ر...

«اگر وابستگى پيامبر را با تو بررسى خواهيم يافت كه تو تنها زنى هستى كه دختر پيامبرى و همسرت تنها مردى است كه برادر اوست...

«هر نيكبختى شما را دوست دارد و هر بدبختى با شما دشمنى مى ورزد...

«شما خانواده ى پيامبر خدا هستيد...

«ما را بر خير راهنمايى مى كنيد و راه هاى ما را به سوى بهشت هموار مى سازيد...» آنگاه خليفه با خردمندى، هوشيارى، تيزبينى، زيركى، موقعيت شناسى، شكسته نفسى، مهرورزى و نرم خويى روى به فاطمه كرد و گفت:

«تو اى مهتر بانوان، اى دختر برگزيده ى پيامبران، در سخن خود راستگو هستى و از حقت برنمى گردى و از آهنگت باز نمى ايستى...

«به خدا سوگند من از فرمان پيامبر خدا پا فراتر ننهاده ام و كارى بى دستورى او نكرده ام...

«خدا را گواه مى گيرم- گواهى بسنده- كه از پيامبر شنيدم مى گفت:

«ما گروه پيامبران ارث نمى دهيم...» به گمان ما فاطمه نيازى نداشت كه به بقيه ى سخن خليفه خاطر بسپرد...

زيرا پيش از اين آن سخن يا همانند آن را جمله به جمله و عبارت به عبارت شنيده بود...

مى دانست خليفه هرگز از تصميم خود برنمى گردد...

هنگامى كه خليفه سخن خود را به پايان رسانيد، فاطمه اعتراض آميز پاسخ داد:

«پدرم- پيامبر خدا- از كتاب خدا رويگردان نبود و كارى مخالف با احكام آن انجام نمى داد...» فاطمه براى خليفه برهان آورد. با دلايل روشن خود رو در روى خليفه ايستاد...

آيه هاى قرآن را كه خدا درباره ى ارث نازل فرموده است براى او خواند...

خشم بر فاطمه چيره آمد خشمگينانه فرياد برآورد:

«هرگز! (بلكه نفسهاى شما شما را وادار كرد تا كارى را كه مى خواستيد كرديد. اكنون كار من شكيبايى نيكوست و خدا در آنچه مى گوييد يار من است....) (يوسف، 18).

فاطمه روى به مردم كرد و با واژه هايى كه گويى از آنها تلخى مى تراويد گفت:

«اى مردمانى كه به ياوه گوى مى شتابيد و در برابر كار بد و زيانبار چشمان خود را فرومى بنديد!...

«آيا در قرآن انديشه نمى كنيد يا بر دلهايتان قفل زده ايد؟...

«چه بد قرآن را تفسير كرديد!...» به سان واپسين پرتوى كه فتيله ى چراغ پيش از خاموش شدن، از خود مى تاباند، دو قطره اشك در گوشه ى چشمان فاطمه برق زد كه بر روى گونه هايش غلتان نشد بلكه به مژه هاى بلند و سياهش درآويخت...

فاطمه چهره ى خود را به سوى آرامگاه پيامبر برگردانيد...

لبانش به جنبش درآمد اما سخنى از آنها بيرون نيامد...

پيدا نبود كه لبهاى وى مى لرزد يا آهسته سخن مى گويد...

سخن فاطمه اندوهى بود رسا...

آواى وى خاموشيى بود سنگين...

گويى كه با پدرش رازى را آهسته مى گويد كه نمى خواهد به گوش كسى ديگر برسد...

با اين همه دل آن مردم در سينه لرزيد...

اشك از چشمانشان روان شد...

بانگ شيون و ناله و زارى بالا گرفت..

چندان مردان و زنان در آن روز گريستند كه كس بيش از آن نديد...

فاطمه جامه ى خود را بر پيكر لاغرش پيچيد...

در آرامشى اندوهبار آن جايگاه را پشت سر گذاشت. انبوه مردم پيرامون وى درياى خروشانى را مى مانستند از آه و ناله. مردم پيشاپيش گامهاى شكوهمندش به دو پاره شكافته مى شدند تا راه را براى او بگشايند همچنان كه دريا براى عصاى موساى كليم شكافته شد...

چون فاطمه به خانه برگشت و بر جاى خود نشست، همسرش به او روى آورد تا از چگونگى برخورد وى با خليفه آگاهى يابد...

فاطمه لختى درنگ كرد تا نفس تازه كند. پاره اى از تنگى و فشارى را كه در سينه احساس مى كرد سبك سازد. از رنج ستمى كه ديده بود بكاهد...

