يگر جزء قبيله هاى مختلف مى باشند، فدك را به كدام يك از آنها رد كنم؟ عمر بن عبدالعزيز از نامه والى مدينه سخت برآشفت و ناراحت شد، و در جواب او نوشت: عجب مامور نابخردى هستى، اگر به تو نامه اى بنويسم و بگويم كه گوسفندى را ذبح كن، در جواب از من سوال مى كنى آيا شاخ دار باشد و يا بى شاخ؟ و يا اگر به تو نامه اى بنويسم و بگويم گاوى را بكش، از من مى پرسى رنگش چه باشد؟ به محضى كه نامه ى من به تو رسيد فدك را بين فرزندان فاطمه- سلام الله عليها- و على- عليه السلام- تقسيم كن.

باز بلاذرى از جرير بن عبدالحميد و از مغيره نقل كرده و مى گويد: «ان عمر بن عبدالعزيز جمع بنى اميه فقال: ان فدك كانت للنبى- صلى الله عليه (و آله) و سلم-، فكان ينفق منها، و ياكل، و يعود على فقراء بنى هاشم، و يزوج ايمهم...» [ فتوح البلدان، ص 45.] عمر بن عبدالعزيز تمام بنى اميه را جمع كرد و به آنها گفت: فدك ملك پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بود و عايدات آن را خرج مى كرد و به فقراى بنى هاشم مى داد و براى ازدواج فرزندان يتيم آنان مصرف مى فرمود. و باز هم در همان كتاب مى گويد: هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد خطبه اى خواند و در آن اظهار داشت: فدك فيى ء و بهره ى اختصاصى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بود و مسلمانان با تاخت و تاز آن را به دست نياورده بودند و لذا مال خالص پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بود.

ياقوت حموى در معجم البلدان مى گويد: «فلما ولى عمر بن عبدالعزيز الخلافه كتب الى عامله بالمدينه يامره برد فدك الى ولد فاطمه رضى الله عنها، فكانت فى ايديهم فى ايام عمر بن عبدالعزيز، و ايضا يقول كانت سنه 210 امر المامون بدفعها الى ولد فاطمه و كتب الى قثم بن جعفر عامله على المدينه انه كان رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- اعطى فاطمه- سلام الله عليها- فدك و تصدق عليها بها... فامر ان يسجل لهم بها، فكتب السجل و قرء على المامون فقام دعبل الشاعر و انشد: اصبح وجه الزمان قد ضحكا برد مامون هاشم فدكا» [ معجم البلدان، ج 4، ص 239، ماده فدك.] هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد، به عاملش در مدينه نامه اى نوشت و به او فرمان داد كه فدك را به فرزندان فاطمه- سلام الله عليها- رد كند، و در ايام حكومت عمر بن عبدالعزيز فدك در دست آنها بود. و نيز او مى گويد: مامون در سال 210 هجرى فرمان داد كه فدك را به فرزندان فاطمه- سلام الله عليها- واگذار كنند و به قثم بن جعفر فرماندار خود در مدينه نوشت: رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- فدك را به فاطمه- سلام الله عليها- بخشيد و فاطمه- سلام الله عليها- از درآمد آن به مستمندان كمك مى نمود، و باز هم دستور داد كه سند مالكيت فدك را براى آنها به ثبت برساند. وقتى كه سند مالكيت را تنظيم نمودند و براى مامون خواندند، دعبل شاعر معروف در مجلس حاضر بود، از جا حركت كرد و اين شعر را انشا كرد: چهره ى روزگار زمانى خندان شد كه مامون فدك را به بنى هاشم رد نمود.

ابن ابى الحديد مى گويد: «فلما ولى عمر بن العزيز الخلافه، كانت اول ظلامه ردها دعا حسن الحسن بن على بن ابى طالب- عليه السلام- و قيل: بل دعا على بن الحسين- عليه السلام- فردها عليه و كانت بيد اولاد فاطمه- سلام الله عليها- مده و لايه عمر بن عبد العزيز» [ شح نهج البلاغه، ج 16، ص 216.] هنگامى كه عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد، اولين حقى را كه به ذى حق داد اين بود كه فدك را به حسن بن حسن بن مثنى رد كرد. و بعضى مى گويند كه وى فدك را به على بن الحسين رد نموده است.

