

«و زخم فراخ است...

«و هنوز جوش نخورده است...

«و ديرى نگذشته كه پيامبر به خاك سپرده شده است...» سپس فاطمه درباره ى حق غصب شده ى خود سخن گفت:

«... اكنون شما گمان مى كنيد مرا از پدرم ارثى نيست؟ آيا شما مى خواهيد همچون دوره ى جاهليت حكم كنيد؟ «بلكه اى مسلمانان براى شما همچون خورشيد درخشان آشكار است كه من دختر پيامبرم...» فاطمه روى سخن را به خليفه برگردانيد و گفت:

«اى پسر ابوقحافه! آيا ارث من به زور غصب مى شود؟...

«آيا در كتاب خدا آمده است كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم؟...

«آيا به عمد كتاب خدا را رها مى سازيد و بدان پشت مى كنيد. ناديده مى گيريد آنجا را كه فرمايد:

(و سليمان از داود ارث برد...) (نمل، 16) «ناديده مى گيريد داستان يحيى و زكريا را، آنجا كه زكريا گفت:

(پروردگارا به من از نزد خودت وليى ببخش كه از من و از فرزندان يعقوب ميراث برد...) (مريم، 5- 6).

فاطمه نمونه هاى بسيارى آورد و به آيات قرآنى درباره ى احكام ارث استناد كرد... و ى گفت:

«... شما گمان كرديد مرا از پدرم بهره ى ارثى نيست؟...

«آيا خدا آيه اى ويژه ى شما فرستاد و پدرم را از حكم آن آيه جدا كرد؟...

«يا مى گوييد پيروان دو دين جداگانه از يكديگر ارث نمى برند؟...

«آيا من و پدرم پيرو يك دين نيستيم؟...

«آيا شما به معانى خاص و عام قرآن از پدر و پسر عمم آگاهتريد؟...» پيش بينى فاطمه درباره ى خليفه ى نخست درست بود...

با همه ى سرزنشهايى كه فاطمه كرد و با همه ى دليلهايى كه آورد، خليفه به حديث ارث ندادن پيامبران برمى گشت و بدان دست مى آويخت...

اين نخستين بار نبود كه خليفه با اين انديشه فاطمه را از خود سركوفته مى زراند و حقش را- كه هم مى توانست بخشش پيامبر به او باشد و هم ميراث وى- از او باز مى گرفت...

پيش از اين بارها با همين حجت به درخواست فاطمه پاسخ منفى داده بود...

خليفه سرسخت بود...

يا بايد گفت سخت باور داشت آنچه مى انديشد درست است...

خليفه با آوايى نرم و آهسته و جمله هايى دلنشين و واژه هايى خوش آيند گفت:

«اى دختر پيامبر خدا!...

«پدرت با مومنان مهربان بود و بخشنده، دلسوز و خوش رفتار...

«و با كافران، سخت گير و تند كرد