با آوايى نارسا كه طنين آن ناله و زنگ آن نوايى سست بود و با رنگى پريده و چشمانى بى فروغ گفت:

«خشمگين رفتم، نوميد برگشتم...» امام على به شنيدن سخنى ديگر از فاطمه نياز نداشت، زيرا خشم در چهره ى فاطمه از هر سخنى رساتر بود...

امام على به سرشت ابوبكر از همه آگاهتر بود. از همه بهتر مى دانست كه او از آهنگ و اراده ى خود برنمى گردد، زيرا راهى براى برگشت نمانده بود!...

ليكن امام دوست داشت در آن دم فاطمه را به سخن درآورد تا پاره يى از اندوه او را دور كند. سر سخن را با او باز كند شايد فاطمه در اثناى سخن غم درونى و پنهان خود را بيرون ريزد...

فاطمه براى سخن گفتن با وى تمايل نشان داد و على به او گوش سپرد...

فاطمه با دلى شكسته، لبريز از اندوه و سرشار از درد، با سخنانى آتشين و واژه هايى شعله ور به سرزنش كردن على پرداخت...

ليكن سرزنشى كه از زبان وى بر على مى باريد سرزنش يارى بود دلسوز، نه سرزنش ملامتگرى سخت گير و نكوهش خشمگينى ستيزه جوى...

فاطمه با سخنانى گريه آسا به على گفت:

«آن روز كه بخت خود را تباه كردى چهره ى خود را خوار ساختى...

«گوينده اى را از سخن پراكنى باز نداشتى، بهره اى به دست نياوردى...

«اى كاش پيش از اين همه خوارى و فرومايگى مرده بودم!...

«خدا فريادرس من باشد از دست چنو دشمنى و چون تو يار و ياورى!...

«واى بر من هر بامدادى...

«واى بر من هر شامگاهى...

«آن جوانمرد سرشار از نيرو مُرد، آن ياريگر برنا ناتوان شد...

«من از اين ستم نزد پدر و پروردگارم شكوه خواهم برد... و اژه هاى سرزنش بار فاطمه به سان قطره هاى اشك از لبانش فرو ريخت...

با اين همه مى دانست همسرش برتر از اين سرزنش و هر سرزنشى است...

اگرچه على در روز درگذشت پيامبر آن لحظه كه عباس و ابوسفيان دست فراپيش آوردند تا با وى بيعت كنند، دست خود را فراپس كشيد و خلافت را از دست داد، اما آن دست فراپس كشيدن براى او در آن جايگاه شايسته تر بود...

آيا على بايد پيكر پايك پيامبر را رها مى كرد و او را براى سفر پايانى خود آماده نمى ساخت، و با مردم بر سر ارث و فرمانروايى خود به كشمكش مى ايستاد؟...

آيا على بايد مى پذيرفت به دور از چشم مسلمانان با او بيعت كنند و كار بيعت در پشت درهاى بسته انجام پذيرد؟...

بلكه على باور داشت او براى خلافت- بى هيچ رقيب و هيچ چون و چرايى- شايسته ترين است...

ناگزير خلافت از آن اوست، خواه بشتابد و از آن دو پير قريش دست بيعت گيرد و خواه براى اين كار تا وقتى ديگر درنگ ورزد...

حق على براى خلافت قطعى و يقينى بود، نه تنها به حكم خويشاوندى او با پيامبر بلكه برتر از اين و پيش از اين به حكم خويهاى برجسته، سرشتهاى والا و آن توانمنديهاى اسطوره اى كه به او داده شده بود و او را از ميان همالانش نه در اين روزگار بلكه تا پايان روزگار بركشيده بود!...

فرمانروايى على بر مردم حق مسلم اوست كه همه ى شاهدها و بينه ها گوياى آن است و آن را تاييد مى كند. پس حق على براى فرمانروايى آنگاه به اوج خود مى رسد كه مردم آن را دو دستى به وى پيش كش كنند نه اين كه على خود پيش از تاييد و اقدام مردم براى فرمانروايى پيشى گيرد...

اين است انديشه ى على... و اين يك نمونه از نمونه هاى رفتار والايى است كه تنها و تنها در او يافت مى شود و على آن را به دارايى همه ى جهان و پادشاهى همه ى زمين نمى فروشد...

پس اگر لغزشى از ديگران- كه خدا گزند لغزشها را بازداراد- حق على را در خلافت شكار كرد و اوضاع درهم ريخته شد و آنچه را كه در ژرفاى دره افتاده بود بر نوك كوه برآورد، آيا على را در اين پيشامد بايد ملامت كرد و حال اين كه 