اين جا بايد گفت كه طبق بعضى تواريخ حسن مثنى زمان سفاح را درك نكرده بود، زيرا سليمان بن عبدالملك وى را در سنه ى 97 مسموم نمود و سفاح فدك را به عبدالله محض، پسر حسن مثنى رد كرد.

سمهودى مورخ مشهور عرب مى گويد: «فلما ولى عمر بن عبدالعزيز الخلافه فدفعها الى الحسن بن على بن ابى طالب، فكان هو القيم عليها، يفرقها فى ولد على، فلما ولى المنصور و خرج على بنو حسن قبضها عنهم، فلما ولى ابنه المهدى اعادها عليهم ثم قبضها موسى بن الهادى و من بعده الى ايام المامون فجاءه رسول بنى على فطالب بها، فامر ان يسجل لهم بها، فكتب السجل و قرء على المامون، فقام دعبل و انشد: «اصبح وجه الزمان قد ضحكا برد مامون هاشم فدكا». [تا ريخ المدينه المنوره، ج 3، ص 999.] هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز حكومت را به دست گرفت به فرماندار مدينه نامه نوشت كه فدك را به فرزندان فاطمه- سلام الله عليها- واگذار كند، و در زمان حكومت وى فدك در دست بنى فاطمه- سلام الله عليها- بود، وقتى كه يزيد بن عبدالملك بر خلافت مسلط شد فدك را از فرزندان زهرا- سلام الله عليها- گرفت و تا انقراض بنى اميه در دست امويان بود، اولين حاكم عباسى (ابوالعباس سفاح) فدك را به حسن بن الحسن- واگذار كرد. او قيم فدك بود و عايدات آن را در بين فرزندان اميرالمؤمنين تقسيم مى كرد و بعد از وى چون بنى حسن بر منصور شوريدند، او فدك را از آنها گرفت، پس از منصور پسر او مهدى عباسى فدك را به آنها (بنى هاشم) برگردان و سپس موسى هادى (برادر مهدى) فدك را از بنى هاشم گرفت، و تا زمان مامون فدك به دست علويين و بنى هاشم برنگشت، در زمان مامون علويون اجتماع كردند و شخصى را به سوى مامون فرستادند و فدك را از وى مطالبه كردند، مامون دستور داد تا سند مالكيت فدك جهت فرزندان على- عليه السلام- و فاطمه- سلام الله عليها- تنظيم شود. سند تنظيم شده در مجلس مامون قرائت شد و در آن مجلس بود كه دعبل شعر مذكور در معجم البلدان را انشا كرد: «چهره ى زمان خندان شد زمانى كه مامون فدك را به بنى هاشم پس داد». و ايضا قال بلاذرى: «و كتب بذلك الى قثم بن جعفر عامله على المدينه، اما بعد، فان اميرالمؤمنين بمكانه من دين الله، و خلافه رسوله- صلى الله عليه و آله و سلم-... و قد كان رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- اعطى فاطمه بنت رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- فدك و تصدق بها عليها و كان ذلك امرا ظاهرا معروفا لا اختلاف فيه بين آل رسول الله و لم تزل تدعى منه ما هو اولى به من صدق عليه فراى اميرالمؤمنين ان يردها الى ورثتها و يسلمها اليهم تقربا الى الله تعالى باقامه حقه و عدله و الى رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- بتنفيذ امره و صدقته فامر باثبات ذلك فى دواوينه والكتاب به الى عماله» [تا ريخ المدينه المنوره، ج 3، ص 999 و فتوح البلدان، ص 46، و ص 47.] متن سندى كه مامون به عنوان مالكيت بنى زهرا نسبت به فدك تنظيم كرد از اين قرار است: به حاكم مدينه (قثم بن جعفر) نوشت: پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فدك را به دخترش فاطمه- سلام الله عليها- بخشيد و بر روى تصدق فرمود و اين يك موضوع روشن و آشكارى بود و در بين بستگان و فرزندان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- شهرت داشت. پس از رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلام الله عليها- تا هنگامى كه زنده بود نسبت به مالكيت فدك و اينكه او اولى از ديگران است ادعا داشت، و هم اكنون نظر و راى ما بر اين است كه فدك به ورثه ى زهرا- سلام الله عليه